داستان کودکانه «نِکا و ماشینِ جادوییِ حلِ مشکلات» به نویس
داستان کودکانه «نِکا و ماشینِ جادوییِ حلِ مشکلات» به نویسندگی رزیتا دغلاوی نژاد
«اتاقِ پر از قطعات»
اتاقِ نِکا شبیه به یک کارخانهی کوچک بود. روی میز او، گیرههای کاغذ با هم رقص میکردند، جعبههای خالی از همه جا پیدا میشدند و چوببیکها مثل سربازهای کوچک در صف ایستاده بودند.
مادر نِکا همیشه میگفت: «نِکا جان، اتاق را مرتب کن! این همه قطعهیِ بهدردنخورده اینجا چه کار میکنند؟»
اما نِکا لبخند میزد و میگفت: «مامان، اینها بهدردنخورده نیستند، اینها فقط هنوز "نقشهی" خودشان را پیدا نکردهاند!»
«یک مشکلِ بزرگ»
یک روز در محلهی آنها، مشکلی پیش آمد. پیرمردِ مهربانِ همسایه، آقای "آرام"، یک باغچهیِ بسیار زیبا داشت، اما او دیگر نمیتوانست خم شود و گلهایش را از نزدیک ببیند یا به آنها آب بدهد.
همه میگفتند: «ای وای! باغچهیِ آقای آرام دیگر خشک میشود.»
نِکا از پنجره به آقای آرام نگاه کرد که با ناراحتی به گلهایش خیره شده بود. او فکر کرد: «یک اختراعِ جادویی میتواند اینجا کم باشد!»
«جستوجویِ ایده»
نِکا به اتاقش رفت. او به جای اینکه به دنبال چیزهای گرانقیمت بگردد، به "ضایعات" نگاه کرد.
او شروع کرد به فکر کردن: «یک چیزی لازم است که هم قدش بلند باشد، هم بتواند آب را به گلها برساند، و هم مثل یک دستِ مهربان، گلها را از نزدیک نشان دهد!»
او کاغذ نوشت:
۱. نیاز به یک لولهیِ بلند دارم.
۲. نیاز به یک ذرهبین دارم.
۳. نیاز به یک مخزنِ آب دارم.
«شکستهایِ کوچک»
نِکا شروع به ساختن کرد. او ابتدا سعی کرد با چند لولهیِ کارتن، یک دستگاه بسازد، اما وقتی آن را بالا برد، لولهها روی هم ریختند و *بوم!* همه چیز روی زمین پخش شد.
او سعی کرد با گیرهها، یک دستِ مکانیکی بسازد، اما دستش آنقدر ضعیف بود که حتی یک گلبرگ را هم نمیتوانست نگه دارد.
نِکا کمی خسته شد، اما به یاد آورد که هر مخترعِ بزرگی، ابتدا صد بار اشتباه کرده است. او گفت: «اشتباه کردن یعنی من دارم به راهِ درست نزدیکتر میشوم!»
تولدِ «دستِ سبزِ جادویی»
نِکا دوباره شروع کرد. این بار او از یک چرخدندهیِ اسباببازی قدیمی، یک لولهیِ پلاستیکیِ منعطف و یک ذرهبینِ شکسته استفاده کرد.
او با دقت، قطعات را به هم وصل کرد. او از چسب، سیم و حتی چند تکه چوب استفاده کرد تا یک دستگاهِ بلند و کشسان بسازد.
او نامش را گذاشت: «دستِ سبزِ جادویی!»
این دستگاه، یک لولهیِ بلند بود که در انتها یک ذرهبین داشت و همزمان با یک سیستمِ ساده، آب را قطرهقطره به گلها میرساند.
«شادیِ اختراع»
وقتی نِکا دستگاه را به باغچهیِ آقای آرام برد، همه با تعجب نگاه میکردند. آقای آرام با کمک دستگاهِ نِکا، توانست با ذرهبین، تمامِ جزئیاتِ گلهایش را ببیند و با راحتیِ کامل، آنها را سیراب کند.
آقای آرام با خوشحالی گفت: «نِکا، تو فقط یک دختربچه نیستی، تو یک مخترعِ واقعی هستی!»
نِکا در دفترچهاش نوشت: «اختراع کردن یعنی: دیدنِ یک مشکل، دوست داشتنِ راهِ حل، و هرگز تسلیمِ لولههایِ درهمریخته نشدن!»
«اتاقِ پر از قطعات»
اتاقِ نِکا شبیه به یک کارخانهی کوچک بود. روی میز او، گیرههای کاغذ با هم رقص میکردند، جعبههای خالی از همه جا پیدا میشدند و چوببیکها مثل سربازهای کوچک در صف ایستاده بودند.
مادر نِکا همیشه میگفت: «نِکا جان، اتاق را مرتب کن! این همه قطعهیِ بهدردنخورده اینجا چه کار میکنند؟»
اما نِکا لبخند میزد و میگفت: «مامان، اینها بهدردنخورده نیستند، اینها فقط هنوز "نقشهی" خودشان را پیدا نکردهاند!»
«یک مشکلِ بزرگ»
یک روز در محلهی آنها، مشکلی پیش آمد. پیرمردِ مهربانِ همسایه، آقای "آرام"، یک باغچهیِ بسیار زیبا داشت، اما او دیگر نمیتوانست خم شود و گلهایش را از نزدیک ببیند یا به آنها آب بدهد.
همه میگفتند: «ای وای! باغچهیِ آقای آرام دیگر خشک میشود.»
نِکا از پنجره به آقای آرام نگاه کرد که با ناراحتی به گلهایش خیره شده بود. او فکر کرد: «یک اختراعِ جادویی میتواند اینجا کم باشد!»
«جستوجویِ ایده»
نِکا به اتاقش رفت. او به جای اینکه به دنبال چیزهای گرانقیمت بگردد، به "ضایعات" نگاه کرد.
او شروع کرد به فکر کردن: «یک چیزی لازم است که هم قدش بلند باشد، هم بتواند آب را به گلها برساند، و هم مثل یک دستِ مهربان، گلها را از نزدیک نشان دهد!»
او کاغذ نوشت:
۱. نیاز به یک لولهیِ بلند دارم.
۲. نیاز به یک ذرهبین دارم.
۳. نیاز به یک مخزنِ آب دارم.
«شکستهایِ کوچک»
نِکا شروع به ساختن کرد. او ابتدا سعی کرد با چند لولهیِ کارتن، یک دستگاه بسازد، اما وقتی آن را بالا برد، لولهها روی هم ریختند و *بوم!* همه چیز روی زمین پخش شد.
او سعی کرد با گیرهها، یک دستِ مکانیکی بسازد، اما دستش آنقدر ضعیف بود که حتی یک گلبرگ را هم نمیتوانست نگه دارد.
نِکا کمی خسته شد، اما به یاد آورد که هر مخترعِ بزرگی، ابتدا صد بار اشتباه کرده است. او گفت: «اشتباه کردن یعنی من دارم به راهِ درست نزدیکتر میشوم!»
تولدِ «دستِ سبزِ جادویی»
نِکا دوباره شروع کرد. این بار او از یک چرخدندهیِ اسباببازی قدیمی، یک لولهیِ پلاستیکیِ منعطف و یک ذرهبینِ شکسته استفاده کرد.
او با دقت، قطعات را به هم وصل کرد. او از چسب، سیم و حتی چند تکه چوب استفاده کرد تا یک دستگاهِ بلند و کشسان بسازد.
او نامش را گذاشت: «دستِ سبزِ جادویی!»
این دستگاه، یک لولهیِ بلند بود که در انتها یک ذرهبین داشت و همزمان با یک سیستمِ ساده، آب را قطرهقطره به گلها میرساند.
«شادیِ اختراع»
وقتی نِکا دستگاه را به باغچهیِ آقای آرام برد، همه با تعجب نگاه میکردند. آقای آرام با کمک دستگاهِ نِکا، توانست با ذرهبین، تمامِ جزئیاتِ گلهایش را ببیند و با راحتیِ کامل، آنها را سیراب کند.
آقای آرام با خوشحالی گفت: «نِکا، تو فقط یک دختربچه نیستی، تو یک مخترعِ واقعی هستی!»
نِکا در دفترچهاش نوشت: «اختراع کردن یعنی: دیدنِ یک مشکل، دوست داشتنِ راهِ حل، و هرگز تسلیمِ لولههایِ درهمریخته نشدن!»
- ۸۰۲
- ۱۷ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط