🍁

🍁
🍁🍁
🍁🍁🍁
🍁🍁🍁🍁

#هوس_خان👑
#پارت46





ازش فاصله گرفتم علیرضا دنبال من راه افتاد وقتی ازشون دور شدیم رو بهم گفت
_چه اتفاقی برای ماهرو افتاده چرا مریض شده؟

چه خوب می شناخت علیرضا این دوخواهرو اسماشونو خوب بلد بود
رو بهش گفتم
قبلا دیده بودیش؟

کمی مکث کرد و پرسید
_ کی رو دیده بودم؟

به ماهرو اشاره کردم گفتم خواهر مهتاب ماهرو
رد نگاهمو دوباره گرفت از پشت سر رو بهش خیره شد و گفت

_ اره اوهزه این دوخواهرتوی کل دوتا روستا پخش شده مگه میشه کسی نشناسه اونارو؟

کلافه نفسم رو بیرون دادم دوست نداشتم کسی بشناستش دوست نداشتم کسی ماهرو حتی ببینه

به سمت داخل عمارت رفتم و گفتم بیا بریم بهتر این جا نمونیم
بالاخره نگاه ازشون گرفته دنبالم راه افتاد وقتی داخل عمارت شدیم و با مادرش تنهاش گذاشتم و خودم کنار پنجره ایستادم سیگارم و روشن کردم و به مهتاب ماهرو که توی حیاط داشتن راه میرفتن خیره شدم

این دوخواهر چطور وارد زندگیم شدن؟
که یکیشون زنم شد و یکیشون... یکیشون واقعا برای من چی بود؟
کسی که چشمامو گرفته ؟
کسی که شهوتمو بیدار میکنه ؟
کسی که داره کم کم توی قلبم برای خودش جا باز میکنه ؟

من دقیقا نمی دونستم این وسط ماهرو واقعاً برای من چه آدمیه
نمیدونستم کیه و من چه حسی بهش دارم فقط و فقط اینو خوب میدونستم که می خوام مال من باشه برای من باشه...


🌹🍁
@khanzadehhe
😻☝️
دیدگاه ها (۷)

𝑩𝒐𝒖𝒏𝒅 𝒕𝒐 𝒕𝒉𝒆 𝑼𝒏𝒘𝒂𝒏𝒕𝒆𝒅𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪽Part 15لب‌هام رو روی هم فشردم...

ازخونه میندازه بیرون خدا این چه بی رحم کردین همه رو به خدا ...

🌝✨نفرتی که تبدیل به عشق شد✨🌝پارت ۴_____________________✨🌝✨__...

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²⁷ویو میکا_____میکا: «چی...

رمان اسیر خان پارت سوم ۳

کپشننننن گلیاااا🎀🖇عروسک من😈🔞پارت پنجاه و سه+وا نیشگون واسه ...

ازدواج اجباری

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑻𝒘𝒐 : ²𝑷𝒂𝒓𝒕 : ³⁹ویو میکا_____یه دفعه ل...

قسمت ۱۰

پُشتِ مَرز دوست داشتن پارت اولویو تهیونگ :امروز صبح وقتی از ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط