**پارت ۳۰**
**پارت ۳۰**
النا توی خونه موند، اما اصلاً قرار نبود ساکت بشینه یا فرار کنه. سکوتِ عمارت سنگین بود، اما این سکوتِ قبل از طوفان بود. با قدمهای بلند رفت سمت میز کار و پاکت عکسها رو برداشت. اگر جونگکوک فکر کرده بود با حبس کردنش میتونه دهنش رو ببنده، سخت در اشتباه بود. همینطور که مشغول بررسی عکسها و یادداشتهای روی میز بود، صدای مهیبِ شکستنِ شیشههای طبقه پایین بلند شد.
تیراندازی! جنگ به داخل عمارت کشیده شده بود!
قبل از اینکه فرصت کنه حتی به سمت در بره، قفلِ در با یه صدای فلزی چرخید و دستگیره پایین رفت. در با شدت به دیوار کوبیده شد.
جونگکوک بود.
اما نه اون مردِ مقتدرِ همیشگی. کتش نبود، پیراهنِ سفیدش از چند جا پاره شده بود، لکههای خون روی یقهاش نشسته بود و از گوشهی لبش باریکهای از خونِ خشکشده دیده میشد. نفسنفس میزد؛ شبیهِ حیوانی زخمی که از یه کشتارگاهِ تمامعیار برگشته باشه. نگاهِ سیاهش توی اتاق چرخید و بلافاصله قفل شد روی من که عکسهای پدرم هنوز توی دستم بود.
خشمِ فروخورده و دیوانهواری که توی تنش بود، با دیدنِ عکسها به اوج رسید. با قدمهای بلند و سنگین مثل یه بولدوزر اومد سمتم.
هیچ حرفی نزد. تا بهوم رسید، دستش رو با تمامِ قدرت بالا آورد و یه سیلیِ محکم نشوند بیخِ صورتم.
سرعت ضربه اونقدر بالا بود که تعادلم رو از دست دادم و محکم پرت شدم روی تخت، طوری که طعمِ خون رو توی دهنم حس کردم. صورتم از شدت سوزش تیر کشید، اما غرورم اجازه نداد حتی یه قطره اشک بریزم. دستم رو گذاشتم روی گونهی داغم، برگشتم و با چشمهایی که از خشمِ آتشین برق میزد، بهش خیره شدم.
جونگکوک بالای سرم خیمه زد؛ تنِ سنگینش روی تخت خم شد، یقهی پیراهنِ پارهاش باز بود و قفسهی سینهاش به تندی بالا و پایین میرفت. با صدایی که از تهِ چاه و شدتِ خشم میلرزید، غرید:
- «بهت گفتم بازی نکن... بهت گفتم با دمِ شیر بازی نکن، عکاسِ احمق! باندِ شین از طریقِ همین مدارک و اطلاعاتی که خونوادت براشون فرستادن تونستن به محمولهی من نفوذ کنن! دوستات، بابات... همهشون دارن بازیمون میدن!»
دندونهام رو روی هم فشار دادم، طعم خون رو قورت دادم و با یه پوزخندِ درندهخو و بیپروا، خیره شدم تو چشمهای خونگرفتهاش:
- «فکر کردی با یه سیلی زدن همهچیز حل میشه، جونگکوک؟ فکر کردی من مثل اون عروسکهات میترسم و زار میزنم؟»
دستش رو برد سمت کمربندش. در یک ثانیه، کلتِ سنگینِ گلاکِ مشکیرنگ رو از غلاف بیرون کشید و با حرکتی برقآسا، لولهی سردِ اسلحه رو محکم گذاشت روی شقیقهی من!
صدای خشدار و کشندهاش توی سکوتِ اتاق پیچید:
- «فکر کردی جرات ندارم همینجا کار رو تموم کنم، النا؟ بگو... تا همینجا نفسش رو قطع کنم؟»
سردیِ لولهی فلزی روی پوستم جا خوش کرده بود، اما من نه لرزیدم، نه عقب کشیدم. با همون لبخندِ لجباز نگاهش کردم و زمزمه کردم:
- «پس منتظر چی هستی؟ بکش... ولی بدون، حتی با گلوله هم نمیتونی این دهن رو ببندی
النا توی خونه موند، اما اصلاً قرار نبود ساکت بشینه یا فرار کنه. سکوتِ عمارت سنگین بود، اما این سکوتِ قبل از طوفان بود. با قدمهای بلند رفت سمت میز کار و پاکت عکسها رو برداشت. اگر جونگکوک فکر کرده بود با حبس کردنش میتونه دهنش رو ببنده، سخت در اشتباه بود. همینطور که مشغول بررسی عکسها و یادداشتهای روی میز بود، صدای مهیبِ شکستنِ شیشههای طبقه پایین بلند شد.
تیراندازی! جنگ به داخل عمارت کشیده شده بود!
قبل از اینکه فرصت کنه حتی به سمت در بره، قفلِ در با یه صدای فلزی چرخید و دستگیره پایین رفت. در با شدت به دیوار کوبیده شد.
جونگکوک بود.
اما نه اون مردِ مقتدرِ همیشگی. کتش نبود، پیراهنِ سفیدش از چند جا پاره شده بود، لکههای خون روی یقهاش نشسته بود و از گوشهی لبش باریکهای از خونِ خشکشده دیده میشد. نفسنفس میزد؛ شبیهِ حیوانی زخمی که از یه کشتارگاهِ تمامعیار برگشته باشه. نگاهِ سیاهش توی اتاق چرخید و بلافاصله قفل شد روی من که عکسهای پدرم هنوز توی دستم بود.
خشمِ فروخورده و دیوانهواری که توی تنش بود، با دیدنِ عکسها به اوج رسید. با قدمهای بلند و سنگین مثل یه بولدوزر اومد سمتم.
هیچ حرفی نزد. تا بهوم رسید، دستش رو با تمامِ قدرت بالا آورد و یه سیلیِ محکم نشوند بیخِ صورتم.
سرعت ضربه اونقدر بالا بود که تعادلم رو از دست دادم و محکم پرت شدم روی تخت، طوری که طعمِ خون رو توی دهنم حس کردم. صورتم از شدت سوزش تیر کشید، اما غرورم اجازه نداد حتی یه قطره اشک بریزم. دستم رو گذاشتم روی گونهی داغم، برگشتم و با چشمهایی که از خشمِ آتشین برق میزد، بهش خیره شدم.
جونگکوک بالای سرم خیمه زد؛ تنِ سنگینش روی تخت خم شد، یقهی پیراهنِ پارهاش باز بود و قفسهی سینهاش به تندی بالا و پایین میرفت. با صدایی که از تهِ چاه و شدتِ خشم میلرزید، غرید:
- «بهت گفتم بازی نکن... بهت گفتم با دمِ شیر بازی نکن، عکاسِ احمق! باندِ شین از طریقِ همین مدارک و اطلاعاتی که خونوادت براشون فرستادن تونستن به محمولهی من نفوذ کنن! دوستات، بابات... همهشون دارن بازیمون میدن!»
دندونهام رو روی هم فشار دادم، طعم خون رو قورت دادم و با یه پوزخندِ درندهخو و بیپروا، خیره شدم تو چشمهای خونگرفتهاش:
- «فکر کردی با یه سیلی زدن همهچیز حل میشه، جونگکوک؟ فکر کردی من مثل اون عروسکهات میترسم و زار میزنم؟»
دستش رو برد سمت کمربندش. در یک ثانیه، کلتِ سنگینِ گلاکِ مشکیرنگ رو از غلاف بیرون کشید و با حرکتی برقآسا، لولهی سردِ اسلحه رو محکم گذاشت روی شقیقهی من!
صدای خشدار و کشندهاش توی سکوتِ اتاق پیچید:
- «فکر کردی جرات ندارم همینجا کار رو تموم کنم، النا؟ بگو... تا همینجا نفسش رو قطع کنم؟»
سردیِ لولهی فلزی روی پوستم جا خوش کرده بود، اما من نه لرزیدم، نه عقب کشیدم. با همون لبخندِ لجباز نگاهش کردم و زمزمه کردم:
- «پس منتظر چی هستی؟ بکش... ولی بدون، حتی با گلوله هم نمیتونی این دهن رو ببندی
- ۵۴۵
- ۰۷ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط