{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷⑧

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷⑧
هزاران رویا کشته می‌شوند تا بفهمی زندگی رویایی نیست ؛
𖥔 ݁ ˖ִ ࣪⚝₊ ⊹˚𖥔 ݁ ˖ִ ࣪⚝₊ ⊹˚𖥔 ݁ ˖ִ ࣪⚝₊ ⊹˚
ریچل_
اولین روز تمرین ها شروع می‌شود.من زودتر از الکسا بیدار شدم و خودم را درحالی یافتم که چهار دست و پا به تخت بسته شده بودم.طناب های نامرئی مچ هایم را هدف گرفته و محکم به تخت بسته بودند‌.چاقو یا هرچیز برنده دیگری وجود نداشت و وقتی سعی کردم الکسا را بیدار کنم متوجه روند مسابقه شدم.بهترین دوستم قرار است مرا بکشد.الکسا هیپنوتیزم شده است‌.مثل زامبی نگاهم می‌کند و حالا دارد سعی می‌کند مرا بکشد.ناگهان صدایی درخانه می‌پیچد"شرکت کنندگان عزیز،به اولین روز از تمرینات دوره ای جنبش خوش آمدید.مرحله اول از آزمون درحال اجراست بنابراین به دقت به دستورات گوش کنید تا دچار مشکل نشید.توی هر یک از سوئیت های شما یک نفر برای کشتن هم اتاقی اش هیپنوتیزم،و نفر مقابل به تختش بسته شده تا فرار براش سخت تر بشه.سلاح ندارید.چاقو ندارید،چوبدستی ندارید و اجازه ضربه به نقاط حساس بدن حریف رو ندارید.هرکس زودتر حریف رو مجبور کنه پرچم سفید توی جیبش رو به نشانه تسلیم بیرون بیاره برنده ست.روز خوش.زنده بمونید‌"
الکسا دست هایش را دور گردنم پیچیده.دارد خفه ام می‌کند.ساعدش را گاز می‌گیرم.محکم.خیلی محکم.گردنم را رها می‌کند و مشتی به صورتم می‌زند طعم خون را حس می‌کنم.با هر افسونی که بلدم سعی در باز کردن بندها از دست و پاهایم دارم الکسا مشت محکم دیگری توی صورتم می‌زند و بعد بندهارا باز می‌کنم از جا بلند می‌شوم و شروع به مبارزه می‌کنم مشتی توی دنده هایم فرو میاورد که نفسم را برای یک ثانیه بند می‌آورد و همین برای او فرصت را فراهم می‌کند تا زمینم بزند."تسلیم شو!"
هم چنان که به او کله می‌زنم تا بلند شوم می‌گویم"دیگه چی؟"
در اطراف اتاق مثل دو حیوان وحشی دور هم می‌چرخیم.برای هم خط و نشان می‌کشیم و هم را تهدید می‌کنیم.الکسا بهترین دوستم است ولی فکر نکنم هیچوقت به من و او به اندازه امروز خوش گذشته باشد.پسر!بهترین دوستم سعی دارد مرا بکشد!واقعاً سرگرم کننده‌ست.
من از الکسا قوی ترم ولی او باهوش تر است.بنابراین احتمالاً شانس بیشتری از من دارد و این هیجان زده ام می‌کند.هرچند که در هرصورت دلم نمی‌خواهد امروز بمیرم.نه امروز.مچ دستم را می‌پیچاند.مچم چلیک صدا می‌دهد و درد شکستگی تمام تنم را می‌پیماید اشک چشمهایم را می‌سوزاند و دستم شل می‌شود.مجدداً شروع به مشت زدن می‌کنم.با دست سالمم.او صبرنخواهد کرد تا من حالم خوب شود بنابراین باید زنده بمانم.می مانم.جاخالی می‌دهم تا از مشت محکمی که برای صورتم پرتاب می‌کند فرار کنم."ری این فایده نداره.فقط پرچم رو دربیار اونوقت دستتو درمان می‌کنم"
لبخند می‌زنم"نه الکسی.فعلاً نه"
مشتی به دنده اش می‌زنم که نفسش را حبس می‌کند .وای.‌‌..من نمی‌خواستم این کارو بکنم!به سمتش می‌روم "هی‌ اِل...ببخشید بذار کمکت کنم‌‌‌..."
ناخن هایش را دستم فرو می‌کند.چند قطره خونم روی زمین می‌ریزد"ای آب‌زیرکاه!"
دستش را می‌گیرم و برمی‌گردانم پشتش صدای تلقی نشان از در رفتن دستش دارد.دستم بشکند که دارم این کار را می‌کنم.نمی‌توانم از دست علیلم استفاده کنم پس فقط یک دست دارم.و البته دو تا پا با زانویم به پشتش ضربه می‌زنم و روی زمین درازش می‌کنم زانویم را روی کمرش فشار می‌دهم"تسلیم شو!"
دستش دارد خورد می‌شود"تسلیمم، باشه!"
ولش می‌کنم و سریع بلند می‌شود دستش را می‌گیرد ولی بخاطر درد دوباره رهایش می‌کند بعد طوری پلک می‌زند که انگار چیز عجیبی دیده"من...چی‌شده ری؟چرا انقد خونی و کبودی؟وای لعنت بهش دستم!"
می‌روم کنارش"الکسا...این مرحله اول بود...متاسفم."
نگاهم می‌کند"چه بلایی سرم اومده؟چرا هیچی یادم نیست؟"
"تو هیپنوتیزم شده بودی"
لبخند می‌زند"حالا تو برنده شدی؟"
سرم را پایین می‌اندازم"الکسی من متاسفم نمی‌خواستم_"
"بیخیال دختر!تو بردی!باید جشن بگیریم.البته اول باید یه فکری برای دستم بکنم"
با خجالت می‌گویم"اِل."
"چیه"
"خیلی خوبه که تو بهترین دوستمی"
"البته که خوبه!"
دیدگاه ها (۰)

همیشه از خدا می‌خواستم اسپایدرمن باشم فعلا بخش پیتر پارکرش ر...

خدا پرست🙏🏽

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷⑦_بخش دوم_ریچل کمی از جا می‌پرد"...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷⑦_بخش اول_ من تماشای تو می‌کردم ...

پارت ۱۷از آن روز، آموزش دیدن شروع کردم.جونگکوک به من یاد داد...

𝕯𝖗𝖊𝖆𝖒 𝖜𝖎𝖙𝖍 𝖒𝖊²¹هیچ‌کس درون دیگری را نمی‌شناسد، ما فقط لباس‌ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط