{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

می رفتیم یک روستا را می گرفتیم. هنوز روستا پاک سازی نشده،

می رفتیم یک روستا را می گرفتیم. هنوز روستا پاک سازی نشده، یک بسته شکلات دستش می گرفت، می چرخید بین مردم.
به کوچک و بزرگ، بچه و پیرمرد تعارف می کرد. می گفت صف مردم از ضدانقلاب جداست...
#مسیح_کردستان #شهید محمد بروجرودی

📚یادگاران،کتاب بروجرد #خاکیان_خدایی
دیدگاه ها (۱)

✦ اولین گناه ✦فصل هجدهم: کسی که دنبالش گشت---دنبالش گشتم.اول...

قصه یازدهم: محمد بن ابیبکر

داستان کودکانه «نِکا و ماشینِ جادوییِ حلِ مشکلات» به نویسندگ...

『 #Dark Fantasy Romance 』 The Scarlet Cure━━━━━━⊱ ⚔ ⊰━━━━━━پ...

فیک تاج سلطنتی (The Royal Crown)

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p86هوا کاملاً تاریک شده بود.ابرهای خاکست...

🎥بانی خسارت محض، دست به دامن ترکمن‌چای شد🔹محمدجواد ظریف در ت...

دو خاطره از بسیجی شهید حسن امیری(عموحسسن)👇👇خاطره اول: کربلای...

بعد از جنگ پیکر پاک محمد به ایران انتقال داده شد و در 15 کیل...

🐬پیرمرد آهی کشید و گفت: ممکن شده پسرم. مدتی است که قهرمانان ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط