P40
مدتی بود که بیدار شده بودی ولی می خواستی مطمئن بشی که ریچارد حتما رفته باشه . واقعا دوست نداشتی ببینیش .
خوشبختانه حتی اگه بخواد هم به خاطر گرفتن کامل اطلاعات ماموریت دیشب ، نمی تونه امروز دیر کنه .
بالاخره بلند شدی و با احتیاط بیرون رفتی . هیچ کس توی اتاق ها و راه پله نبود . رفتی طبقه پایین و کاملا مطمئن شدی که رفته .
《صبح بخیر . برای صبحانه چیزی میل دارین؟》
《نه . فقط چای》
احساس می کردی که توانایی خوردن هیچ چیزی رو نداشتی . هنوز هم مثل دیشب بودی . ترس ، تنفر ، صدای فریادهاشون موقع شکنجه . هنوز هم مثل دیشب همه شون رو حس می کردی .
البته از اول که پیشنهاد بودن با ریچارد رو قبول کردی ، می دونستی که توی مافیا همچین اتفاقاتی میوفته ولی انگار الان که خودت همه چیز رو دیدی و باهاشون همکاری کردی ، خیلی بدتر از قبل به نظر میومد .
بعد از تموم شدن چایت ، دوباره برگشتی داخل اتاقت . نیاز به انجام کاری داشتی که شاید یه مقدار ذهنت رو مشغول کنه .
پس دفتر طراحیت رو برداشتی . روی تخت نشستی و به دیوار تکیه دادی و شروع به کشیدن خطوط ابتدایی چهره نامعلومی کردی .
به نظر خیلی هم موفق نشدی چون بعد از گذشت یک ساعت ، هنوز هم مشغول افکار قبلیت بودی تا حدی که حتی نفهمیدی چی کشیدی .
کلافه مدادت رو انداختی و به طرح نگاهی کردی که باعث شوکه شدنت شد .
توقع نداشتی که چهره ریچارد رو طراحی کرده باشی! البته خیلیم عجیب نبود . به هرحال اون نقش اصلی همه این ماجراهاست .
یک دفعه چیزی به ذهنت رسید . اینکه شاید داری خیلی زود قضاوتش می کنی . درسته که هرروز انواع کارهایی رو انجام میده که حتی نمی خوای درباره شون فکر کنی ولی...ولی ممکنه هر کس دیگه ای هم که جای اون می بود ، همین اتفاق براش میوفتاد .
به دنیا اومدن توی همچین خانواده ای که ریاست مافیا رو به عهده داشتن و بزرگ شدن توی اون محیط و زندگی ، باید هم شخصی مثل ریچارد رو به وجود بیاره . شاید اونم چاره ای نداشته .
کلافه تر از قبل دراز کشیدی و طرح رو بالای سرت گرفتی . یعنی این احساس تنفر اشتباهه؟
خسته از سردرگمی ایجاد شده ، چشم هات رو بستی و برخلاف انتظارت ، چند ثانیه بعد غرق در دنیای خواب و آرامش شدی .
خوشبختانه حتی اگه بخواد هم به خاطر گرفتن کامل اطلاعات ماموریت دیشب ، نمی تونه امروز دیر کنه .
بالاخره بلند شدی و با احتیاط بیرون رفتی . هیچ کس توی اتاق ها و راه پله نبود . رفتی طبقه پایین و کاملا مطمئن شدی که رفته .
《صبح بخیر . برای صبحانه چیزی میل دارین؟》
《نه . فقط چای》
احساس می کردی که توانایی خوردن هیچ چیزی رو نداشتی . هنوز هم مثل دیشب بودی . ترس ، تنفر ، صدای فریادهاشون موقع شکنجه . هنوز هم مثل دیشب همه شون رو حس می کردی .
البته از اول که پیشنهاد بودن با ریچارد رو قبول کردی ، می دونستی که توی مافیا همچین اتفاقاتی میوفته ولی انگار الان که خودت همه چیز رو دیدی و باهاشون همکاری کردی ، خیلی بدتر از قبل به نظر میومد .
بعد از تموم شدن چایت ، دوباره برگشتی داخل اتاقت . نیاز به انجام کاری داشتی که شاید یه مقدار ذهنت رو مشغول کنه .
پس دفتر طراحیت رو برداشتی . روی تخت نشستی و به دیوار تکیه دادی و شروع به کشیدن خطوط ابتدایی چهره نامعلومی کردی .
به نظر خیلی هم موفق نشدی چون بعد از گذشت یک ساعت ، هنوز هم مشغول افکار قبلیت بودی تا حدی که حتی نفهمیدی چی کشیدی .
کلافه مدادت رو انداختی و به طرح نگاهی کردی که باعث شوکه شدنت شد .
توقع نداشتی که چهره ریچارد رو طراحی کرده باشی! البته خیلیم عجیب نبود . به هرحال اون نقش اصلی همه این ماجراهاست .
یک دفعه چیزی به ذهنت رسید . اینکه شاید داری خیلی زود قضاوتش می کنی . درسته که هرروز انواع کارهایی رو انجام میده که حتی نمی خوای درباره شون فکر کنی ولی...ولی ممکنه هر کس دیگه ای هم که جای اون می بود ، همین اتفاق براش میوفتاد .
به دنیا اومدن توی همچین خانواده ای که ریاست مافیا رو به عهده داشتن و بزرگ شدن توی اون محیط و زندگی ، باید هم شخصی مثل ریچارد رو به وجود بیاره . شاید اونم چاره ای نداشته .
کلافه تر از قبل دراز کشیدی و طرح رو بالای سرت گرفتی . یعنی این احساس تنفر اشتباهه؟
خسته از سردرگمی ایجاد شده ، چشم هات رو بستی و برخلاف انتظارت ، چند ثانیه بعد غرق در دنیای خواب و آرامش شدی .
- ۱۳.۸k
- ۰۳ مهر ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط