dark life =32
dark life =32
یک هفته از اون شب کابوسوار گذشته بود. یک هفته که ات توی سکوت گذروند، بدون نقشه، بدون تقلا، بدون حتی یک کلمه حرف اضافه. تهیونگ هر شب میآمد، شام میخوردند، گاهی برایش کتاب میخواند و گاهی فقط در سکوت کنارش مینشست. ولی هیچوقت بهش دست نزد. نه برای تنبیه، نه برای نوازش. انگار که از خودش میترسید. انگار که از اون شب، یه چیزی توی وجودش شکسته بود.
ات این تغییر رو حس میکرد. میدید که تهیونگ چطور وقتی فکر میکنه کسی نمیبینه، بهش خیره میشه. با نگاهی پر از یه چیز عجیب. نه شهوت. نه خشونت. چیزی شبیه... حسرت. شبیه یه بچهای که اسباببازیش رو شکسته و حالا نمیدونه چطور درستش کنه.
شب هفتم، تهیونگ مثل همیشه اومد. ولی این بار یه بطری ویسکی توی دستش بود. نصفش خالی بود. موهاش آشفته بود، کراواتش باز بود و پیراهنش از توی شلوارش دراومده بود. صورتش خسته و چشمهاش سرخ بود. ات روی تخت نشسته بود و کتاب میخوند. وقتی تهیونگ رو دید، کتاب رو بست.
تهیونگ بدون هیچ حرفی، روی صندلی کنار پنجره نشست. بطری رو روی میز گذاشت. به تاریکی بیرون خیره شد. چند دقیقه سکوت. ات منتظر بود. میدونست که تهیونگ اومده که حرف بزنه. پس صبر کرد.
بالاخره تهیونگ لب باز کرد. صداش خشدار و شکسته بود. «میدونی چرا خونوادم رو کشتم؟»
ات نفسش رو حبس کرد. این سؤالی بود که ماهها منتظرش بود. ولی حالا که تهیونگ داشت خودش میگفت، قلبش تند میزد.
تهیونگ بطری رو برداشت و یه جرعه بزرگ خورد. بعد ادامه داد: «پدرم یه مافیا بود. مثل خودم. ولی از من بیرحمتر. مادرم ازش میترسید. من از بچگی شلاق میخوردم. هر شب. به خاطر هر چیزی. حتی به خاطر نفس کشیدن. خواهرم... خواهرم از من کوچیکتر بود. هفت سالش بود. یه شب، پدرم مست اومد خونه. شروع کرد به زدن مادرم. خواهرم گریه میکرد. من میخواستم ازشون محافظت کنم. ولی هفده ساله بودم و لاغر. پدرم منو زد زمین و... و به خواهرم تجاوز کرد. جلو چشم من. بعد مادرم رو کشت. بعد خواهرم رو. بعد... بعد گفت که من نفر بعده. گفت که من یه شکستم. یه بیارزش. گفت که هیچوقت آدم نمیشم.»
ات دستش رو روی دهنش گذاشت. اشک توی چشمهاش جمع شد. تهیونگ ادامه داد: «من اون شب... یه چیز توی من شکست. ولی یه چیز دیگه هم بیدار شد. یه چیزی که تا اون موقع خواب بود. یه چیزی که بهم گفت: "اگه میخوای زنده بمونی، باید قویتر از همه باشی. باید بترسونی. باید بکشی." و من... من پدرم رو کشتم. با دستهای خودم. خفهاش کردم. بعد جسدش رو تیکهتیکه کردم. بعد... بعد خونوادم رو توی حیاط خونه دفن کردم. و به همه گفتم که تصادف کردن. هیچکس شک نکرد. چون هیچکس حتی فکر نمیکرد که یه پسر هفده ساله بتونه همچین کاری بکنه.»
یک هفته از اون شب کابوسوار گذشته بود. یک هفته که ات توی سکوت گذروند، بدون نقشه، بدون تقلا، بدون حتی یک کلمه حرف اضافه. تهیونگ هر شب میآمد، شام میخوردند، گاهی برایش کتاب میخواند و گاهی فقط در سکوت کنارش مینشست. ولی هیچوقت بهش دست نزد. نه برای تنبیه، نه برای نوازش. انگار که از خودش میترسید. انگار که از اون شب، یه چیزی توی وجودش شکسته بود.
ات این تغییر رو حس میکرد. میدید که تهیونگ چطور وقتی فکر میکنه کسی نمیبینه، بهش خیره میشه. با نگاهی پر از یه چیز عجیب. نه شهوت. نه خشونت. چیزی شبیه... حسرت. شبیه یه بچهای که اسباببازیش رو شکسته و حالا نمیدونه چطور درستش کنه.
شب هفتم، تهیونگ مثل همیشه اومد. ولی این بار یه بطری ویسکی توی دستش بود. نصفش خالی بود. موهاش آشفته بود، کراواتش باز بود و پیراهنش از توی شلوارش دراومده بود. صورتش خسته و چشمهاش سرخ بود. ات روی تخت نشسته بود و کتاب میخوند. وقتی تهیونگ رو دید، کتاب رو بست.
تهیونگ بدون هیچ حرفی، روی صندلی کنار پنجره نشست. بطری رو روی میز گذاشت. به تاریکی بیرون خیره شد. چند دقیقه سکوت. ات منتظر بود. میدونست که تهیونگ اومده که حرف بزنه. پس صبر کرد.
بالاخره تهیونگ لب باز کرد. صداش خشدار و شکسته بود. «میدونی چرا خونوادم رو کشتم؟»
ات نفسش رو حبس کرد. این سؤالی بود که ماهها منتظرش بود. ولی حالا که تهیونگ داشت خودش میگفت، قلبش تند میزد.
تهیونگ بطری رو برداشت و یه جرعه بزرگ خورد. بعد ادامه داد: «پدرم یه مافیا بود. مثل خودم. ولی از من بیرحمتر. مادرم ازش میترسید. من از بچگی شلاق میخوردم. هر شب. به خاطر هر چیزی. حتی به خاطر نفس کشیدن. خواهرم... خواهرم از من کوچیکتر بود. هفت سالش بود. یه شب، پدرم مست اومد خونه. شروع کرد به زدن مادرم. خواهرم گریه میکرد. من میخواستم ازشون محافظت کنم. ولی هفده ساله بودم و لاغر. پدرم منو زد زمین و... و به خواهرم تجاوز کرد. جلو چشم من. بعد مادرم رو کشت. بعد خواهرم رو. بعد... بعد گفت که من نفر بعده. گفت که من یه شکستم. یه بیارزش. گفت که هیچوقت آدم نمیشم.»
ات دستش رو روی دهنش گذاشت. اشک توی چشمهاش جمع شد. تهیونگ ادامه داد: «من اون شب... یه چیز توی من شکست. ولی یه چیز دیگه هم بیدار شد. یه چیزی که تا اون موقع خواب بود. یه چیزی که بهم گفت: "اگه میخوای زنده بمونی، باید قویتر از همه باشی. باید بترسونی. باید بکشی." و من... من پدرم رو کشتم. با دستهای خودم. خفهاش کردم. بعد جسدش رو تیکهتیکه کردم. بعد... بعد خونوادم رو توی حیاط خونه دفن کردم. و به همه گفتم که تصادف کردن. هیچکس شک نکرد. چون هیچکس حتی فکر نمیکرد که یه پسر هفده ساله بتونه همچین کاری بکنه.»
- ۳.۲k
- ۲۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط