{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

spy×family

spy×family
فصل۳ پارت۴۴
هیروشی تو خونه نشسته بود و تازه از حموم اومده بود تازه ساعت ۵ و ۲۰ دقیقه بود

از حموم اومده و بود و حوله فقط دور پایین تنه بود.(همه مردا چجوری ان ؟ همونطوری)

که یهو زنگ در صدا میخوره و خدمتکار بدون اینکه از هیروشی بپرسه باز می‌کنه.

آسامی پشت در بود.

آسامی نفس نفس زنان: هی..روشی..
... ببخشیدددد دیر کردمم..
که می‌ره طبقه بالا و.....

آسامی: وای خدای من هیروشی... ببخشید ببخشیدددددد(دستش جلو چشماشه)

هیروشی: تو اینجا چکار می‌کنی الان ساعت ۵ و نیم هم نشده...

آسامی به ساعتش نگاه می‌کنه: ولی الان ساعت ۷ و ۴۰ دقیقه است.

هیروشی : اوه عزیزم ....ساعتت جلوئه🤣

آسامی دستش رو جلو دهنش می‌زاره: وای.....پس من میرم و دوباره برمی‌گردم
معذرت میخواممم

هیروشی دست آسامی رو میگیره: نه نرو....بمون

آسامی برمیگرده هیروشی رو نگاه می‌کنه اول سرخ میشه: اوه باشع فقط لباس بپوش

هیروشی دست آسامی رو ول می‌کنه: خیلی خب باشه.

میپوشه و میاد پیش آسامی

آسامی: هی.... تا حالا دوست دختر داشتی؟

هیروشی: نه.... چرا این سوال رو میپرسی؟

آسامی: به هرحال هر پسری هم عاشق شده و هم دوست دختر داشته...

هیروشی: من از وقتی چشم به جهان گشودم تو بودی به نظرت تا حالا من دوست دختر داشتم؟

آسامی می‌خنده: بیخیال.... این آخرتی عمرت نمی‌خوای یکم عشق و حال کنی؟؟؟

هیروشی اخم می‌کنه: ترجیح میدم آخر عمرم بچه دار نشم.. که بعد بمیرم و یه زن بمونه و یه بچه بعد خانواده اون دختر بیان یقه منو و خانواده مو بگیرن البته من تو قبرم.

آسامی هم اخم می‌کنه: هی.... چقدر منحرفی .
بعدشم نمیمیری... سوما اینکه منظورم از عشق حال این نیست که ترجیحا باهاش بخوابی منظورم فقط اینه که باهاش بری بستنی فروشی ....

هیروشی نمی‌زاره اون حرفش رو کامل کنه

هیروشی: مگه منو و تو اینکارارو نکردیم؟

آسامی: عام خب چرا ولی با دوست دخترت فکر کنم بیشتر خوشبگذره.

هیروشی یه لبخند یه وری میزنه: میدونی .... منطق من یچی دیگه است.

آسامی: چیه ؟

هیروشی: به نظرم هرکسی رو که ببری بستنی فروشی و کارای داخل لیست رو انجام بدی دوست دخترته..

آسامی یکم فکر می‌کنه و بعد سرخ سرخ سرخ سرخ سرخ سرخ سرخ سرخ میشه: هیییی تو...تو تو ....تو تو......

هیروشی می‌خنده: بابا شوخیی کردمم😂😂😂این شوخیا با تو خیلی باحالههععع .. نگاه سرخ سرخ شدییی😂🤣💔لبوووو

آسامی سرش رو میندازه پایین جوری که رو صورتش سایه میوفته.

هیروشی هنوز داره می‌خنده .

آسامی : تو ذهنت چی میگذزه؟

هیروشی : ها؟

آسامی فرصت نمیده و خودشو میندازه رو هیروشی

الان آسامی روی هیروشیه
دوتا دستاش رو گذاشته کنار سر هیروشی و
موهاش ریخته رو صورت اون

هیروشی دستاش رو تکون میده(چون اون دستای اون رو گرفته)

هیروشی: هی..... چیشده؟چرا اینطوری میکنی از شوخیم ناراحت شدی؟؟

آسامی: تو۵ ماه زنده ای و اینطوری با احساسات من بازی میکنی؟

هیروشی: هی ....نه اینطور نیست.

آسامی: یا منو .... میخوای یا نمی‌خوای...

هیروشی: جدی هستی؟

آسامی: ۱.....۲.....

هیروشی: ولم کن بزار بگم....

آسامی: ۳....۴.....

هیروشی:شاید ناراحت بشی ....ولی...........
دیدگاه ها (۷)

سناریو bts(وقتی با موهاشون بازی میکنی)«نامجون: همینجوری که ب...

عرررررررر

وقتی لباسشونو میپوشیم🐨 نامجون:چند ثانیه فقط نگات می‌کنه.«این...

این آهنگ خیلی دوست دارم امیدوارم خوشتون بیاد☺️☺️میخوام یه چی...

سناریو🥂

پارت: 11 (بخش2) **زاویه دید: زین**نیم ساعت بعد، تو رختکنِ بخ...

سفید و سیاهپارت‌ ۳۲آتسوشی داره دنبال آکوتاگاوا میگرده که از ...

سناریو دازای

**موضوع: وقتی وسط دعوا می‌خواد ببوسدت، ولی تو با تندی ردش می...

تولدت مبارک

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط