{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان عشق من و تو

رمان عشق من و تو
پارت_۵

(خخخخخ باشه توهم بمون با این فانتزی هات)
دمق رفتم کنار رادوین
رادوین:به سلام اقای عاشق چیه لیلی رو ندیدی دمق شدی😜 😜 😜
من:کوفت اعصاب ندارما خوبه منم برم تمام نقشه هات رو برای لیلی خانمت شرح کنم؟
و با سر به رها اشاره کردم
رادوین هم خندید😄 😄 😄
رادوین:باشه بابا ولی زیاد دمق نباش چون لیلی من منتظر لیلی شماس که اینجوری داره بال بال میزنه
زیر لب جوری که من نشنوم گفت
رادوین:الهی قربونت برم
منم که شنیدم رد نگاهشو که گرفتم دیدم بعله داره به رها نگاه میکنه
از خنده قرمز شدم که رادوین یه نگاه بهم انداخت
دید که دارم خودمو کنترل میکنم نخندم عصبی شد
رادوین:عه می خندی وایسا یه خندیدنی بهت نشون بدم
من:😄 😄 😄 هیچ غلطی نمی تونی بکنی
من بدو اون بدو
(این کارا جیه مثلا۲۷ سالتونه)
عه مریم خانم یه بار نزن تو ذوق من از اول صبح کارت شده....
حرفی که خواستم بزنم با برخوردم با یه جسم ظریف و خوش عطر تو ب*غ*ل*م نصفه موند
نگاش که کردم دیدم که...که
واااااااای خدا نکنه خوابم؟
وای خدا از خوشی نمیرم
سرشو که بلند کرد
خواستم قربونش برم که وقتی به این فکر کردم که باید قبلش رو به دست بیارم بعد از این حرفا بزنم
کاری رو کردم دوست نداشتم ولی باید انجام میدادم تا حداقل به فکرم باشه هر چند برای عذاب دادنم ولی همین که بهم فکر کنه یه عالمی داره برای خودش....
برای همین یه پوزخند زدم😏 😏 😏
من:اگ دوست داشتی بیای ب*غ*ل*م می گفتی هم این لطف نسیبت میشد نیاز به خسته کردن خودت نبود خانم پارسا
برای اینکه نقشم خوب پیش بره سریع از کنارش رد شدم
ولی لحظه اخر وقتی صدای نفسای عصبیش رو شنیدم که دوباره یه لبخند اومد رو لبم نشست
با رادوین به سمت کلاس رفتیم و جای همیشگی یعنی ردیف دوم پشت جای خالی عشقامون نشستیم
♡♡♡تمنا♡♡♡
بعد از رفتن راشا با عصبانیت به سمت کلاس رفتم ولی پشت در کلاس خودمو کنترل کردم
که اونو به اهداف پلیدش که راه رفتن رک اعصاب منه نرسه
آروم و بی تفاوت همراه رها رفتیم نشستیم سرجامون و منتظر استاد شدیم
(تمنا،یه چیزیت هستی چه فکری تو سرت داری؟چه بلایی میخوای سر این بدبخت بیاری؟)
بماند مریم جان
بعد کلاسا ساعت ۱۱ با رها راه افتادیم به سمت خونه
من:میگم چه خبر از عشقت؟
با یه حالت دمق گفت
رها:هیچی،اصلا دارم به این نتیجه میرسم که هیچ احساسی به من نداره
منم با عقاید خودم گفتم
من:کسی که عاشقه در تموم لحظه های زندگیش به فکر اونه و اگ اونم حسی به تو نداره تو باید تا زمانی که زنده ایی،عشقت رو نگه داری اگ یه طرفه باشه بهش نمیرسی ولی بدون اگ دوتا عاشق دارای عشق واقعی باشن حتما بهم میرسن
رها:دیگ تا کی؟چقدر صبر کنم؟
من:هیچ کار خدا بی حکمت نیست و هیچ نعمت خدا بدون تاوان
دیدگاه ها (۴)

نیو ویدیو::لوسیفرعلی گورباه باشد::gacha life::gacha club::new post::کپ

نماد مرگ پارت اول

وقتی هم دانشگاهی بودید و ..Part: ³وای نه ایکاش بر می‌گشتم به...

پارت ۲۳ — «عکس ممنوعه»رها هنوز لبخند می‌زد و عکس رو پشت سرش ...

#سه_و_سه_دقیقه𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²⁴ویو لیلی ___اون شب رو ...

(دلداده)زنگ زدم جونگکوک به به ثانیه نکشید که جواب داد جونگکو...

پارت ۱۸ — «چالش عجیب»جونگکوک جعبه رو جلو کشید و یه کاغذ دیگه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط