{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

حرفش با داد اوسامو قطع شد:چی برای خودت داری میگی موری؟دار

حرفش با داد اوسامو قطع شد:چی برای خودت داری میگی موری؟داری میگی-

اوگای:دارم میگم به عنوان وارث مافیا،تو وظیفه داری با افرادی معاشرت کنی که در سطح خودت باشن

اوسامو فهمید که چرا معشوقه اش انقدر ناراحت بود!قطعا اوگای همچین چرت و پرت هایی تحویل مقشوقه اش داده

دازای:من اصلا به اون جشن لعنتی نمیام

و بعد از روی صندلی پا شد تا بره اما اوگای اوسامو رو صدا زد.
برگشت و پرسید:چیه موری؟

اوگای نتونست حرفی بزنه.... چشمان اون پسر از عشق و علاقه لبریز بود اگه حرفی میزد.... نه نباید میگفت!!!

اوگای:هیچی دازای... برو

البته اوگای هم قصد عقب نشینی نداشت نمیخواست پا پس بکشه.
☆ ☆ ☆ ☆ ☆ ☆ ☆ ☆ ☆

☆حقیقت☆

دازای:سه روز دیگه سالگرد مافیاست

وسط حرف اوسامو پرید:آره دیدم که داشتین برای جشن آماده میشدین

دازای:پس میدونی که پارتنر من....

دیگه نتوست ادامه بده..نه،نمیخواست ادامه بده..

معشوقه اش میدونست که اوسامو داره اذیت میشه پس گفت:خودم میدونم

و بعد لبخند زد.
لبخندی که برای اوسامو آرامش بخش بود با اون لبخند ادامه داد:من مشکلی ندارم... همش فقط...

دازای:نه.. من خودم مشکل دارم حتی اگه نقش هم باشه، نمیخوام حتی یک نفر نقش معشوقه من رو بازی کنه.
اصلا بیا و باهم بریم به جشن،گور بابای جشن، موری،مافیا. اگه هم بخوای من بخواطر تو قید همه چی رو میزنم!!!
پس بیا و باهم بریم به این جشن کوفتی،اگه هم نمیخوای بری،باشه منم نمیرم. یا باهم بریم یا اصلا نریم

دوردونه قلبش گفت:خیلی دلم میخواد باهات بیام اما....*نیشخندی زد* نمیخوام خیانت کنم

دازای:چی؟ به کی نمیخوای....

حرف اوسامو رو برید و گفت:نکنه بهت نگفته؟

دازای:چی داری میگی؟من دارم گیج میشم

"او" از صندلی بلند شد و به سمت در رفت. که اوسامو گفت:چی رو داری از من پنهون میکنی؟

وایستاد و بعد به اوسامو گفت:بزار بهت حقیقت رو بگم، کسی که جلوت وایستاده دوست پسر باباته!(نویسنده:وضعیت اینجوریه که: پسر ببین بابا رو بگیر😂)

اوسامو نفهمید چی شد. یا نمیخواست قبول کنه.

دازای:تو داری دروغ میگی!!! لطفا بهم حقیقت رو بگو!

بدون اینکه جوابی به اوسامو بده به راهش ادامه داد.(نویسنده:با اینکه حتی یکبار فیلم ترکی ندیدم اما احساس میکنم خیلی شبیه اون فیلم ها شده)

☆ ☆ ☆ ☆ ☆ ☆ ☆ ☆ ☆ ☆ ☆

امیدوارم حلالم کنین😂🎀
دیدگاه ها (۲)

☆فرشته☆ چشمانش از گریه سرخ و باد کرده بود و با همین چشمای سر...

اوه،درسته!ناکاهارا چویا،اسمی که به زبون آوردنش قَد قَن بود ح...

☆تردید☆ پنج ماه از زمانی که دازای اعتراف کرد میگذشت. این پنج...

#oneshatبا نگاهی سرد و کمی اخم آلود از دفتر کنفرانس بیرون آم...

𐙚اومدم که اون رمان رو بگم 𐙚توᩘᩘ̴̴‌𐨹้ᮬִֶָضیحاᩘᩘ̴̴‌𐨹้ᮬִֶָت ּ‌ ...

دازای:موری سان من کار رو نمیکنم..نمیخوام برم- و حرفم و سیلی ...

پارت اول ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو چویا 🙂یه روز مسخره ی...

روباه کوچولوی منپارت پانزده꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚@ویو چویاچویا : ا...

#Escape_from_death_April29 #admin_yoki #part4توی همین فکر بو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط