نام رمان: در سایهی پناهگاه شیرین
نام رمان: در سایهی پناهگاه شیرین
پارت ۱: عطر وانیل در میان دود و باروت
سئول همیشه برای کیم ا.ت، شهر رویاهای شیرین بود. او در یک شیرینیفروشی کوچک در حاشیه شهر کار میکرد و تمام آرزویش این بود که روزی یک کافه برای خودش داشته باشد. اما آن شب، باران سیلآسا همه چیز را تغییر داد.
کافیشاپی که ا.ت در آن کار میکرد، آخرین مشتریاش را هم از دست داده بود. ساعت از ۱۲ شب گذشته بود که درِ شیشهای با صدای بلندی باز شد. مردی با پالتوی بلند مشکی وارد شد؛ سرد، با ابهتی که تمام فضای کافه را سنگین کرد. موهای مشکی خیسش روی پیشانیاش ریخته بود و نگاه نافذش، انگار تمام وجود ا.ت را اسکن میکرد.ا.ت با صدای لرزان گفت: «ببخشید آقا، ما… ما تعطیل کردیم.»
مرد بدون اینکه حرفی بزند، به سمت پیشخوان آمد. بوی عطر تلخ و گرانقیمتش با بوی وانیلِ شیرینیهای تازه مخلوط شد. او روی صندلی نشست و با صدایی بم و آرام که لرزه به تن ا.ت انداخت، گفت: «یک فنجان قهوه تلخ. بدون شکر.»
ا.ت جرأت نکرد نه بگوید. در حالی که دستانش میلرزید، شروع به آماده کردن قهوه کرد. وقتی ظرف قهوه را مقابلش گذاشت، ناگهان مرد دستش را گرفت. سردیِ دستهای مرد مثل یخ بود.
جونگکوک – که ا.ت هنوز نمیدانست او کیست – در چشمان قهوهای او خیره شد: «تو خیلی سادهای برای این شهرِ گرگها، کیم ا.ت. میدونی من کیام؟»
ا.ت آب دهانش را قورت داد. در همان لحظه، صدای فریاد از بیرون آمد و چند نفر با اسلحه به سمت کافه دویدند. جونگکوک حتی پلک هم نزد. او فقط به ا.ت نگاه کرد و زمزمه کرد: «امشب، زندگیِ عادی تو برای همیشه تموم شد.» قبل از اینکه ا.ت بتواند واکنشی نشان دهد، صدای شلیک اولین تیر سکوت شب را شکست.
پارت ۱: عطر وانیل در میان دود و باروت
سئول همیشه برای کیم ا.ت، شهر رویاهای شیرین بود. او در یک شیرینیفروشی کوچک در حاشیه شهر کار میکرد و تمام آرزویش این بود که روزی یک کافه برای خودش داشته باشد. اما آن شب، باران سیلآسا همه چیز را تغییر داد.
کافیشاپی که ا.ت در آن کار میکرد، آخرین مشتریاش را هم از دست داده بود. ساعت از ۱۲ شب گذشته بود که درِ شیشهای با صدای بلندی باز شد. مردی با پالتوی بلند مشکی وارد شد؛ سرد، با ابهتی که تمام فضای کافه را سنگین کرد. موهای مشکی خیسش روی پیشانیاش ریخته بود و نگاه نافذش، انگار تمام وجود ا.ت را اسکن میکرد.ا.ت با صدای لرزان گفت: «ببخشید آقا، ما… ما تعطیل کردیم.»
مرد بدون اینکه حرفی بزند، به سمت پیشخوان آمد. بوی عطر تلخ و گرانقیمتش با بوی وانیلِ شیرینیهای تازه مخلوط شد. او روی صندلی نشست و با صدایی بم و آرام که لرزه به تن ا.ت انداخت، گفت: «یک فنجان قهوه تلخ. بدون شکر.»
ا.ت جرأت نکرد نه بگوید. در حالی که دستانش میلرزید، شروع به آماده کردن قهوه کرد. وقتی ظرف قهوه را مقابلش گذاشت، ناگهان مرد دستش را گرفت. سردیِ دستهای مرد مثل یخ بود.
جونگکوک – که ا.ت هنوز نمیدانست او کیست – در چشمان قهوهای او خیره شد: «تو خیلی سادهای برای این شهرِ گرگها، کیم ا.ت. میدونی من کیام؟»
ا.ت آب دهانش را قورت داد. در همان لحظه، صدای فریاد از بیرون آمد و چند نفر با اسلحه به سمت کافه دویدند. جونگکوک حتی پلک هم نزد. او فقط به ا.ت نگاه کرد و زمزمه کرد: «امشب، زندگیِ عادی تو برای همیشه تموم شد.» قبل از اینکه ا.ت بتواند واکنشی نشان دهد، صدای شلیک اولین تیر سکوت شب را شکست.
- ۳۴۳
- ۰۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط