{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝐎𝐧𝐞 𝐃𝐚𝐲 𝐌𝐢𝐬𝐬𝐢𝐧𝐠 | یک روز گمشده

𝐎𝐧𝐞 𝐃𝐚𝐲 𝐌𝐢𝐬𝐬𝐢𝐧𝐠 | یک روز گمشده
𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟏

صبح که چشم‌هات رو باز کردی، اولین چیزی که حس کردی سردرد شدیدی بود چند لحظه همون‌طور روی تخت موندی و سعی کردی اتفاقات روز قبل رو به یاد بیاری، اما هرچی بیشتر فکر کردی، ذهنت خالی‌تر شد گوشی‌ات رو برداشتی و با دیدن تعداد زیادی پیام، ابروهات درهم رفت

«کجایی؟»
«چرا جواب نمی‌دی؟»
«دیشب چی شد؟»

با تعجب به صفحه نگاه کردی

_ دیشب؟

هیچ چیزی یادت نمی‌اومدحتی نمی‌دونستی چرا هنوز لباس بیرون تنت بود و چرا کیف و کفشت کنار در اتاق قرار داشت‌از تخت بلند شدی و وارد آشپزخونه شدی مادرت با دیدنت چند لحظه ساکت موند؛ انگار انتظار داشت چیزی بگی‌وقتی پرسیدی چه اتفاقی افتاده، فقط

مامان: خودت یادت نیست؟

سرت رو تکون دادی مادرت توضیح زیادی نداد و همین بیشتر نگرانت کرد‌به اتاقت برگشتی و دوباره سراغ گوشیت رفتی بین پیام‌ها، یک شماره ناشناس بیشتر از همه توجهت رو جلب کرد‌فقط یک پیام ازش وجود داشت

«وقتی بیدار شدی، بهم زنگ بزن.»

نمی‌دونستی چرا، اما انگشتت روی شماره رفت تماس که وصل شد، چند ثانیه هیچ‌کس چیزی نگفت بعد صدای یک پسر از پشت خط شنیده شد

جونگ‌کوک: بالاخره بیدار شدی...

همین چند کلمه کافی بود تا حس عجیبی پیدا کنی؛ انگار این صدا رو قبلاً شنیده بودی

_ تو کی هستی؟

چند ثانیه سکوت کرد

جونگ‌کوک: کسی که دیشب کنارت بود

با شنیدن این جمله، قلبت تندتر زد

_ دیشب چی شد؟

جونگ‌کوک جواب مستقیمی ندادفقط گفت باید حضوری همدیگه رو ببینید تماس که قطع شد، مدت زیادی به گوشی خیره موندی
هنوز هیچ چیز یادت نمی‌اومداما یک چیز رو می‌دونستی...تو یک روز کامل رو از دست داده بودی؛ و تنها کسی که می‌تونست اون روز رو برات تعریف کنه، جونگ‌کوک بود
دیدگاه ها (۶)

𝐓𝐡𝐞 𝐖𝐞𝐝𝐝𝐢𝐧𝐠 𝐃𝐚𝐲 | روز ازدواج𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟑صبح روز بعد نور آفتاب از ...

وقتی جونگ‌کوک محافظ شخصیت بود و تنها چیزی که اجازه نداشت، عا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط