part❷
کوک ویو
همه روی کاناپه ی عمارت نشسته بودیم و منتظر ات بودیم
منم نمی خواستم با کسی که حتی یک بار هم ندیدمش ازدواج کنم
توی این فکر بودم که صدای شنیدم سرم رو بالا گرفتم و دیدم یه دختره داره از پله ها پایین میاد محوش شده بودم که پدرم در گوشم
گفت ( بابا ی کوک :&)
&:ببین چقدر خوشگله......... هنوز هم مطمعنی نمی خای باهاش ازدواج کنی
کوک:چه فرقی داره...... نمی... خام
&:باشه ولی نظرت تغیری ایجاد نمی کنه
ات ویو
از پله ها اومدم پایین
دیدم اون پسره داره با باباش پچ پچ میکنه
ولی از این گذشته همچین بدم نیستا
ات:سلام
&:سلام دخترم
واستاده بودم که مامانم اشاره کرد بشینم روی صندلی که
نزدیکه اون پسره بود
بلاخره بعد چند ساعت ادا و قر زدن نشستم
مامان بابام داشتن حرف میزدن منم حوصلم سر رفته
بود و منتظره فیلیکس بودم 😐
با خودم گفتم الان که حوصلم سر رفته اسمش رو پرسیدم
ات:امممم. ....
کوک:هووم
ات:میگم من اسمت رو نمی دونم
کوک:ها... اهان اسمم کوکه جونگ کوک میتونی کوک صدام کنی
ات:اهان باشه
نشسته بودیم داشتیم حرف میزدیم که گوشیه
بابام زنگ خورد انگار مشکلی برای شرکت پیش اومده بود
که مامانم و بابام و بابای کوک سریع بلند شدن و رفتن و مارو تنها گذاشتن
(بچه ها مامان و بابای ات با بابای کوک شریک بودن برای همین همشون رفتن)
منم چند دقیقه بعد رفتم تو اشپز خونه که اب بخورم که زنگ در خورد
لیوان رو گزاشتم توی سینک و رفتم در رو باز کردم................ فیلیکس بود
بهم یه چشمک زد و گفت
(فیلیکس:! )
! :سلام بیبی........... جای میخاستی بری
ات:🙂نه..... فقط مهمون داریم
بعد همونجا پریدم بقلش
! دلت برام تنگ شده بود
ات:اوهووم ............. اهان بیا تو
شرط
کامنت:۴
فالو: ۱
همه روی کاناپه ی عمارت نشسته بودیم و منتظر ات بودیم
منم نمی خواستم با کسی که حتی یک بار هم ندیدمش ازدواج کنم
توی این فکر بودم که صدای شنیدم سرم رو بالا گرفتم و دیدم یه دختره داره از پله ها پایین میاد محوش شده بودم که پدرم در گوشم
گفت ( بابا ی کوک :&)
&:ببین چقدر خوشگله......... هنوز هم مطمعنی نمی خای باهاش ازدواج کنی
کوک:چه فرقی داره...... نمی... خام
&:باشه ولی نظرت تغیری ایجاد نمی کنه
ات ویو
از پله ها اومدم پایین
دیدم اون پسره داره با باباش پچ پچ میکنه
ولی از این گذشته همچین بدم نیستا
ات:سلام
&:سلام دخترم
واستاده بودم که مامانم اشاره کرد بشینم روی صندلی که
نزدیکه اون پسره بود
بلاخره بعد چند ساعت ادا و قر زدن نشستم
مامان بابام داشتن حرف میزدن منم حوصلم سر رفته
بود و منتظره فیلیکس بودم 😐
با خودم گفتم الان که حوصلم سر رفته اسمش رو پرسیدم
ات:امممم. ....
کوک:هووم
ات:میگم من اسمت رو نمی دونم
کوک:ها... اهان اسمم کوکه جونگ کوک میتونی کوک صدام کنی
ات:اهان باشه
نشسته بودیم داشتیم حرف میزدیم که گوشیه
بابام زنگ خورد انگار مشکلی برای شرکت پیش اومده بود
که مامانم و بابام و بابای کوک سریع بلند شدن و رفتن و مارو تنها گذاشتن
(بچه ها مامان و بابای ات با بابای کوک شریک بودن برای همین همشون رفتن)
منم چند دقیقه بعد رفتم تو اشپز خونه که اب بخورم که زنگ در خورد
لیوان رو گزاشتم توی سینک و رفتم در رو باز کردم................ فیلیکس بود
بهم یه چشمک زد و گفت
(فیلیکس:! )
! :سلام بیبی........... جای میخاستی بری
ات:🙂نه..... فقط مهمون داریم
بعد همونجا پریدم بقلش
! دلت برام تنگ شده بود
ات:اوهووم ............. اهان بیا تو
شرط
کامنت:۴
فالو: ۱
- ۱۲.۶k
- ۰۲ اسفند ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط