{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌
p85
«آشپزخونه هر روز از اینجا سبزی می‌بره.»
نینا آروم بین باغ قدم می‌زد.
ناگهان چیزی روی شاخه‌ی یکی از درخت‌ها توجهش رو جلب کرد.
پرنده‌ای کاملاً سفید.
بی‌حرکت نشسته بود و فقط نگاهش می‌کرد.
نینا لبخند زد.
آهسته دستش رو جلو برد.
پرنده از شاخه پایین پرید...
اما به‌جای فرار، روی لبه‌ی آب‌نمای سنگی نشست.
«وای... چقدر قشنگه...»
یونجی که داشت برگ‌ها رو جمع می‌کرد، بدون اینکه سرش رو بلند کند گفت:
«به همه نزدیک نمی‌شه.»
نینا آروم کنار آب‌نما نشست.
پرنده هنوز همان‌جا بود.
چند لحظه بعد، با احتیاط به سمت اون اومد
نوکش رو آروام به انگشت نینا زد.
نینا خندید.
همون لحظه، صدای سوت کوتاهی از دور شنید
پرنده فوراً بال زد و به آسمون برگشت
نینا سرش رو بالا گرفت.
روی بالکن طبقه‌ی دوم، جیمین ایستاده بود.
دست‌هاش را روی نرده‌ی سنگی گذاشته بود و بی‌صدا به محوطه نگاه می‌کرد.
پرنده دور اون چرخید و بعد روی نرده‌ی کنار دستش نشست.
جیمین خیلی آروم انگشتش رو روی سر پرنده کشید.
صحنه اون‌قدر غیرمنتظره بود که نینا ناخودآگاه خیره موند.
با خودش فکر کرد:
«پس... با حیوان‌ها این‌طوریه؟»
جیمین انگار حضور اون رو حس کرد.
نگاهش از پرنده جدا شد و به پایین افتاد.
چشمش برای لحظه‌ای با چشم‌های نینا تلاقی کرد.
هیچ‌کدوم چیزی نگفتن
فقط همون چند ثانیه...
بعد جیمین از بالکن دور شد و داخل قلعه ناپدید شد.
پرنده هم دوباره بال زد و بین آسمون گم شد.
نینا هنوز به بالکن خالی نگاه می‌کرد.
تصویری که چند لحظه قبل دیده بود، با تصویری که روز اول از جیمین در ذهنش ساخته بود، فرق داشت.
هوا کاملاً تاریک شده بود.
دیدگاه ها (۶)

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p86هوا کاملاً تاریک شده بود.ابرهای خاکست...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p84چند لحظه بعد، صدای برخورد دو شمشیر تو...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p83از راهروی اصلی که گذشتن، جیمین مسیرش ...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p29تا چشم کار می‌کرد، جنگل‌های تیره دیده ...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p79«احتمالاً... هر روز از کسی که منو آور...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p80محکم...اما نه اون‌قدر که درد بگیره.نی...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p75نینا سریع سرش رو تکون داد.«امیدوارم ه...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌78حدود نیم ساعت گذشت.صدای قدم‌هایی روی س...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p56جیمین از جاش بلند شد. قدم‌هاش آهسته بو...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p70لبخند هوانگ آروم محو شد._«پس بریم درب...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p61وسط کتابخونه، ساعتی قدیمی آروم تیک‌تاک...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p31شب، قلعه برخلاف روز، ساکت‌تر از همیشه ...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p34فقط از کنار نینا گذشت و وارد راهروی بع...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط