نمیبخشمت p.20
ساعتها کنارش نشستم. گریه نکردم. جیغ نزدم. فقط نشستم، و دستش را در آغوشم گرفتم.
نمیتوانستم باور کنم که مرده.
نه... اون زندهست. قطعاً زندهست. پس چرا نمیتونم افکار خودم رو باور کنم؟
دستم را آرام روی گونهاش گذاشتم. با شستم، کمی از خون خشکیده روی صورتش را پاک کردم.
هی، تاچی... تو هنوزم کنارمی. مگه نه؟ فقط خستهای... درسته؟
شروع کردم به حرف زدن با او.
از افکارم گفتم. از روزی که ردش کردم. از اینکه چطور همه چیز ناگهان عوض شد. اما وقتی دیدم نمیتوانم جلوی خودم را بگیرم، ادامه دادم.
«یادت میاد وقتی همدیگه رو میبوسیدیم، منو "شیسوییِ شونشین" صدا زدی؟»
گفتم که چطور همان یک کلمه، از شدت میل بیرمقم کرد. گفتم که حالا بیستوچهار سالهام و او بیستویک ساله، و دیگر هیچ محدودیتی برای کارهایی که میخواستم با او انجام دهم حس نمیکردم. [جان امواتتون.. شما به جنازه از این حرفا نزنید🗿]
گفتم در تمام این مدت، چیزی که بیشتر از همه دلم برایش تنگ شده بود، گرمای صدایش بود و عطر آغوشش.
بارها و بارها از او خواستم مرا ببخشد.
گفتم متأسفم. گفتم نیازی نیست او برای کشتن قبیله از من طلب بخشش کند. میفهمیدم. اگر من جای او بودم، احتمالاً همین کار را میکردم.
ساعتها ادامه دادم... بدون اینکه بپذیرم قلبش در سینهاش از تپش افتاده و دیگر هرگز صدایش را نخواهم شنید. حقیقت تنها چیزی بود که در آن لحظه، ذهنم از پذیرفتنش سر باز میزد.
دستش را رها کردم و روی سینهاش گذاشتم. دستی که به شدت سوخته بود. آرام از روی زمین بلندش کردم و تنش را با تمام وجود در آغوش گرفتم.
هوا تاریک بود و ماه کامل. ماه بود که تکههای درخشان نور را از میان ابرها به میدان نبرد میپاشید. وقتی به چشمان ایتاچی نگاه کردم، نتوانستم مثل گذشته انعکاس پرتو ماه را در آن دو گوی سیاهش ببینم. اشک پشت سد چشمانم جمع شد و دیدم را تار میکرد. درست مثل چشمان مات ایتاچی.
بیروح. بیفروغ.
ساسوکه احتمالاً رفته بود. یا برده شده بود. بستگی به وضعیتش بعد از نبرد داشت.
صدای خشوخش برگها را شنیدم و برگشتم.
اوبیتو بود. ردای سیاه. ماسک نارنجی. حتماً از کاموییاش استفاده کرده بود تا سریعتر از من خودش را برساند.
«با ساسوکه حرف زدم. حقیقت رو بهش گفتم.»
«واکنشش چی بود؟»
«داره برمیگرده کونوها. میخواد حقیقت رو بهشون بگه.»
«میفهمم.»
«چند وقته اینجا نشستهای؟»
«...نمیدونم.»
برای آخرین بار به صورت رنگپریده و چشمان بیفروغش نگاه کردم. بعد، آرام او را روی زمین گذاشتم و با دستانم چشمانش را برای همیشه بستم.
اوبیتو چیزی نگفت. پس ادامه دادم.
«باید بهش میگفتم متأسفم.»
«بایدم باشی.»
«خفه شو.»
سرم را بالا گرفتم تا اشکهایی که پشت پلکهایم جمع شده بود جاری نشوند.
«ممنونم که سرم رو به خاطر اینقدر کلهشق بودن کوبیدی... باورم نمیشه هشت سال کامل طول کشید تا قبولش کنم. فقط نمیتونم...»
ناگهان حس کردم اشک از گونههایم سرازیر شد.
«اوبیتو، اینقدر پشیمونم. هیچوقت، هیچوقت خودم رو برای این کار نمیبخشم. اون همهچیز من بود.»
شروع کردم به لرزیدن. نفسنفس زدن. سینهام چنان درد میکرد که فکر میکردم از دلشکستگی دارم میمیرم. نفسهایم کوتاهتر و بریدهبریدهتر شد. وقتی سعی میکردم نفس بکشم، به زور هوا را به درون ریهام میکشیدم. رد نازکی از آب دهان از چانهام پایین میرفت. وحشتزده بودم. سردرد. سرگیجه.
و بعد، فریاد زدم.
از عمق وجودم فریاد میکشیدم، تا جایی که ریههایم از هوا خالی شد. بعد، نفس بریده کشیدم و دوباره فریاد زدم. دوباره و دوباره.
اوبیتو ساکت و بیحرکت ماند. فقط نگاهم میکرد. دخالت نمیکرد. میگذاشت بگذرد.
بعد از چند دقیقه، حس کردم آرامتر میشوم. آرامتر و آرامتر، تا جایی که چهار دست و پا افتاده بودم و نفسنفس میزدم.
وقتی به حالت عادی برگشتم، اوبیتو کنار ایتاچی رفت. زانو زد. دستهایش را روی سینهٔ ایتاچی گذاشت. درخششی آبی دور دستهایش شروع به جریان کرد.
«چی... داری چکار میکنی؟» نفسزنان گفتم.
«یادت میاد گفتم عشق زندگیام رو از دست دادم؟»
ساکت بودم.
«هر کاری میکنم به خاطر اون بوده. نمیخوام همین اتفاق برات بیفته.»
برایم روشن شد که اوبیتو چه میکند.
«اوبیتو، مجبور نیستی...»
«ساکت شو! به هر حال الان دیگه خیلی دیر شده. ببرش بیمارستان دهکدهام. کوچیکه، ولی چند تا از بهترین پزشکها رو اونجا جمع کردم. زود ببرش. بهشون بگو چند ساعتی میشه که مرده... اما...»
اوبیتو هر لحظه ضعیفتر میشد.
«من... بیماریاش رو از بین بردم... دیگه به اون دارو نیاز نخواهد داشت...»
«اوبیتو... ممنونم.»
نمیتوانستم باور کنم که مرده.
نه... اون زندهست. قطعاً زندهست. پس چرا نمیتونم افکار خودم رو باور کنم؟
دستم را آرام روی گونهاش گذاشتم. با شستم، کمی از خون خشکیده روی صورتش را پاک کردم.
هی، تاچی... تو هنوزم کنارمی. مگه نه؟ فقط خستهای... درسته؟
شروع کردم به حرف زدن با او.
از افکارم گفتم. از روزی که ردش کردم. از اینکه چطور همه چیز ناگهان عوض شد. اما وقتی دیدم نمیتوانم جلوی خودم را بگیرم، ادامه دادم.
«یادت میاد وقتی همدیگه رو میبوسیدیم، منو "شیسوییِ شونشین" صدا زدی؟»
گفتم که چطور همان یک کلمه، از شدت میل بیرمقم کرد. گفتم که حالا بیستوچهار سالهام و او بیستویک ساله، و دیگر هیچ محدودیتی برای کارهایی که میخواستم با او انجام دهم حس نمیکردم. [جان امواتتون.. شما به جنازه از این حرفا نزنید🗿]
گفتم در تمام این مدت، چیزی که بیشتر از همه دلم برایش تنگ شده بود، گرمای صدایش بود و عطر آغوشش.
بارها و بارها از او خواستم مرا ببخشد.
گفتم متأسفم. گفتم نیازی نیست او برای کشتن قبیله از من طلب بخشش کند. میفهمیدم. اگر من جای او بودم، احتمالاً همین کار را میکردم.
ساعتها ادامه دادم... بدون اینکه بپذیرم قلبش در سینهاش از تپش افتاده و دیگر هرگز صدایش را نخواهم شنید. حقیقت تنها چیزی بود که در آن لحظه، ذهنم از پذیرفتنش سر باز میزد.
دستش را رها کردم و روی سینهاش گذاشتم. دستی که به شدت سوخته بود. آرام از روی زمین بلندش کردم و تنش را با تمام وجود در آغوش گرفتم.
هوا تاریک بود و ماه کامل. ماه بود که تکههای درخشان نور را از میان ابرها به میدان نبرد میپاشید. وقتی به چشمان ایتاچی نگاه کردم، نتوانستم مثل گذشته انعکاس پرتو ماه را در آن دو گوی سیاهش ببینم. اشک پشت سد چشمانم جمع شد و دیدم را تار میکرد. درست مثل چشمان مات ایتاچی.
بیروح. بیفروغ.
ساسوکه احتمالاً رفته بود. یا برده شده بود. بستگی به وضعیتش بعد از نبرد داشت.
صدای خشوخش برگها را شنیدم و برگشتم.
اوبیتو بود. ردای سیاه. ماسک نارنجی. حتماً از کاموییاش استفاده کرده بود تا سریعتر از من خودش را برساند.
«با ساسوکه حرف زدم. حقیقت رو بهش گفتم.»
«واکنشش چی بود؟»
«داره برمیگرده کونوها. میخواد حقیقت رو بهشون بگه.»
«میفهمم.»
«چند وقته اینجا نشستهای؟»
«...نمیدونم.»
برای آخرین بار به صورت رنگپریده و چشمان بیفروغش نگاه کردم. بعد، آرام او را روی زمین گذاشتم و با دستانم چشمانش را برای همیشه بستم.
اوبیتو چیزی نگفت. پس ادامه دادم.
«باید بهش میگفتم متأسفم.»
«بایدم باشی.»
«خفه شو.»
سرم را بالا گرفتم تا اشکهایی که پشت پلکهایم جمع شده بود جاری نشوند.
«ممنونم که سرم رو به خاطر اینقدر کلهشق بودن کوبیدی... باورم نمیشه هشت سال کامل طول کشید تا قبولش کنم. فقط نمیتونم...»
ناگهان حس کردم اشک از گونههایم سرازیر شد.
«اوبیتو، اینقدر پشیمونم. هیچوقت، هیچوقت خودم رو برای این کار نمیبخشم. اون همهچیز من بود.»
شروع کردم به لرزیدن. نفسنفس زدن. سینهام چنان درد میکرد که فکر میکردم از دلشکستگی دارم میمیرم. نفسهایم کوتاهتر و بریدهبریدهتر شد. وقتی سعی میکردم نفس بکشم، به زور هوا را به درون ریهام میکشیدم. رد نازکی از آب دهان از چانهام پایین میرفت. وحشتزده بودم. سردرد. سرگیجه.
و بعد، فریاد زدم.
از عمق وجودم فریاد میکشیدم، تا جایی که ریههایم از هوا خالی شد. بعد، نفس بریده کشیدم و دوباره فریاد زدم. دوباره و دوباره.
اوبیتو ساکت و بیحرکت ماند. فقط نگاهم میکرد. دخالت نمیکرد. میگذاشت بگذرد.
بعد از چند دقیقه، حس کردم آرامتر میشوم. آرامتر و آرامتر، تا جایی که چهار دست و پا افتاده بودم و نفسنفس میزدم.
وقتی به حالت عادی برگشتم، اوبیتو کنار ایتاچی رفت. زانو زد. دستهایش را روی سینهٔ ایتاچی گذاشت. درخششی آبی دور دستهایش شروع به جریان کرد.
«چی... داری چکار میکنی؟» نفسزنان گفتم.
«یادت میاد گفتم عشق زندگیام رو از دست دادم؟»
ساکت بودم.
«هر کاری میکنم به خاطر اون بوده. نمیخوام همین اتفاق برات بیفته.»
برایم روشن شد که اوبیتو چه میکند.
«اوبیتو، مجبور نیستی...»
«ساکت شو! به هر حال الان دیگه خیلی دیر شده. ببرش بیمارستان دهکدهام. کوچیکه، ولی چند تا از بهترین پزشکها رو اونجا جمع کردم. زود ببرش. بهشون بگو چند ساعتی میشه که مرده... اما...»
اوبیتو هر لحظه ضعیفتر میشد.
«من... بیماریاش رو از بین بردم... دیگه به اون دارو نیاز نخواهد داشت...»
«اوبیتو... ممنونم.»
- ۸.۱k
- ۲۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط