{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت 1

پارت ۱ | شروع یک اتفاق

باران آرامی روی شیشه‌های کافه می‌زد. هلیا کنار پنجره نشسته بود و با انگشت روی لیوان قهوه‌اش خط می‌کشید.

شیدا روبه‌رویش نشسته بود و با هیجان گفت:
— هلیا! تو اصلاً حواست به حرفای من هست؟

هلیا لبخند کوتاهی زد.
— آره بابا، هست.

مینا که تازه وارد کافه شده بود، کیفش را روی صندلی انداخت و گفت:
— سلام به دخترای افسرده! چرا قیافه‌هاتون این شکلیه؟

فاطمه خندید:
— چون خانم هلیا از صبح تو فکر و خیال خودش گمه.

سنا که کنار فاطمه نشسته بود، آرام گفت:
— ولش کنین. معلومه امروز یه چیزی شده.

هلیا خواست جواب بدهد که ناگهان صدای برخورد در کافه توجه همه را جلب کرد.

پنج پسر وارد شدند.

اولی، پسری قدبلند با موهای مشکی و نگاه جدی بود.

شیدا زیر لب گفت:
— وای...

مینا آرنجی به شیدا زد.
— جمعش کن!

پسر اول نگاهی کوتاه به اطراف انداخت و بعد نگاهش برای چند ثانیه روی هلیا ثابت ماند.

هلیا ناخودآگاه نگاهش را دزدید.

فاطمه آرام پرسید:
— این کیه؟

مینا شانه بالا انداخت.
— نمی‌دونم.

پسرها به سمت میز انتهای کافه رفتند.

شیدا آرام گفت:
— من فقط یه سؤال دارم... چرا اون پسره این‌طوری به هلیا نگاه کرد؟

هلیا اخم کرد.
— به من نگاه نکرد.

سنا خندید.
— چرا، دقیقاً به تو نگاه کرد.

هلیا چیزی نگفت.

اما خودش هم می‌دانست که آن نگاه معمولی نبود.

چند دقیقه بعد، وقتی هلیا از جایش بلند شد تا از کافه بیرون برود، همان پسر ناگهان جلوی در ظاهر شد.

هلیا ایستاد.

پسر چند لحظه نگاهش کرد و گفت:
— ببخشید...

هلیا:
— بله؟

پسر لبخند خیلی کمرنگی زد.

— فکر کنم بالاخره پیدات کردم.

هلیا با تعجب گفت:
— منو؟

پسر جواب داد:

— آره... هلیا.

قلب هلیا برای لحظه‌ای ایستاد.

چطور اسمش را می‌دانست؟

و مهم‌تر از آن...

او دقیقاً چه کسی بود؟
دیدگاه ها (۳)

پارت ۴ | آن شبهلیا هنوز دستش روی سرش بود.تصویرهایی کوتاه و ن...

پارت ۳ | خاطره‌ای که فراموش شده بودهلیا تمام مسیر برگشت به خ...

پارت هفتم | بعد از تعطیلیآن شب، باران دوباره شروع شده بود.سا...

بالهای سرخ پارت ۷

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟖𝟐ناگهان یکی از انگشتای ات تکو...

.....پارت دوم.....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط