{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عاشقی دیدم که از معشوقه حسرت می خرید

عاشقی دیدم که از معشوقه حسرت می خرید

تکه تکه قلب را می داد و مهلت می خرید

تا سحر بیدار بود و با زبانِ عاشقی

جرعه جرعه شعر می نوشاند و لکنت می خرید

لابلای دوزخِ شب های حسرت زای خویش

در خیالاتش کنارِ یار، جنّت می خرید
در کنارِ سفره ی خالی، برای عشقِ خود

از خدای مهربانِ خویش برکت می خرید

لحظه لحظه ساعتش را می شکست و بعد از آن

لحظه ها را می شمرد و باز ساعت می خرید

قسمتش چیزی به جز تنها شدن گویا نبود

از قضا در کوچه ی تقدیر، قسمت می خرید
متهم می شد میانِ خلق، اما باز هم

آبرو می داد و جایش، بار ِ تهمت می خرید

نامِ شاعر را نگویم تا نباشد غیبتش

بینوا در شهر می گشت و محبت می خرید
دیدگاه ها (۱)

🧁 پارت یازدهم | زیر بارانچند روز بعد...از صبح، آسمان سئول اب...

عاشقی دیدم که از معشوقه حسرت می خریدتکه تکه قلب را می داد و ...

عاشقی دیدم که از معشوقه حسرت می خریدتکه تکه قلب را می داد و ...

عاشقی دیدم که از معشوقه حسرت می خریدتکه تکه قلب را می داد و ...

عاشقی دیدم که از معشوقه حسرت می خریدتکه تکه قلب را می داد و ...

عاشقی دیدم که از معشوقه حسرت می خریدتکه تکه قلب را می داد و ...

عاشقی دیدم که از معشوقه حسرت می خریدتکه تکه قلب را می داد و ...

عاشقی دیدم که از معشوقه حسرت می خریدتکه تکه قلب را می داد و ...

عاشقی دیدم که از معشوقه حسرت می خریدتکه تکه قلب را می داد و ...

عاشقی دیدم که از معشوقه حسرت می خریدتکه تکه قلب را می داد و ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط