او، بازماندهی خانوادهی مقیمی و عزیزی است...
او، بازماندهی خانوادهی مقیمی و عزیزی است...
میگوید:
«من برای خودم هزاران آرزو داشتم...
تصمیم گرفته بودم وقتی پدر و مادرم پیر شدند،
من عصای دستشان باشم؛
دستهای خستهشان را بگیرم،
کنارشان بنشینم،
پناه روزهای پیریشان باشم...
فکر میکردم وقتی فرزندانم بزرگ شوند،
هنوز فرصت دارم برای پدر و مادرم جبران کنم...
هنوز فرصت دارم ببوسمشان،
در آغوششان بگیرم
و بگویم چقدر دوستشان دارم...
اما نمیدانستم
روزگار، اینقدر زود آنها را از من خواهد گرفت...
حالا ماندهام و دلی پر از حرفهای نگفته،
دستی که دیگر دستی در آن نیست،
و حسرتِ بوسهای
بر گونههای پدر و مادرم...
کاش فقط یک بار دیگر بودند...
فقط یک بار...
تا محکم در آغوششان بگیرم
و تمام دلتنگیام را در آغوششان جا بگذارم...
اگر پدر و مادرتان هنوز نفس میکشند،
اگر هنوز میتوانید صدایشان کنید،
اگر هنوز دستشان در دست شماست...
امروز ببوسیدشان...
امروز در آغوششان بگیرید...
امروز دوستشان داشته باشید و بگویید.
فردا شاید
تنها چیزی که برایتان بماند،
همین حسرتِ یک بوسه باشد...»
میگوید:
«من برای خودم هزاران آرزو داشتم...
تصمیم گرفته بودم وقتی پدر و مادرم پیر شدند،
من عصای دستشان باشم؛
دستهای خستهشان را بگیرم،
کنارشان بنشینم،
پناه روزهای پیریشان باشم...
فکر میکردم وقتی فرزندانم بزرگ شوند،
هنوز فرصت دارم برای پدر و مادرم جبران کنم...
هنوز فرصت دارم ببوسمشان،
در آغوششان بگیرم
و بگویم چقدر دوستشان دارم...
اما نمیدانستم
روزگار، اینقدر زود آنها را از من خواهد گرفت...
حالا ماندهام و دلی پر از حرفهای نگفته،
دستی که دیگر دستی در آن نیست،
و حسرتِ بوسهای
بر گونههای پدر و مادرم...
کاش فقط یک بار دیگر بودند...
فقط یک بار...
تا محکم در آغوششان بگیرم
و تمام دلتنگیام را در آغوششان جا بگذارم...
اگر پدر و مادرتان هنوز نفس میکشند،
اگر هنوز میتوانید صدایشان کنید،
اگر هنوز دستشان در دست شماست...
امروز ببوسیدشان...
امروز در آغوششان بگیرید...
امروز دوستشان داشته باشید و بگویید.
فردا شاید
تنها چیزی که برایتان بماند،
همین حسرتِ یک بوسه باشد...»
- ۱۰۶
- ۱۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط