مرورگر شما از پخش ویدیو پشتیبانی نمی‌کند.

روی لبه ی ساختمون وایساده بود و با مغزی که دیگه از همه چی

روی لبه ی ساختمون وایساده بود و با مغزی که دیگه از همه چی خالیش کرده بود داشت از بالا به پایین نگاه میکرد، به آدمایی که درسته بازم همه چیز سخت بود اما سعی میکردن بگذرونن، آدمایی که بازم یه انگیزه ای دارن اما...اون....
هیوجین: به گمونم...-مکث- دیگه نمیتونم.... -بی حس
میخواست آنی خودشو پرت کنه که کسی از پشت یقشو گرفت و با کشیدنش سمت عقب، مانع افتادنش شد...
_: چیکار داری میکنی؟
پسر سعی کرد بلند شه و به کسی که مانع کارش شده بود نگاهی بندازه....دختری با لباس تمام سفید مو، ابرو، مژه تماماً سفید بود و....بال های سفید و بزرگی که پشتش بودن...
هیوجین: چی دارم میبینم... -کمی تعجب
_: معلوم هست داری چیکار میکنی؟
هیوجین: تو کی هستی؟
که متوجه چیزی شد...همه جا سکوت شده بود، همه چیز بی حرکت شده بود و انگار زمان...وایساده بود....
هیوجین: چه اتفاقی داره میوفته
_: من...فرشته نجاتتم..
هیوجین: م..من نمیفهم...
_: درکت میکنم، برات توضیح میدم که دقیقا داره چه اتفاقی میوفته، من از دنیای دیگه ای فرستاده شدم....هر انسانی که به دنیا میاد درکنارش یه فرشته نجات هم باهاش متولد میشه...ما نقش محافظ شما رو داریم من از بچگی همراهت بودم ولی تو نمیتونستی منو ببینی...زمانی که بچه های قلدر اذیتت میکردنو زخمی می‌شدی من شبش که خواب بودی زخمات رو درمان میکردم، زمانی که مریض می‌شدی من بودم که درمانت میکرد....هر فرشته نباید اجازه بده انسان به زندگیش پایان بده و نباید سرنوشت رو جا به جا کنه، از لحاظی اگر فرشته ای نتونه جلوی مرگ انسان رو بگیره خودش کشته میشه و یا به دنیای زیرین فرستاده میشه و تبدیل به شیطان میشه و هرکسی هم که شیطان بشه برخلاف فرشته جون انسان ها رو میگیره...پس من ظاهر شدم تا مانع انجام تصمیمت بشم...
هیوجین: پس....تو برای نجات خودت اینکارو میکنی...
_: البته که نه، چون شما انسان ها بخشی از زندگیه ما هستید و ما شما رو به اندازه ی یک مادر که بچش رو دوست داره دوست داریم، اتفاقا ما فقط تلاش میکنیم تا شما زندگی کنید و زندگیه شما برای ما مهم تره، مورد های زیادی تو جهان بودن که به زندگیه خودشون پایان دادن درصورتی که میتونستن کلی زندگی کنن
هیوجین: ولی...من برای چی باید زندگی کنم؟...من حتی دلیلی برای ادامه دادن ندارم....
_: چرا داری...
هیوجین: مادرم منو طرد کرد پدرم که....(پدرش تو دوران کودکیش فوت شد)و یا حتی...بهترین دوستم رهام کرد....
_: حتما نباید از طرف انسان ها درک بشی...حتی اون سگ کوچولوت که به توجه و محبتت نیاز داره هم بهترین دلیله...
هیوجین: ولی اون مرد...
دیدگاه ها (۲)

روز جمعه ای سری به باغ زدم خدایااا شکرت گردوهامم رسیده #‍ د...

*🍓 𓂃 ࣪˖ ִֶָ✨️اما آخرش لبخند زد و گفت:- دلم می‌خواد آدمایی که...

یه هدف داری، ولی هر بار برای شروعش گیر می‌کنی؟ WOOPیه روش چ...

عاشقانه های شبنم

برای خودت ارزش قائل شو! (کپشن)

راستی اینو جا انداختممیتسوکی وقتی داشت با کوکوشیبو مبارزه می...

حرفش با داد اوسامو قطع شد:چی برای خودت داری میگی موری؟داری م...

حواست هست داری چی رو خرج می‌کنی؟! ⏳هر طلوع خورشید، فقط یک رو...

#Escape_from_death_April29 #part5به عکسی که به سنگ قبر تکیه ...

(خب ادامه داستان کثشعره ما)بعد از سال ها تو سال ۱۹۸۷ دوباره ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط