### **پارت اول: سایههای عمارت غریبه**
### **پارت اول: سایههای عمارت غریبه**
صدای تیکتاک ساعت دیواری در سالن بزرگ و ساکت، مثل ضربههای مداوم روی اعصابت فرود میآمد. هجده سالگیات را اینطور تصور نکرده بودی؛ با یک لباس سفید فاخر اما سنگین، احاطهشده میان تعارفهای خشک خانوادگی و قراردادی که اسمت را کنار نام یکی از سرشناسترین و دستنیافتنیترین مردهای شهر قرار داده بود: **کیم تهیونگ**.
او روبهرویت نشسته بود؛ با کتی تیره، موهای ابریشمی موجدار و نگاهی که نمیشد خواندش. چشمهای کشیدهاش خسته به نظر میرسید، نه خشمگین و نه مهربان. وقتی مهمانها بالاخره رفتند و درِ سنگین عمارت بسته شد، سکوت خانه را بلعید.
تهیونگ کراواتش را کمی شل کرد، لیوان آبی برایت ریخت و روی میز شیشهای جلویت گذاشت. صدایش عمیق، مخملی اما بسیار جدی بود:
— «میدونم هیچکدوم از ما این رو انتخاب نکردیم. تو خیلی جوونی و حق داشتی زندگی خودت رو داشته باشی، نه اینکه به خاطر بدهیها و شراکت خانوادگی اینجا گیر بیفتی.»
سرش را بالا آورد و مستقیم به چشمهایت نگاه کرد؛ نگاهی که سنگینیاش باعث شد نفست حبس شود:
— «اینجا تحت فشاری نیستی. اتاقت طبقه بالاست، سمت راست. به جز مهمونیهای رسمی کاری که حضور هردومون لازمه، کاری به کارت ندارم. هر کلاسی خواستی بری، هر کاری خواستی بکنی، آزادی.»
لحنش تلخ یا تحقیرآمیز نبود، فقط بوی دیواری بلند و نفوذناپذیر را میداد؛ دیواری که دور خودش کشیده بود.
***
### **پارت دوم: ترکهای دیوار سنگی**
چند ماه گذشت. زندگی مشترکتان بیشتر شبیه دو غریبه زیر یک سقف بود که مراعات همدیگر را میکردند. تهیونگ کارش زیاد بود و شبها دیر برمیگشت، اما همیشه حواسش به جزئیات بود؛ خریدهایی که نیاز داشتی، حتی خوراکیهای مورد علاقهات که بیسروصدا در یخچال چیده میشد.
یک شب بارانی شدید، رعدوبرقهای متوالی برق عمارت را قطع کرد. تاریکی مطلق و صدای کوبنده رعد، ترسی قدیمی را در دلت زنده کرد. از اتاقت بیرون آمدی و با قدمهای لرزان پلهها را پایین رفتی. کنار شومینه خاموش نشسته بودی و پاهایت را توی بغلت جمع کرده بودی که صدای باز شدن در سالن آمد.
تهیونگ بارانی خیسش را درآورد و با دیدنت در تاریکی، ایستاد. تلفن همراهش را روشن کرد و نور ملایم صفحه روی صورت رنگپریدهات افتاد.
— «اینجا چی کار میکنی؟ چرا نرفتی بالا بخوابی؟»
صدایت کمی لرزید: «از تاریکی و صدای رعدوبرق... خوشم نمیاد.»
تهیونگ چند لحظه بهتزده نگاهت کرد. بعد کتش را کنار گذاشت، چند شمع بزرگ پیدا کرد و آنها را روشن کرد. گرمای ملایم نور شمع روی سنگهای سالن پخش شد. او به جای اینکه به اتاقش برود، روبرویت روی قالیچه نشست. یک فنجان شکلات گرم برایت درست کرد و دستت داد:
— «تا وقتی بارون بند بیاد همینجا میمونم. نیاز نیست بترسی.»
آن شب، برای اولین بار لبخند محو و واقعی او را دیدی؛ وقتی از خاطرات بامزه بچگیات حرف میزدی، گوشههای چشمش جمع شد و نگاهش پر از آرامش عجیبی شد.
***
### **پارت سوم: فراتر از یک قرارداد**
کمکم روزها تغییر کردند. دیگر شام را تنها نمیخوردی؛ تهیونگ برنامهاش را طوری میچید که حتماً برای شام در خانه باشد. وقتهایی که کتاب میخواندی یا پشت پنجره مینشستی، سنگینی نگاهش را روی خودت حس میکردی، اما تا سرت را میچرخاندی، سرش را توی لپتاپش فرو میبرد.
یک شب، بعد از یک مهمانی تجاری خستهکننده، وقتی به خانه برگشتید، در حالی که داشتی گوشوارههایت را درمیآوردی، به آرامی گفتی:
— «ممنون که امشب هوامو داشتی... تهیونگ.»
او که پشت سرت ایستاده بود، در آینه به انعکاس صورتت نگاه کرد. قدمی جلوتر گذاشت. فاصلهاش آنقدر کم شد که عطر چوب و ادویه خاصش تمام فضا را گرفت. دستش به آرامی بالا آمد و تاری از موهایت را پشت گوشت هدایت کرد. انگشتانش گرم و ملایم بودند.
با صدایی بم و غافلگیرکننده گفت:
— «یادته اوایل گفتم کاری به کارت ندارم و این فقط یه قراره؟»
پلک زدی و نگاهش کردی: «آره...»
تهیونگ لبخند محوی زد، اما در عمق نگاهش جرقهای از احساسی شدید و محافظتگرانه میسوخت؛ چیزی که ماهها در دلش پنهان کرده بود:
— «دروغ گفتم. راستش دیگه نمیتونم این خونه رو بدون تو تصور کنم... و اصلاً دلم نمیخواد این یه بازی یا قرارداد باقی بمونه.»
---
اگر دوست داری، بگو پارت بعدی چطور پیش برود؟ تمایل داری به کشمکش احساسی بیشتری کشیده شود، واکنشت چه باشد، یا وارد ماجرایی عاشقانه و آرامتر شویم؟
صدای تیکتاک ساعت دیواری در سالن بزرگ و ساکت، مثل ضربههای مداوم روی اعصابت فرود میآمد. هجده سالگیات را اینطور تصور نکرده بودی؛ با یک لباس سفید فاخر اما سنگین، احاطهشده میان تعارفهای خشک خانوادگی و قراردادی که اسمت را کنار نام یکی از سرشناسترین و دستنیافتنیترین مردهای شهر قرار داده بود: **کیم تهیونگ**.
او روبهرویت نشسته بود؛ با کتی تیره، موهای ابریشمی موجدار و نگاهی که نمیشد خواندش. چشمهای کشیدهاش خسته به نظر میرسید، نه خشمگین و نه مهربان. وقتی مهمانها بالاخره رفتند و درِ سنگین عمارت بسته شد، سکوت خانه را بلعید.
تهیونگ کراواتش را کمی شل کرد، لیوان آبی برایت ریخت و روی میز شیشهای جلویت گذاشت. صدایش عمیق، مخملی اما بسیار جدی بود:
— «میدونم هیچکدوم از ما این رو انتخاب نکردیم. تو خیلی جوونی و حق داشتی زندگی خودت رو داشته باشی، نه اینکه به خاطر بدهیها و شراکت خانوادگی اینجا گیر بیفتی.»
سرش را بالا آورد و مستقیم به چشمهایت نگاه کرد؛ نگاهی که سنگینیاش باعث شد نفست حبس شود:
— «اینجا تحت فشاری نیستی. اتاقت طبقه بالاست، سمت راست. به جز مهمونیهای رسمی کاری که حضور هردومون لازمه، کاری به کارت ندارم. هر کلاسی خواستی بری، هر کاری خواستی بکنی، آزادی.»
لحنش تلخ یا تحقیرآمیز نبود، فقط بوی دیواری بلند و نفوذناپذیر را میداد؛ دیواری که دور خودش کشیده بود.
***
### **پارت دوم: ترکهای دیوار سنگی**
چند ماه گذشت. زندگی مشترکتان بیشتر شبیه دو غریبه زیر یک سقف بود که مراعات همدیگر را میکردند. تهیونگ کارش زیاد بود و شبها دیر برمیگشت، اما همیشه حواسش به جزئیات بود؛ خریدهایی که نیاز داشتی، حتی خوراکیهای مورد علاقهات که بیسروصدا در یخچال چیده میشد.
یک شب بارانی شدید، رعدوبرقهای متوالی برق عمارت را قطع کرد. تاریکی مطلق و صدای کوبنده رعد، ترسی قدیمی را در دلت زنده کرد. از اتاقت بیرون آمدی و با قدمهای لرزان پلهها را پایین رفتی. کنار شومینه خاموش نشسته بودی و پاهایت را توی بغلت جمع کرده بودی که صدای باز شدن در سالن آمد.
تهیونگ بارانی خیسش را درآورد و با دیدنت در تاریکی، ایستاد. تلفن همراهش را روشن کرد و نور ملایم صفحه روی صورت رنگپریدهات افتاد.
— «اینجا چی کار میکنی؟ چرا نرفتی بالا بخوابی؟»
صدایت کمی لرزید: «از تاریکی و صدای رعدوبرق... خوشم نمیاد.»
تهیونگ چند لحظه بهتزده نگاهت کرد. بعد کتش را کنار گذاشت، چند شمع بزرگ پیدا کرد و آنها را روشن کرد. گرمای ملایم نور شمع روی سنگهای سالن پخش شد. او به جای اینکه به اتاقش برود، روبرویت روی قالیچه نشست. یک فنجان شکلات گرم برایت درست کرد و دستت داد:
— «تا وقتی بارون بند بیاد همینجا میمونم. نیاز نیست بترسی.»
آن شب، برای اولین بار لبخند محو و واقعی او را دیدی؛ وقتی از خاطرات بامزه بچگیات حرف میزدی، گوشههای چشمش جمع شد و نگاهش پر از آرامش عجیبی شد.
***
### **پارت سوم: فراتر از یک قرارداد**
کمکم روزها تغییر کردند. دیگر شام را تنها نمیخوردی؛ تهیونگ برنامهاش را طوری میچید که حتماً برای شام در خانه باشد. وقتهایی که کتاب میخواندی یا پشت پنجره مینشستی، سنگینی نگاهش را روی خودت حس میکردی، اما تا سرت را میچرخاندی، سرش را توی لپتاپش فرو میبرد.
یک شب، بعد از یک مهمانی تجاری خستهکننده، وقتی به خانه برگشتید، در حالی که داشتی گوشوارههایت را درمیآوردی، به آرامی گفتی:
— «ممنون که امشب هوامو داشتی... تهیونگ.»
او که پشت سرت ایستاده بود، در آینه به انعکاس صورتت نگاه کرد. قدمی جلوتر گذاشت. فاصلهاش آنقدر کم شد که عطر چوب و ادویه خاصش تمام فضا را گرفت. دستش به آرامی بالا آمد و تاری از موهایت را پشت گوشت هدایت کرد. انگشتانش گرم و ملایم بودند.
با صدایی بم و غافلگیرکننده گفت:
— «یادته اوایل گفتم کاری به کارت ندارم و این فقط یه قراره؟»
پلک زدی و نگاهش کردی: «آره...»
تهیونگ لبخند محوی زد، اما در عمق نگاهش جرقهای از احساسی شدید و محافظتگرانه میسوخت؛ چیزی که ماهها در دلش پنهان کرده بود:
— «دروغ گفتم. راستش دیگه نمیتونم این خونه رو بدون تو تصور کنم... و اصلاً دلم نمیخواد این یه بازی یا قرارداد باقی بمونه.»
---
اگر دوست داری، بگو پارت بعدی چطور پیش برود؟ تمایل داری به کشمکش احساسی بیشتری کشیده شود، واکنشت چه باشد، یا وارد ماجرایی عاشقانه و آرامتر شویم؟
- ۱۶۵
- ۲۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط