از وقتی سقف خانه مان چکه می کند از باران بدم می اید. از و
از وقتی سقف خانه مان چکه می کند از باران بدم می اید. از وقتی مادرم پای دار قالی مرد از قالی بدم می اید. از وقتی برادرم به شهر رفت و دیگر نیامد از شهر بدم می اید، از وقتی پدرم شبها گریه می کند از شب بدم می اید، از وقتی دستان آن مرد سرم را نوازش کرد و بعد ب پدرم سیلی زد، از دستای مهربان بدم می اید. از وقتی خواهرم پاهایش زیر گرمای افتاب تاول می زند از افتاب بدم می اید، از وقتی سیل آمد و مزرعه مان را ویران کرد از آب بدم می اید.
وتنها خدارا دوست دارم !!!!
چون او باران را فرستاد تا مزرعه مان خشک نشود!!!
چون او شب را می اورد که اشک های پدرم را هیچکس نبیند!!!
چون او مادرم را برد پیش خودش که او هم گریه نکند!!!
چون او ب برادرم کمک کرد که برود تا انجا خوشبخت تر زندگی کند!!!
چون من دعا کردم و میدانم دستهای آن مرد را ک ب پدرم سیلی زد فلج خواهد کرد!!!
چون او افتاب را فرستاد تا مزرعه جوانه بزند!!!!
چون او سیل را جاری کرد تا گناه انسان را از زمین بشوید!!!
و من تنها خدا را دوست دارم.
وتنها خدارا دوست دارم !!!!
چون او باران را فرستاد تا مزرعه مان خشک نشود!!!
چون او شب را می اورد که اشک های پدرم را هیچکس نبیند!!!
چون او مادرم را برد پیش خودش که او هم گریه نکند!!!
چون او ب برادرم کمک کرد که برود تا انجا خوشبخت تر زندگی کند!!!
چون من دعا کردم و میدانم دستهای آن مرد را ک ب پدرم سیلی زد فلج خواهد کرد!!!
چون او افتاب را فرستاد تا مزرعه جوانه بزند!!!!
چون او سیل را جاری کرد تا گناه انسان را از زمین بشوید!!!
و من تنها خدا را دوست دارم.
- ۲.۱k
- ۰۷ دی ۱۳۹۲
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط