قدری بخند و حال مرا رو به راه کن

قدری بخند و حال مرا رو به راه کن
فکری به حال گریه این بی پناه کن

 

بالا بگیر پلک ترت را نگاه کن

 

زهرا ببین که همسفرت گریه می کند

دارد به وضع بال و پرت گریه می کند

 

 

 

دارم کنار بستر تو گریه می کنم

با پاره های معجر تو گریه می کنم

با گریه های آخر تو گریه می کنم

مشکن مرا ، بدون تو من پیر میشم

بعد از تو من غریب و زمین گیر می شوم

 

 

پهلو به پهلو می شوی و درد می کشی

دیدم که راه می روی و درد می کشی

دیدم به کوچه می دوی درد می کشی ...

دیدند بسته دست علی را، تو را زدند

چشمت به دست بسته من ... بی هوا زدند

 

 

ای با وفا بگو که در آن کوچه ها چه شد؟

قدت کمان نبود، جوانم، چرا؟ چه شد؟

ان روز بین راه، مگر با شما چه شد؟

 

این شهر هم به غربت من گریه می کند

هر شب میان خواب حسن گریه می کند
دیدگاه ها (۸)

گاهی خدا آن‌قدر صدایت را دوست دارد که سکوت می‌کند تا تو باره...

از تو سکوت مانده و از من، صدای توچیزی بگو که من بنویسم به جا...

دردهای منجامه نیستندتا ز تن در آورمـچامه و چکامه نیستندتا به...

عاشقانه های شبنم با مادر

می‌گویند «او رفته است»؛ کلمه‌ها را طوری ادا می‌کنند که انگار...

عاشقانه های شبنم

نمی دانستم چه کنم.بنشینم؟ گریه کنم؟ بخوابم؟ فراموش کنم؟یا دو...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷⑧هزاران رویا کشته می‌شوند تا بفه...

من باید تا ظهر شوهر پیدا کنم!!!!!!✅نتیجه زن، زندگی آزادی، چی...

' در این اتاق ، زمان ایستاده است . قابِ عکسِ رویِ میز ، آخری...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط