K.K.MEOW?!²²
P.22
&از زبان شیتا&
سرخ میشم.از حرص دستامو مشت میکنم و با حالت حرصیای بهش میتوپم.
+بهنظرم به مغزت فشار نیار یکم دیگه بگذره قانونهای علمی دنیا رو میبری زیر سوال!
-هوم؟؟
+میو!
آروم میاد سمتم و دستشو میزاره رو سرم.سرمو نوازش میکنه و لبخند زنان نگام میکنه.
-شوخی میکنم.شرمنده دیر شد باید یکیو دست به سر میکردم
+کیو؟-؟
-مهم نیست
+میو
خونسرد نگاش میکنم که متعجب نگام میکنه.
-چیه؟
+پرسیدم کیوو؟
نفس عمیقی میکشه و دستشو میزاره تو جیبش.
-برادرمو
+برادر داشتی؟
-آره.ولی بیخیالش
لبخند میزنه و اروم دستشو میگیره سمتم.
-امروز اومدیم از باهم بودنمون و شهربازی لذت ببریم نه چیزای دیگه.درسته؟
لبخند میزنم و اروم دستشو میگیرم.
+اوم!میو درسته
باهم میریم سمت شهربازی.وقتی میرسیم اونجا هردو با چشمای ستارهای به اطراف خیره میشیم.
+ووااییی!فوقالعادهاسسس!
-خیلی بزرگه
+میو؟؟
نگاهم به غرفه جایزهها میافته.آروم میرم سمت غرفه و به جایزهها نگاه میکنم.از عروسک گرفته تا جا سوییچی همشون بودن!وقتی چشمم به یکی از جعبههای جایزه میافته بهش اشاره میکنم.
+میو ببخشید قربان اون جعبه چیه؟
با لبخند مرد برمیگرده سمتم و دستاشو دور کمرش میزاره.
=چه دختر خوش سلیقهایی!اونها جایزههای ویژمون هستن
+جایزه ویژه؟؟
چشمام برق میزنن و با ذوق دمم تکون میخوره.
=بله بله جانم!امروز به علت افتتاحیه یک مسابقه بزرگ برگذار میشه.همه شرکتکنندهها بدون محدودیت میتونن بیان و بازی کنن.جایزه برندهیاین جعبهاس به علاوه مدال های پیکسلی!
+واایی انگار خیلی محبوبن میو!
=دقیقا همینطوره!پس زودتر برو ثبتنام کن
+باشه ممنووون^^
آروم برمیگردم که با جایخالیِ کوزوها ساما مواجه میشم.میو الان اینجا نبود؟؟به اطراف نگاه میکنم و نگران از اینکه مبادا گم کرده باشیم همو شروع میکنم گشتن.
+فکر کنم گم شدم
به اطراف نگاه میکنم و سعی میکنم آروم باشم.وووییی فقط پنج دقیقهاس اومدیم اینجا ولی همو گم کردیم!ای کاش نمیرفتم سمت غرفه تا اینطوری نمیشد!همینطور که غرفهها رو میدیدم سعی کردم هیجان بیدلیلمو کنترل کنم.میو بین این همه آدم آخه چجوری-یکدفعه یک فکری از ذهنم رد میشه.آروم چشمامو میبندم و تمرکز میکنم.با آرامش بینیم تکون میخوره و دنبال رایحهی کوزوها ساما میگردم.بعد چند ثانیه چشمامو باز میکنم و مثل حیوونی که شکارشو پیدا کرده با سرعت از بین جمعیت عبور میکنم.همینطور که بو رو دنبال میکنم ناخودآگاه کمکم بو کمتر میشه تا اینکه میرسم به پشت یکی از چادر های بزرگی که تو شهربازی بود.متعجب از اینکه چطور این همه راه رو اومده بود دنبالش میگردم.ولی با کمال تعجب بویی دیگه از جانبش حس نمیکردم.یعنی چی؟..اطرافو نگاه میکنم که یک چیزی نزدیک جعبههای پشت چادر توجهمو جلب میکنه.آروم میرم تا جعبه رو باز کنم که-
&از زبان شیتا&
سرخ میشم.از حرص دستامو مشت میکنم و با حالت حرصیای بهش میتوپم.
+بهنظرم به مغزت فشار نیار یکم دیگه بگذره قانونهای علمی دنیا رو میبری زیر سوال!
-هوم؟؟
+میو!
آروم میاد سمتم و دستشو میزاره رو سرم.سرمو نوازش میکنه و لبخند زنان نگام میکنه.
-شوخی میکنم.شرمنده دیر شد باید یکیو دست به سر میکردم
+کیو؟-؟
-مهم نیست
+میو
خونسرد نگاش میکنم که متعجب نگام میکنه.
-چیه؟
+پرسیدم کیوو؟
نفس عمیقی میکشه و دستشو میزاره تو جیبش.
-برادرمو
+برادر داشتی؟
-آره.ولی بیخیالش
لبخند میزنه و اروم دستشو میگیره سمتم.
-امروز اومدیم از باهم بودنمون و شهربازی لذت ببریم نه چیزای دیگه.درسته؟
لبخند میزنم و اروم دستشو میگیرم.
+اوم!میو درسته
باهم میریم سمت شهربازی.وقتی میرسیم اونجا هردو با چشمای ستارهای به اطراف خیره میشیم.
+ووااییی!فوقالعادهاسسس!
-خیلی بزرگه
+میو؟؟
نگاهم به غرفه جایزهها میافته.آروم میرم سمت غرفه و به جایزهها نگاه میکنم.از عروسک گرفته تا جا سوییچی همشون بودن!وقتی چشمم به یکی از جعبههای جایزه میافته بهش اشاره میکنم.
+میو ببخشید قربان اون جعبه چیه؟
با لبخند مرد برمیگرده سمتم و دستاشو دور کمرش میزاره.
=چه دختر خوش سلیقهایی!اونها جایزههای ویژمون هستن
+جایزه ویژه؟؟
چشمام برق میزنن و با ذوق دمم تکون میخوره.
=بله بله جانم!امروز به علت افتتاحیه یک مسابقه بزرگ برگذار میشه.همه شرکتکنندهها بدون محدودیت میتونن بیان و بازی کنن.جایزه برندهیاین جعبهاس به علاوه مدال های پیکسلی!
+واایی انگار خیلی محبوبن میو!
=دقیقا همینطوره!پس زودتر برو ثبتنام کن
+باشه ممنووون^^
آروم برمیگردم که با جایخالیِ کوزوها ساما مواجه میشم.میو الان اینجا نبود؟؟به اطراف نگاه میکنم و نگران از اینکه مبادا گم کرده باشیم همو شروع میکنم گشتن.
+فکر کنم گم شدم
به اطراف نگاه میکنم و سعی میکنم آروم باشم.وووییی فقط پنج دقیقهاس اومدیم اینجا ولی همو گم کردیم!ای کاش نمیرفتم سمت غرفه تا اینطوری نمیشد!همینطور که غرفهها رو میدیدم سعی کردم هیجان بیدلیلمو کنترل کنم.میو بین این همه آدم آخه چجوری-یکدفعه یک فکری از ذهنم رد میشه.آروم چشمامو میبندم و تمرکز میکنم.با آرامش بینیم تکون میخوره و دنبال رایحهی کوزوها ساما میگردم.بعد چند ثانیه چشمامو باز میکنم و مثل حیوونی که شکارشو پیدا کرده با سرعت از بین جمعیت عبور میکنم.همینطور که بو رو دنبال میکنم ناخودآگاه کمکم بو کمتر میشه تا اینکه میرسم به پشت یکی از چادر های بزرگی که تو شهربازی بود.متعجب از اینکه چطور این همه راه رو اومده بود دنبالش میگردم.ولی با کمال تعجب بویی دیگه از جانبش حس نمیکردم.یعنی چی؟..اطرافو نگاه میکنم که یک چیزی نزدیک جعبههای پشت چادر توجهمو جلب میکنه.آروم میرم تا جعبه رو باز کنم که-
- ۲.۹k
- ۲۷ خرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط