{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#رها

#رها
دروغگو منم یاتو که رفتی به خاله صدف گفتی من آلمان بودم ،یعنی من نمی دونم آخه یه آدم چطوری میتونم آنقدر دورغ بگه...
عصبی تک خنده ای کردوگفت:نکه خودت اصلا نمیگی عمم بود به باباش گفت من رلشم ،بعدشم وقتی شما گذاشتین یهویی رفتین میخواستم چی بهش بگم ،بگم خانوم سرقولش نموند وزود جازد،
عصبی ازروتخت بلند شدم ونشستمو گفتم:من جانزدم خودتم خوب میدونی که مجبور بدم برم .به سمتم اومد روبه روم نشستو تو چشام زل زد بعدم گفت:می‌تونستی همون موقع بهم بگی که داری میری،بعد عصبی خندیدو گفت:تو حتی شب قبلشو یادت نیست،کاش میدونست همه چی یادمه ولی نمیتونم به روی خودم بیارم ،نمیخواستم ازروترحم مال من شه نباید چیزی میفهمید..
یهو طاها بشکنی جلو صورتم زدوگفت:کجایی دختر؟
_ها؟هیچی همینجام ،بعدم باعصبانیت گفتم:ببین این بالشتای الهی بهم نرسینو میزارم بینمون کافیه فقط دستت ازاینور تخت بیاد اونور تخت ،من میدونم باتو بعدم بالشتارو گذاشتم بینمون ،گوشه تخت پشت به طاها خوابیدم وپتو رو روی خودم کشیدم،که پتوم کشیده شد،باحرص دوباره پتو کشیدم که باز کشیدش باعصبانیت ازجام پاشدم روتخت نشستم روبه طاها گفتم:آخه تو یه پتو دیگه نداری که بندازی روخودت که همش اینو ازرو من میکشی..طاها چشم غره ای بهم رفت و گفت:چرا دارم ولی نه تو اتاق خودم میتونی بری برداری بیاری براخودت من که باهمین راحتم...کلافه موهای توی صورتمو کنار زدمو گفتم:آخه چقدر یه آدم می‌تونه بیشعور باشه ،خیر سرت من مهمونتم ،پاشو برو براخودت پتو بیار من زودتر اینو انداختم روخودم_نخیرم نمیرم بعدم من تو رو دعوت نکردم بیای خونم خودتو دعوت کردی ...
باحرص دوباره پتو از روش کشیدمو گفتم:ولی این مال من_نخیرم اتاق منه پس مال منه هرچی که توش هست،من می‌کشیدم پتو رو اون میکشید که یهو صدای خاله صدف ازپشت دراومد :رها عزیزم هدیه هاتو دیدی پاشو یه تن بزن ببین طاها می پسنده،ای بمیره طاها که می‌خوام صدساله سیاه منو نپسنده ،خواست درو باز کنه که طاها سریع جای بالشتا رو درست کرد ومنو کشیدتو بغلش باتعجب نگاهی بهش کردم که خاله صدف دراتاقو باز کردوگفت:گفتم قبل خواب یه سر به دوتا کبوترای عاشقمون بزنم،لبخند ساختگی زدم و گفتم:خوب کردین که طاها موهامو نوازش کردوگونمو بوسید ،نگاهی بهش کردم که سرشو آورد جلو ،خاله صدف تک خنده ای کردوگفت:خب دیگه من برم شماها راحت باشید ..خاله صدف ازاتاق بیرون رفت نفس راحتی کشیدم روبه طاها گفتم:این مسخره بازیا چی بود درآوردی داشتی میومدی تو حلقم،_لازم بود وگرنه تا عمر نوح ام نمی‌رفت ازاتاق بیرون ،باحرص نگاهی بهش کردمو خوابیدم...
دیدگاه ها (۳)

رمان تهیونگ

P²²The name of the story: A Ruined, Forced Love(عشق تباه شده...

پارت ۳ خوابم می‌امد حوصله حرف زدن حتی با بهترین دوستم هم ندا...

چند پارتی کوک╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 1ساعت ۶ عصر بود، طبق معمول بعد دانشگاه...

۲۵تایی بشیم و لایکا به۲۰ تا برسه پارت میزارم

part 9ویو مایکیصبح از خواب بیدار شدم و رفتم یه آبی به دست و ...

〜∘ 𝑮𝒐𝒍𝒅𝒆𝒏 𝑪𝒂𝒈𝒆 ∘〜قـفـس طـلـایـیpart_16ویو میراچند ثانیه فقط ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط