دلم را
دلم را
این سکوت محض تسلیم نگاهت را
زعشقت باز آتش زن
اگرچه دشت دل تا بی نهایت
ابری و تیره ست
و در این دشت، وحشت
چون سرابی می برد با خود
مرا تا عمق مرگی زرد،
اما رهگذر
من خوب می دانم
که روزی باز خواهی گشت
ومن در سایه ی مهرت
زخود آزاد خواهم شد
و سر مست از حضور تو
قماری سبز خواهم کرد
ودر آخر در آن بازی
تپش های دلم را شاد خواهم باخت
و در آغوش گرمای نگاهت
با غروری سرخ خواهم مرد
و باتو تا خدا
پرواز خواهم کرد
این سکوت محض تسلیم نگاهت را
زعشقت باز آتش زن
اگرچه دشت دل تا بی نهایت
ابری و تیره ست
و در این دشت، وحشت
چون سرابی می برد با خود
مرا تا عمق مرگی زرد،
اما رهگذر
من خوب می دانم
که روزی باز خواهی گشت
ومن در سایه ی مهرت
زخود آزاد خواهم شد
و سر مست از حضور تو
قماری سبز خواهم کرد
ودر آخر در آن بازی
تپش های دلم را شاد خواهم باخت
و در آغوش گرمای نگاهت
با غروری سرخ خواهم مرد
و باتو تا خدا
پرواز خواهم کرد
- ۲.۱k
- ۲۲ دی ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط