سفره رو پهن کرد،یه ترمه ی قدیمی بود که بابام از یزد آورده
سفره رو پهن کرد،یه ترمه ی قدیمی بود که بابام از یزد آورده بود.
گفت : امسال تو بچین حمید،به سلیقه ی خودت،شروع کردم به چیدن هفت سین...
"سمنو"
یادش بخیر خجه باجی خیلی خوب درست می کرد،اونقد که تا تحویل سال هیچی نمی موند تو سفره،یه بار با ممد همشو یواشکی خوردیم،ممدم انداخت گردن من.
خجه باجی تو گوشم گفت : نوش جونت که خوردی،ولی مثل این ممد، نامرد نشی یه وقت،رفیقتو بفروشی واسه هیچ و پوچ.
"سیب"
یاد خنده های مادر زری افتادم،خدا بیامرز سالی یه بار بزور میخندید، اونم اگه محصول مزرعه اش خوب فروش می رفت.
نه اینکه واسه خودش بخواد،پولشو خرج بچه هاشو نوه هاش می کرد.
"سبزه"
هیشکی مثل عمه لعیا سبزه درست نمیکرد،اونقدر بلند و پُر پشت که دلت میخواست یه لحظه مثل این آدم کوچولو ها تو لی لی پوت،کوچیک میشدی.
بعد شروع می کردی به دویدن تو علفزار.
"سکه"
مصطفی عاشق مریم بود...
اونوقتا موبایل نبود،میرفت پای کیوسک تلفن،واسه مریم از زندگی که قرار بود براش بسازه میگفت، کاری ندارم که مصطفی تو جاده ی شیراز تصادف کرد و مُرد،چند وقت پیش مریم رو اتفاقی دیدم،خیلی شکسته بود،گفتم : خوبی مریم؟؟
هیچی نگفت و رفت،انگار یکی از همون سکه ها توی گلوش جا مونده بود،نمیزاشت حرف بزنه.
"سماق"
گفت: کباب بی سماق خوردن نداره، مش رضا...پ کجاس این سماق پاش.
مش رضا شیمیایی بود،جانبازم بود. بعد جنگ یه کبابی واسه خودش راه انداخت.لحظه آخر تو تخت بیمارستان به پسرش گفت : اکبر...بابا،من رفتم سماقمونو بمکم،ولی جان بابا،هوای غفار در به درو داشته باش،تا وقتی کبابی هست،اون یه پرسِ ظهرشو مهمون ماست،دریغ نکنیا
"سرکه"
یاد مهتاب افتادم،یاد اسیدی که اون خدا نشناس پاشید رو زیباییش،یاد صورتش که از بین رفت،که دیگه جایی رو نمی دید،بعد خودشو مفتی مفتی کشت،لعنت به تو مَرد...لعنت به تو مَرد...
"سنبل"
یه بار آقا رحیم خدابیامرز یه سنبل بنفش خرید.
دخترش گفت : بابا،کاش سفیدشو میخریدی.
گفت : سمیه جان،سنبل،سنبله.
رنگش مهم نیست.سین من تویی بابا.
سی سال بود دختر قطع نخایی شو،رو ویلچر اینور و اونور میکرد،سرطان که گرفت،سمیه سر خاک میزد تو سرش و می گفت : من سین تو بودم، این سرطان کوفتی از کجا پیداش شد.
گریه ام گرفت...
گفتم:ماما،من همش دارم یاد مرده ها میافتم.
گفت: خب اینقد بهشون فکر نکن،به خوشی و شادی ها فکر کن. خندید و "سیر"رو داد دستم...
یادته رفته بودیم شمال،گشنمون بود؟ تو ارتفاعات ماسال،یارو برامون املت زد،با سیر تازه،کلی خوردیم،تو گفتی اگه مَردی الان بزار ببوسمت،یادته چقد سیرِ سیر همو بوسیدیم...
یادته...
"مامان بیا خودت بچین،من این عید کوفتی رو نمیخوام..."
"حمید جدیدی"
گفت : امسال تو بچین حمید،به سلیقه ی خودت،شروع کردم به چیدن هفت سین...
"سمنو"
یادش بخیر خجه باجی خیلی خوب درست می کرد،اونقد که تا تحویل سال هیچی نمی موند تو سفره،یه بار با ممد همشو یواشکی خوردیم،ممدم انداخت گردن من.
خجه باجی تو گوشم گفت : نوش جونت که خوردی،ولی مثل این ممد، نامرد نشی یه وقت،رفیقتو بفروشی واسه هیچ و پوچ.
"سیب"
یاد خنده های مادر زری افتادم،خدا بیامرز سالی یه بار بزور میخندید، اونم اگه محصول مزرعه اش خوب فروش می رفت.
نه اینکه واسه خودش بخواد،پولشو خرج بچه هاشو نوه هاش می کرد.
"سبزه"
هیشکی مثل عمه لعیا سبزه درست نمیکرد،اونقدر بلند و پُر پشت که دلت میخواست یه لحظه مثل این آدم کوچولو ها تو لی لی پوت،کوچیک میشدی.
بعد شروع می کردی به دویدن تو علفزار.
"سکه"
مصطفی عاشق مریم بود...
اونوقتا موبایل نبود،میرفت پای کیوسک تلفن،واسه مریم از زندگی که قرار بود براش بسازه میگفت، کاری ندارم که مصطفی تو جاده ی شیراز تصادف کرد و مُرد،چند وقت پیش مریم رو اتفاقی دیدم،خیلی شکسته بود،گفتم : خوبی مریم؟؟
هیچی نگفت و رفت،انگار یکی از همون سکه ها توی گلوش جا مونده بود،نمیزاشت حرف بزنه.
"سماق"
گفت: کباب بی سماق خوردن نداره، مش رضا...پ کجاس این سماق پاش.
مش رضا شیمیایی بود،جانبازم بود. بعد جنگ یه کبابی واسه خودش راه انداخت.لحظه آخر تو تخت بیمارستان به پسرش گفت : اکبر...بابا،من رفتم سماقمونو بمکم،ولی جان بابا،هوای غفار در به درو داشته باش،تا وقتی کبابی هست،اون یه پرسِ ظهرشو مهمون ماست،دریغ نکنیا
"سرکه"
یاد مهتاب افتادم،یاد اسیدی که اون خدا نشناس پاشید رو زیباییش،یاد صورتش که از بین رفت،که دیگه جایی رو نمی دید،بعد خودشو مفتی مفتی کشت،لعنت به تو مَرد...لعنت به تو مَرد...
"سنبل"
یه بار آقا رحیم خدابیامرز یه سنبل بنفش خرید.
دخترش گفت : بابا،کاش سفیدشو میخریدی.
گفت : سمیه جان،سنبل،سنبله.
رنگش مهم نیست.سین من تویی بابا.
سی سال بود دختر قطع نخایی شو،رو ویلچر اینور و اونور میکرد،سرطان که گرفت،سمیه سر خاک میزد تو سرش و می گفت : من سین تو بودم، این سرطان کوفتی از کجا پیداش شد.
گریه ام گرفت...
گفتم:ماما،من همش دارم یاد مرده ها میافتم.
گفت: خب اینقد بهشون فکر نکن،به خوشی و شادی ها فکر کن. خندید و "سیر"رو داد دستم...
یادته رفته بودیم شمال،گشنمون بود؟ تو ارتفاعات ماسال،یارو برامون املت زد،با سیر تازه،کلی خوردیم،تو گفتی اگه مَردی الان بزار ببوسمت،یادته چقد سیرِ سیر همو بوسیدیم...
یادته...
"مامان بیا خودت بچین،من این عید کوفتی رو نمیخوام..."
"حمید جدیدی"
- ۵.۶k
- ۰۲ فروردین ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط