تک پارتی درخواستی
تک پارتی درخواستی
وقتی خانوادش ازت خوششون نمیومد
سلام من ات هستم ۵ماهه با جونگ کوک ازدواج کردم از وقتی که عروسی کردیم خانواده شوهرم اذیتمون میکنن قبل عروس جانم جونی بودیم ولی بعد عروسی همه چی عوض شد هر روز جونگ کوک رو پر میکردن و تو خونمون دعوا راه می انداختند و الان ۵ ماه بعد شده که .....
ویو ات
نشسته بودم رو مبل و داشتم فیلم می دیدم جونگ کوک یه شام کاری داشت به همین دلیل قرار بود دیر بیاد ساعت ۱:۳۰ بود که کلید تو در چرخید و جونگ کوک تو در نمایان شد
رفتم بوسش کردم که گفت
جونگ کوک: چطوری عشقم دلم برات تنگ شده بود
ات: خوبم شام خوش گذشت تونستید قرار داد رو ببندید
جونگ کوک:آره قرار داد رو بستیم
ات:خیلی خوب حالا بیا بریم دوتایی بخوابیم که خیلی خوابم میاد
جونگ کوک:ههههه عشقم یه چیزی بگم قبول میکنی
ات:بگو عشق زندگیم
جونگ کوک: چیزه مامانم فردا کل خاندان جئون رو دعوت کرده شام ما هم همین طور
فردا بریم ؟
ات: نمی خواستم جونگ کوک رو ناراحت کنم پس گفتم چرا که نه عزیزم
جونگ کوک:خب حالا بریم بخوابیم
ویو ات
صبح از خواب بیدار شدم امروز کوک زود رفته سر کار منم صبحانم رو خوردم و رفتم خرید در حال خرید بودم که کوک زنگ زد گفت ساعت۶ میاد دنبالم منم تا ساعت ۳:۳۰ از مرکز خرید اومدم بیرون و ساعت ۴ رسیدم به خونه نهارم رو خوردم رفتم دوش گرفتم که ساعت ۵ شده بود لباسم رو پوشیدم یه پیراهن سفید با کت و شلوار مشکی و آرایش ملایمی کردم موهامو دم اسبی بستم که جونگ کوک اومد ساعت رو نگاه کردم اما هنوز ۵:۳۰ بود اومد تو اتاق و یه لب ۱۰ مینی رفتیم و اونم کت و شلوار مشکیشو پوشید ست کردیم سوار ماشین شدیم وبه سمت خونه مامان اینای کوک حرکت کردیم خونه هامون دور نبود و بعد ۱۰ مین رسیدیم وارد شدیم به همه سلام کردیم و سر میز شام نشستیم بعد شام من رفتم wc تا میکاپم رو تمدید کنم وقتی تو دستشویی بودم فهمیدم یکی اومده طبقه بالا ولی محلش ندادم وقتی از wc اومدم بیرون یکی منو حل داد و از پله ها افتادم پایین و سیاهی
ویو کوک
داشتیم با عمو اینا حرف می زدم که یکی از پله ها افتاد برگشتم دیدم او شت ات !
رفتم براید بغلش کردم و بردم بیمارستان از یای پاهاش خون میومد نمی خواستم اتفاقی براش بیفته چون مردن ات آرزوی کل خاندان جئون بود
دلیلش رو دوتامون هم نمی دونستیم ولی از ات بدشون میومد رسیدیم بیمارستان همه انگار نه انگار که کسی داره تو با جونش دست و پنجه نرم میکنه فقط بابام و داداشم فرق داشتند که دکتر اومد بیرون و گفت
دکتر: خانم جئون حالشون خوبه و به شما تبریک میگم خانومتون باردار هستش و باید ازش مراقبت کنید
جونگ کوک: چشم میتونم ببینمش
دکتر: حتما بفرمائید
رفتم تو که مامانم اینا میخواستن بیان تو که نزاشتم رفتم تو که دیدم ات به هوش اومده بغلش کردم و بهش گفتم که بارداره از ذوق داشت غش میکرد رفتم و کارای ترخیص رو انجام دادم و ات رو براید بغل کردم که خوابیده بود بردم خونه باهم خوابیدیم صبح سر کار نرفتم با ات رفتیم برای بچمون سیسمونی گرفتیم
ویو ات
وای خیلی ذوق دارم من باردارم امروز کلی وسیله برای بچه گرفتیم
۳ ماه بعد
ویو کوک
امروز جشن تئین جنسیت گرفتیم و فهمیدیم بچه دختره
۵ سال بعد
ات ، جونگ کوک و دخترشون سوریون به خوبی و خوشی زندگی کردن
میدونم بد شد به روم بیارید😉🤗😑
اگه درخواستی دیگه ای دارید تو کامنتا بگید
خ
م
ا
ر
ی
وقتی خانوادش ازت خوششون نمیومد
سلام من ات هستم ۵ماهه با جونگ کوک ازدواج کردم از وقتی که عروسی کردیم خانواده شوهرم اذیتمون میکنن قبل عروس جانم جونی بودیم ولی بعد عروسی همه چی عوض شد هر روز جونگ کوک رو پر میکردن و تو خونمون دعوا راه می انداختند و الان ۵ ماه بعد شده که .....
ویو ات
نشسته بودم رو مبل و داشتم فیلم می دیدم جونگ کوک یه شام کاری داشت به همین دلیل قرار بود دیر بیاد ساعت ۱:۳۰ بود که کلید تو در چرخید و جونگ کوک تو در نمایان شد
رفتم بوسش کردم که گفت
جونگ کوک: چطوری عشقم دلم برات تنگ شده بود
ات: خوبم شام خوش گذشت تونستید قرار داد رو ببندید
جونگ کوک:آره قرار داد رو بستیم
ات:خیلی خوب حالا بیا بریم دوتایی بخوابیم که خیلی خوابم میاد
جونگ کوک:ههههه عشقم یه چیزی بگم قبول میکنی
ات:بگو عشق زندگیم
جونگ کوک: چیزه مامانم فردا کل خاندان جئون رو دعوت کرده شام ما هم همین طور
فردا بریم ؟
ات: نمی خواستم جونگ کوک رو ناراحت کنم پس گفتم چرا که نه عزیزم
جونگ کوک:خب حالا بریم بخوابیم
ویو ات
صبح از خواب بیدار شدم امروز کوک زود رفته سر کار منم صبحانم رو خوردم و رفتم خرید در حال خرید بودم که کوک زنگ زد گفت ساعت۶ میاد دنبالم منم تا ساعت ۳:۳۰ از مرکز خرید اومدم بیرون و ساعت ۴ رسیدم به خونه نهارم رو خوردم رفتم دوش گرفتم که ساعت ۵ شده بود لباسم رو پوشیدم یه پیراهن سفید با کت و شلوار مشکی و آرایش ملایمی کردم موهامو دم اسبی بستم که جونگ کوک اومد ساعت رو نگاه کردم اما هنوز ۵:۳۰ بود اومد تو اتاق و یه لب ۱۰ مینی رفتیم و اونم کت و شلوار مشکیشو پوشید ست کردیم سوار ماشین شدیم وبه سمت خونه مامان اینای کوک حرکت کردیم خونه هامون دور نبود و بعد ۱۰ مین رسیدیم وارد شدیم به همه سلام کردیم و سر میز شام نشستیم بعد شام من رفتم wc تا میکاپم رو تمدید کنم وقتی تو دستشویی بودم فهمیدم یکی اومده طبقه بالا ولی محلش ندادم وقتی از wc اومدم بیرون یکی منو حل داد و از پله ها افتادم پایین و سیاهی
ویو کوک
داشتیم با عمو اینا حرف می زدم که یکی از پله ها افتاد برگشتم دیدم او شت ات !
رفتم براید بغلش کردم و بردم بیمارستان از یای پاهاش خون میومد نمی خواستم اتفاقی براش بیفته چون مردن ات آرزوی کل خاندان جئون بود
دلیلش رو دوتامون هم نمی دونستیم ولی از ات بدشون میومد رسیدیم بیمارستان همه انگار نه انگار که کسی داره تو با جونش دست و پنجه نرم میکنه فقط بابام و داداشم فرق داشتند که دکتر اومد بیرون و گفت
دکتر: خانم جئون حالشون خوبه و به شما تبریک میگم خانومتون باردار هستش و باید ازش مراقبت کنید
جونگ کوک: چشم میتونم ببینمش
دکتر: حتما بفرمائید
رفتم تو که مامانم اینا میخواستن بیان تو که نزاشتم رفتم تو که دیدم ات به هوش اومده بغلش کردم و بهش گفتم که بارداره از ذوق داشت غش میکرد رفتم و کارای ترخیص رو انجام دادم و ات رو براید بغل کردم که خوابیده بود بردم خونه باهم خوابیدیم صبح سر کار نرفتم با ات رفتیم برای بچمون سیسمونی گرفتیم
ویو ات
وای خیلی ذوق دارم من باردارم امروز کلی وسیله برای بچه گرفتیم
۳ ماه بعد
ویو کوک
امروز جشن تئین جنسیت گرفتیم و فهمیدیم بچه دختره
۵ سال بعد
ات ، جونگ کوک و دخترشون سوریون به خوبی و خوشی زندگی کردن
میدونم بد شد به روم بیارید😉🤗😑
اگه درخواستی دیگه ای دارید تو کامنتا بگید
خ
م
ا
ر
ی
- ۱۱
- ۰۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط