...

...
این خانم مسلمانیست که در لندن زندگی میکند، فارغ از مذهب و اعتقاداتش ، عکس و داستان بامزه ای رو به اشتراک گذاشته که ریپست میکنم ...
.
.
.میگوید:
مثل همیشه در مترو نشسته بودم ، و مثل همیشه افرادی به من خیره شده بودند (از روی کنجکاوی یا تاسف ، یا شاید هم تنفر) که برایم مهم نبود! .
.

یک خانمی روبروی من نشسته بود که به من نگاه میکرد و من تا نگاهش میکردم تا لبخند بزنم (لبخند البته پیدا نیست از زیر این حجاب) نگاهش را سریع برمیگرداند که مثلا من را زیر چشمی دید نمیزده.. .
.

اینقدر این کار را تکرار کرد که من با خودم گفتم حتما برم باهاش صحبت کنم و توجیه ش کنم ... دیدم بلند شد ، کیفش را برداشت و همین که خواست پیاده شود ، سمت من آمد و یک کاغذی را تا کرد و به من داد و رفت! .
.
با خودم گفتم چی میتونه باشه؟ شوخی بچه گانه؟ تهدید به مرگ؟ آدامس جویده شده لای کاغذ؟ .
.
کاغذ را که باز کردم نوشته بود:
تو در حجابت زیبا هستی ، درست مثل ماه کامل در آسمان شب!
دیدگاه ها (۱۵)

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۲۱صبح، فلیکس زودتر از همیشه وارد مدرسه...

پارت ۶ | اتفاقی؟ساعت کاری تموم شده بود.تهیونگ کیفش رو برداشت...

پارت هفتم | بعد از تعطیلیآن شب، باران دوباره شروع شده بود.سا...

ᴘᴀʀᴛ ۳۳ | یه روز سختچند روز بعد...آرا اون روز وقتی از مدرسه ...

صبح روز بعد، جونگو زودتر از همه بیدار شد.چند ثانیه طول کشید ...

#رمان#تهیونگ#جادویی🖤 گردنبند آرزوهاپارت چهارم | پیام مرموزا....

پارت ۱۱بعد از حرفی که جونگکوک زد، هر دو چند لحظه ساکت موندن....

پارت ۱۷ — «ساعت دوازده»ساعت دقیقاً دوازده شد.رها روی مبل نشس...

رمان سبز یشم زیر باران🍀🖤پارت پنجمکوک چند لحظه به خیابان خیره...

پارت 1

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط