{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عاشقی دیدم که از معشوقه حسرت می خرید

عاشقی دیدم که از معشوقه حسرت می خرید
تکه تکه قلب را می داد و مهلت می خرید

تا سحر بیدار بود و با زبانِ عاشقی
جرعه جرعه شعر می نوشاند و لکنت می خرید

لابلای دوزخِ شبهای حسرت زای خویش
در خیالاتش، کنارِ یار، جنّت می خرید

در کنارِ سفره ی خالی، برای عشقِ خود
از خدای مهربانِ خویش برکت می خرید

لحظه لحظه ساعتش را می شکست و بعد از آن
لحظه ها را می شمرد و باز ساعت می خرید

قسمتش چیزی به جز تنها شدن گویا نبود
از قضا، در کوچه ی تقدیر، قسمت می خرید

متهم می شد میانِ خلق، اما باز هم
آبرو می داد و جایش، بارِ تهمت می خرید

نامِ شاعر را نگویم تا نباشد غیبتش
بینوا در شهر می گشت و محبت می خرید.
دیدگاه ها (۱)

قصه اینجاست که شب بود و هوا ریخت بهممن چنان درد کشیدم که خدا...

داد و بیداد نکردم که در اندیشه ی منمرد آن است که غم را به گل...

‏اگه مردی پای قولت بمون اگه زنی پای مردت بمون ...صبرت که تمو...

بعضی فکرها تو سر آدمخیلی دیرتر از پلاستیکتجزیه می شوند . . ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط