سفیر کبیر Grand Ambassador
پارت ۸۷
صدای فریاد جمعیت باعث شد که به سمت زمین نگاه کنم با اینکه گروه قبلی که فقط شامل مرده ها بودند محوطه را ترک کرده بودند اما هنوز بوته رز در مرکز ورزشگاه قرار داشت همزمان با خارج شدن گروه دودی سفید رنگ بوده رز را احاطه کرده که به همان سرعتی که به وجود آمده بود ازبین رفت
جمعیت با دیدن پرنده ای سرخ رنگ به بزرگی یک کلبه به وجد آمدند پرنده روی پایه ای طلایی رنگ در ارتفاع ده بیست متری نشسته بود زمانی که پرنده از روی جایگاه به پرواز در آمد از امتداد بال هایش نورهای طلایی و سرخی به اطراف پخش می شد زمانی که او به نزدیکی جایگاه رسیده بود شروع به خواندن کرده بود صدای پرنده از هر موسیقی که تا به حال شنیده بودم زیباتر بود صدایش آرامش عجیبی در من ایجاد می کرد گویی هیچ مشکلی نمی توانست این آرامش را بهم بزند
پرنده به جایگاه من نزدیک می شد از روی صندلی بلند شدم تا زمانی که پرنده از بالای سرم رد شد بهتر بتوانم آن را ببینم اما او به یکباره تغییر جهت داد و درست در مرکز ورزشگاه که فاصله زیادی از من داشت درون آتش بزرگی ناپدید شد آتش به حدی بود که گمان کردم پرنده در عرض چند دقیقه به طور کامل از بین می رود اما زمانی که آتش به آتش های کوچکتر تقسیم شد به جایگاه خودم برگشتم جمعیت به وجد آمده بودند اما این پایان کار نبود . آتش های کوچک با حرکت مار پیچ به سمت و سوی های مختلف حرکت می کردند زمانی که به چمن کف ورزشگاه برخورد کردند از میان آنها انسان هایی بیرون آمدند . پانزده انسان سفید پوش که در میان دستانشان چوب های کوچکی قرار داشتند
خودم هم نمی دانستم چطور می توانستم چنین جزئیاتی را از این فاصله ببینم حرکت یکی از سفید پوشان توجه من را به خودش جلب کرد او به نزدیکی پایه رفت و چوبش را به سمت آسمان گرفت و همزمان با این کار اخگری آبی رنگ از نوک چوب بیرون جهید با برخورد اخگر آبی رنگ به ابرهایی که در فاصله نزدیکی با ورزشگاه قرار داشتند صاعقه ای وحشتناک به میله برخورد کرد و پیرمرد هم که در نزدیکی آن بود از اشعه های نورانی بی نصیب نماند بالا فاصله غرشی مهیب سرتاسر ورزشگاه را به لرزه در آورد به حالت نیم خیز درآمده از طرفی نمی دانستم چه بلایی سر پیرمرد آمده بود از طرفی هم به خاطر نور شدید چشمانم اذیت شده بود اما دیگر نه پایه ای وجود داشت و نه پیرمردی در کنار آن !
صدای فریاد جمعیت باعث شد که به سمت زمین نگاه کنم با اینکه گروه قبلی که فقط شامل مرده ها بودند محوطه را ترک کرده بودند اما هنوز بوته رز در مرکز ورزشگاه قرار داشت همزمان با خارج شدن گروه دودی سفید رنگ بوده رز را احاطه کرده که به همان سرعتی که به وجود آمده بود ازبین رفت
جمعیت با دیدن پرنده ای سرخ رنگ به بزرگی یک کلبه به وجد آمدند پرنده روی پایه ای طلایی رنگ در ارتفاع ده بیست متری نشسته بود زمانی که پرنده از روی جایگاه به پرواز در آمد از امتداد بال هایش نورهای طلایی و سرخی به اطراف پخش می شد زمانی که او به نزدیکی جایگاه رسیده بود شروع به خواندن کرده بود صدای پرنده از هر موسیقی که تا به حال شنیده بودم زیباتر بود صدایش آرامش عجیبی در من ایجاد می کرد گویی هیچ مشکلی نمی توانست این آرامش را بهم بزند
پرنده به جایگاه من نزدیک می شد از روی صندلی بلند شدم تا زمانی که پرنده از بالای سرم رد شد بهتر بتوانم آن را ببینم اما او به یکباره تغییر جهت داد و درست در مرکز ورزشگاه که فاصله زیادی از من داشت درون آتش بزرگی ناپدید شد آتش به حدی بود که گمان کردم پرنده در عرض چند دقیقه به طور کامل از بین می رود اما زمانی که آتش به آتش های کوچکتر تقسیم شد به جایگاه خودم برگشتم جمعیت به وجد آمده بودند اما این پایان کار نبود . آتش های کوچک با حرکت مار پیچ به سمت و سوی های مختلف حرکت می کردند زمانی که به چمن کف ورزشگاه برخورد کردند از میان آنها انسان هایی بیرون آمدند . پانزده انسان سفید پوش که در میان دستانشان چوب های کوچکی قرار داشتند
خودم هم نمی دانستم چطور می توانستم چنین جزئیاتی را از این فاصله ببینم حرکت یکی از سفید پوشان توجه من را به خودش جلب کرد او به نزدیکی پایه رفت و چوبش را به سمت آسمان گرفت و همزمان با این کار اخگری آبی رنگ از نوک چوب بیرون جهید با برخورد اخگر آبی رنگ به ابرهایی که در فاصله نزدیکی با ورزشگاه قرار داشتند صاعقه ای وحشتناک به میله برخورد کرد و پیرمرد هم که در نزدیکی آن بود از اشعه های نورانی بی نصیب نماند بالا فاصله غرشی مهیب سرتاسر ورزشگاه را به لرزه در آورد به حالت نیم خیز درآمده از طرفی نمی دانستم چه بلایی سر پیرمرد آمده بود از طرفی هم به خاطر نور شدید چشمانم اذیت شده بود اما دیگر نه پایه ای وجود داشت و نه پیرمردی در کنار آن !
- ۲.۰k
- ۲۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط