{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ابلیس

part 160
از بغلش بیرون اومد و با اخم گفت
+ دیشب...کجا رفته بودی؟
دازای روی تخت نشست و موهاشو عقب داد
_ مهمونی برگزار شده بود که اعضای مافیا حضور داشتن
+ تو واقعا...آه...دازای تو واقعا یه ادم دختربازی
دازای متعجب شد و کمی بعد با ترس گفت
_ ص...صبر کن من...من دیشب چیزی گفتم؟ وای خدای من اون حرو&مزاده پست اونقدر اصرار کرد تا مست شدم...امیدوارم حداقل کسیو...
چویا نگاهشو تو کاسه چرخوند و پرید وسط حرفش
+ همون کسو بوسیدی...تو متاهلی خجالت سرت نمیشه؟ تازه بغلت هم کرده واقعا برات متاسفم دلم برای این بچه میسوزه که قراره تورو بابا صدا کنه
_ هی هی چرا انقدر تند میری...
چویا حوله رو دورش پیچید و بعد از پوشیدن لباسا اخمی سمت دازای کرد و با دلخوری گفت
+ همه حرفات بهونه بود...من چقدر احمقم که تو بخوای با یه فاحشه به من خیانت کنی...دیگه نمیخوام ببینمت از اتاق بیرون رفت و درو کوبید که دازای مات خیره به در شد اما کمی بعد به خودش اومد و از رو تخت بلند شد و درو باز کرد دنبالش رفت
_ صبر کن چویا!
از پله ها پایین رفت که دازای هم دنبالش رفت بعد از پله پاشو تو سالن گذاشت که دازای بهش رسید و مچ دستشو گرفت و سمت خودش کشید
_ گوش کن
+ چه حرفی میخوای بزنی؟ دستای آلوده تو به من نزن
داد زد که دازای نگاهش جدی شد
_ من کاری نکردم.
+ نشنیدی میگن مستیو راستی؟ دیشب همه چیو اعتراف کردی...تازه آخرشم با اون خانوم محترم رابطه هم داشتی
دازای شوکه شد
_ م...من گفتم؟
چویا بی هیچ حرفی دستش رو پس زد و خواست بره که دازای اشاره به نگهبان ها کرد اجازه خروج ندن
+ برو کنار
" اجازه نداریم "
چویا برگشت و با نگاهی سرد گفت
+ میخوام برم
_ تو هیچ جا نمیری
لحنش جدی بود که چویا کمی استرس گرفت اما همچنان محکم ایستاده بود
+ ائویی هم با من میاد...
یکی از خدمتکارا ائویی رو داشت میبرد اتاقش که چویا ازش خواست بچه رو پیشش ببره
نگاه دازای تیره شد و دستاشو وارد جیب شلوارش کرد و سرشو کمی بالا گرفت و با سرد ترین لحن ممکن گفت
_ نه تو جایی میری و نه ائویی
+ اینجا تو تصمیم نمیگیری
خدمتکارا نگاه میکردن و لوکا اکوتاگاوا از بالای پله ها به دعوای اون دوتا خیره بودن که دازای اکوتاگاوا رو صدا زد که فورا پایین اومد
_ ائویی رو بگیر!
دستوری و پر تنش گفت که اکوتاگاوا سریع اجرا کرد و کنار دازای ایستاد و دازای زیر چشمی به دختر بچه بازیگوش نگاه کرد و زمزمه کرد
_ ببرش
" چشم "
حالا نگاهش مستقیم رو چویا بود...مدیریتش تو زمان و یا حتی وقتی خودش مقصره حرف نداشت...
_ حالا برو!
چویا متعجب شد
+ ب...برم؟
_ البته اگه بتونی!
پوزخندی زد که دو نفر گرفتنش و به سمت اتاق بردنش که داد زد
+ دازای لعنتی!!!
خندید و گفت
_ متاسفم اما خلاص شدن از دست من کار راحتی نیست
توی اتاق بردنش و کمی بعد دازای وارد شد و با لوکا دم در صحبت کرد و بعد وارد اتاق شد.
ها! با زنجیر دستاش بسته شده بود و روی زمین نشست و دازای رو به روش با یه لبخند پیروزی...
+ دستامو باز کن...من زندانی نیستم
دازای نگاهشو تیز کرد و نیشخند زد
_ نمایش رو تموم کن تا منم آزادت کنم.
+ من باردارم...یادت رفته؟ به بچم آسیب میرسه
_ نه...مشکلی پیش نمیاد...اون بچه توی سناریوی تو نیست
چویا متعجب شد فهمیده بود؟
+ متوجه حرفات نمیشم
دازای خنده ای کرد
_ همون لحظه ای که جدی برخورد کردمو تو نگاهتو دزدیدی لو رفتی همسر عزیزم
+ میخوای بحثو عوض کنی؟ تو...
_ من خیانتی نکردم...اگه کرده بودم تو با پرویی تمام جلوم وایمیسادی اما تو استرس گرفتی
+ خفه شو بهتره بری پیش هر&زه هات چون من جزوشون نیستم
دازای سکوت کرد و با تفریح بهش خیره شد...مدت طولانی ای گذشت که چویا با کلافگی گفت
+ دستامو باز کن
_ اعتراف کن
+ تو دیشب گفتی...اونوقت من اعتراف کنم؟
بازم سکوت...
+ لعنتی من تا کی باید اینجا بشینم
_ تا وقتی که لبای خوشگلت برای اعتراف کارت فاصله بگیرن
نگاه دازای رو روی خودش دوست داشت اما اعتراف؟ نه حتی بخاطر این نگاه هم که شده به هیچ وج
+ مافیا...کار نداری؟ نشستی ور دل من؟
_ کارا رو سپردم به لوکا و اکوتاگاوا
سکوت کرد و به چشمایی که فقط خودش رو میدیدن نگاه می‌کرد و گاهی هم نگاهشو میدزدید اما آخر خسته شد و گفت
+ خیلی خب باشه...همش یه نقشه بود تو کاری نکردی...ولی بوسیدیش
_ خب متاسفم که تو حال خودم نبودم...تکرار نمیشه فکر کنم به اندازه کافی تنبیه شدم
چویا خنده ای کرد و گفت
+ همینطوره
سمتش رفت و دستاشو باز کرد که به محض ازاد شدن دور گردن دارای حلقه کرد و سرشو پایین آورد و لباش رو بوسید که دازای این حرکت رو پیش بینی کرده بود و متعجب نشد و در کمال آرامش کمرش رو گرفت و بلندش کردو لب هاشو مکید!
__________________________________________________
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۱۱)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط