{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#تکپارتی

#تکپارتی
موضوع:(وقتی تولدشه)
سونگمین/ا.ت

برای آخرین بار به جعبه قهوه‌ای رنگ مقالات نگاه کردی و تمام جزئیات داخلش رو مجدد چک کردی. زمانی که از کامل بودن محتویاتش مطمئن شدی، درش رو بستی و گذاشتی داخل کشو.
چند روزی میشد که برای کامل کردن اون جعبه وقت گذاشتی..
محتویات داخلش.. قطعا مورد پسند سونگمین بود.
امیدوار بودی با دیدنش خوشحال بشه چون هیچ ایده دیگه‌ای برای هدیه تولدش نداشتی..!
‌.
.
وارد آشپزخونه شدی و مشغول پختن غذای برای وقتی شدی که سونگمین برمیگرده.
واسه دادن اون هدیه یکم استرس داشتی و میترسیدی اون ازش خوشش نیاد اما با این تمام تلاشت رو کردی تا خودت رو قانع منی که اون بهترین کادویی هست که میتونی بهش بدی.

حدود یک ساعت گذشت و سونگمین، بلاخره از کمپانی برگشت. میدونستی که تا همین نیم ساعت پیش لایو بوده پس احتمال می‌دادی که خیلی هسته باشه. به سمتش رفتی و با بغل کردنش سعی کردی از خستگیش کم کنی..

بعد از جدا شدن از بغل هم، اون رفت و روی مبل نشست و سرش و به عقب تکیه داد و تو رفتی تو آشپزخونه تا کارای آخر غذا رو بکنی.
وقتی غذا آماده شد صداش کردی تا بیاد. شما در کنار هم غذا و در سکوت کامل غذا خوردید.. انگار هیچکدومتون جرئت حرف زدن نداشت. البته این چیزی بود که تو بهش فکر میکردی؛ پس قطعا جریان اونجوری نبود.
بعد از غذا با کمک هم ظرف هارو جمع کردید و شستید.
بعد از اتمام کاراتون، سونگمین رفت تو اتاق و تو موندی تا یکم آشپزخونه رو مرتب کنی.
زمانی که از مرتب بودن آشپزخونه مطمئن شدی، با لرزش کمی که تو پاهات بود به سمت اتاق رفتی.
در رو باز کردی و با چهره غرق در خواب سونگمین مواجه شدی.. در لحظه همه استرست فرو ریخت و جاش رو به یه ناراحتی کوچیک داد.
توقع نداشتی اینطوری تو خواب ببینیش. درسته که خسته بود اما خب تنها چیزی از ازش انتظار داشتی این بود که تو روز تولدش بیشتر کنارت بمونه و هدیه‌اش رو ازت بگیره.

به سمتش رفتی و کنارش رو تخت نشستی و آروم موهای قهوه‌ای و لَختِش رو نوازش کردی.
«ایکاش بیدار میموندی تا هدیه تولدت رو ازم بگیری..»
زیر لب، آروم زمزمه کردی. توقع نداشتی بعد از اتمام حرفت اون چشماش رو باز کنه و بهت خیره بشه!
به محض اینکه چشماش رو باز کرد تو هول کردی و سعی کردی ازش فاصله بگیری اما اون مچ دستت رو گرفت و تو رو سرجات نگه داشت.
«الان که بیدارم پس میتونی الان کادوی تولدمو بهم بدی!»
از شنیدن حرفش ناخداگاه خنده‌ای کردی و بعد به آرومی از روی تخت بلند شدی و به سمت میز رفتی.
بعد از باز کردن کشو و برداشتن جعبه چوبی و قهوه‌ای رنگ، به سمت سونگمین برگشتی و با دست های لرزانی جعبه رو به سمتش گرفتی..
اون نگاهی به جعبه و بعد به دستای لرزون تو کرد و بعد جعبه رو از دستت گرفت و وادارت کرد که کنارش بشینی.
آروم در جعبه رو باز کردن و با دیدن عکس ها و نامه های کوچیک اشک تو چشمای قشنگش جمع شد..
تو جعبه چوبیِ روی پاش، کلی عکس تکی از خودش و عکس های دونفرتون بود.
عکس از همه لحظه هایی که کنار هم بودید..
تو همه خاطراتتون رو با گذاشتن این عکس ها تو جعبه و هدیه دادن به خودش، برای یادآوری کردی.
نامه های کوچیکی هم براش گذاشته بودی که شامل یادواری مجدد لحظه ها و عشق و علاقه فراوانت به سونگمین بود.

اون یکی از برگه های سفید رنگ رو برداشت و درحالی که سعی میکرد جلوی گریه کردمش رو بگیره متن داخلش رو خوند..
«سونگمین عزیزم، تولدت مبارک.
نمیدونی چقدر سخته که باور کنم امسال ۲۶ سالت شد. انگار همین دیروز بود که تولد ۲۲ سالگیت رو باهم جشن گرفتیم. نمی‌دونم چجوری باور کنم که از اون روز چهار میگذره.. چجوری چهار سال از روز آشناییمون میگذره. من هنوزم نمیتونم باور کنم که زمان چطور می‌تونه انقدر زود بگذره.. بهرحال سونگمینا، امیدوارم امسال هم خوشحال باشی. امیدوارم امسال به بهترین شکل ممکن بدرخشی..»
نتونست تحمل کنه و دقیقا زمانی که هنوز اون متن رو کامل نخونده بود برگشت سمتت و تو رو محکم بغل کرد.
اون نمیتونست چیزی بگه بجاش فقط تو بغلت گریه کرد.. گریه کرد از سر عشق.. از سر محبتی که تو این چهار سال ازت گرفته بود!
تو دستت رو گذاشتی روی کمرش و اروم نوازشش کردی..
«نمیدونم دلیل اصلی گریه هات چیه، اما لطفا گریه نکن سونگمین. چشمای قشنگت رو اذیت نکن.. مروارید های ارزشمندت رو هدر نده..»
اون کمی ازت فاصله گرفت و با چشمای قرمزش بهت نگاه کرد و بعد بدون هیچ حرفی فاصله بینتون رو به صفر رسوند و بوسه‌ای رو شروع کرد که بیانگر همه حرف هاش و علاقه‌اش بود..

End.
#straykids #bangchan #leeknow #cangbin #hyunjin #han #felix #seungmin #jeongin
دیدگاه ها (۶)

خب دوستان من دوباره برگشتم و اینبار باید یه چیزی رو بگم و از...

خبب سلام به همگی😁چخبر؟ امروزتون چجوری گذشت؟ مدرسه خوب بود؟ (...

#دوپارتیهان/ا.تP:2حوله سفید رنگ رو دور بدنت پیچیدی و از حموم...

چند پارتی دراکو(درخواستی)تو بغلش کردی و اون محکم تر بغلت کرد...

#تکپارتیموضوع:(وقتی تولدشه)فلیکس/ا.تصبح، زمانی که فلیکس از خ...

وقتی مریض بودی ولی …

تکپارتیموضوع:( وقتی چند روز پیش با یکی از همکاری خانومش گرم ...

#تکپارتیموضوع:(وقتی تولدشه)ممنون که بدنیا اومدی و شدی زندگی ...

تکپارتیموضوع:( وقتی چند روز پیش با یکی از همکارای خانومش گرم...

#چندپارتیفک کنم نون برنجی ها کار خودشونو کردن..لینو/ا.تP:2بع...

#چند پارتیوقتی پسش میزنیخسته از شرکت برگشته بودی و داشتی درو...

تکپارتیموضوع:( وقتی چند روز پیش با یکی از همکاری خانومش گرم ...

#دوپارتیجونگین/ا.تP:2بعد از اینکه آسانسور تو طبقه آخر ایستاد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط