{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🍁 🎨 شش یا هفت ساله که بودم

🍁 🎨 شش یا هفت ساله که بودم
کتاب کار پدرم را با دفتر #نقاشی ام اشتباه گرفتم
و تمام صفحاتش را خط خطی کردم
مادرم خیلی هول شده بود
دفترچه را از دست من کشید وبه همراه کت پدرم به حمام برد
آخر شب صدایشان را می شنیدم
حواست کجاست خانم
میدانی کار من بدون آن دفترچه لنگ است؟؟
می دانی باید مرخصی بگیرم و تا کجاها بروم؟
میدانی چقدر باید دنبال کارهای اداری اش بدوئم؟
"صدای مادرم نمی آمد"
میدانستی و سر به هوا بودی؟
"بازهم صدای مادرم نمی آمد"
سالها از اون ماجرا می گذرد
شاید پدرم اصلا یادش نیاید چقدر برای دوباره گرفتن آن دفترچه اذیت شد
مادرم هم یادش نمی آید چقدر برای کار نکرده اش شرمندگی کشید
اما من خوب یادم مانده است که مادرم آن شب سپر بلای من شد تا آب در دل من تکان نخورد
خوب یادم مانده است تنها کسی که قربانت شوم هایش واقعیست اسمش مادر است...
🄵🄰🅃🄴🄼🄴🄷
دیدگاه ها (۱)

𝒲𝒽𝑒𝓃 𝐿𝒾𝑔𝒽𝓉 𝑀𝑒𝑒𝓉𝓈 𝒮𝒽𝒶𝒹𝑜𝓌Part 19سکوت سنگین شده بود.فلیکس به صف...

پارت ۱۴وقتی به سئول برگشتیم، فضای خانه کاملاً تغییر کرده بود...

🍷 شراب قرمزپارت ۱۶ | سارارینا چند ثانیه فقط به پله‌ها خیره م...

P⁷سه دختر جلوی نوشته‌ی روی دیوار ایستاده بودند.یورا با ترس گ...

پدرم نیست ...

او، بازمانده‌ی خانواده‌ی مقیمی و عزیزی است...می‌گوید:«من برا...

𝕯𝖗𝖊𝖆𝖒 𝖜𝖎𝖙𝖍 𝖒𝖊¹⁶خوشبختی از نگاهِ هرکسی، معنایی متفاوت دارد. ا...

پارت ۳ ((قانون اول))

🖤 پارت شانزدهم | صدای مادرجونگکوک هنوز به صفحه‌ی خاموش گوشی ...

dark life =32یک هفته از اون شب کابوس‌وار گذشته بود. یک هفته ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط