همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی
همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی
همه عمر برندارم، سر ازاین خمار مستی
که هنوز من نبودم، که تو در دلم نشستی
تو نه مثل آفتابی، که حضور و غیبت افتد
دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی
چه حکایت از فراقت، که نداشتم؟ ولیکن
تو چو روی باز کردی، در ماجرا ببستی
دل دردمند ما را، که اسیر تست یارا
به وصال مرهمی ده، چو به انتظار خستی
گله از فراق یاران و جفای روزگاران
نه طریق توست سعدی، کم خویشگیر و رستی
همه عمر برندارم، سر ازاین خمار مستی
که هنوز من نبودم، که تو در دلم نشستی
تو نه مثل آفتابی، که حضور و غیبت افتد
دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی
چه حکایت از فراقت، که نداشتم؟ ولیکن
تو چو روی باز کردی، در ماجرا ببستی
دل دردمند ما را، که اسیر تست یارا
به وصال مرهمی ده، چو به انتظار خستی
گله از فراق یاران و جفای روزگاران
نه طریق توست سعدی، کم خویشگیر و رستی
- ۶.۳k
- ۱۴ مرداد ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط