_سناریو_
یه موضوع عجیب و غریب داریم:وقت عضو هشتمی خیلی ساکتی و یه روز خونی برمیگردی خونه و اونا میفهمن یکی از استفا تورو زده
نامجون"خودت میگی کی بود یا خودم بفهمم؟"
ا.ت"استف کیم"
نامجون"حرومزاده ی چشم سفید!من باهاش خوب بودم!"
ا.ت"نامی تقصیر تو نیست!"
نامجون"البته که تقصیر منه!اگه من حواسم بهت بود اینجوری تیکه پاره ت نمیکردن!نگران نباش.کاری میکنم زجر بکشه!"
*
جین"بهت گفتم با خودمون برگرد!"
ا.ت"خب تمریناتم مونده بود سوکجینا!من که از قصد نمیخواستم کتک بخورم!"
جین".......حق با توعه.معذرت میخوام.حساب اون یارو رو میذارم کف دستش.استراحت کن تا برگردم"
*
یونگی
با دیدنت چشماش گرد شد دویید سمتت و نشوندت رو کاناپه با انگشت شست اشک رو از گونه ت پاک کرد"ا.ت چی شده؟!"
نگرانی توی چشماش کاملاً مشخص بود
ا.ت"اون استف جدیده.کار اونه.باهاش دعوام شد"
یونگی"دوست داری کجا خاکش کنم؟"
*
هوسوک
اون پسر مهربون همیشگی حالا مثل یه قاتل روبه روت نشسته بود و انگار منتظر فرصت بود تا گردن طرفو بشکنه
ا.ت"هوپیا آرومی؟"
هوسوک"آره*با حرص"
ا.ت"من خوبم خب؟طوری نشده"
هوسوک"میدونم*با حرص"
ا.ت پس چرا عصبانی ای؟"
درحالی که رگ های مغزش زده بیرون"عصبانی نیستم.استراحت کن برمیگردم"
*
جیمین
متعجب زل زده بود بهت.این ماجرا از سطح تحملش بالاتر بود پس فقط کشیدت تو بغلش و شروع به گریه کرد.طوری که انگار تمام اون زخم ها رو خودش ورداشته باشه بعد از اینکه زخمات رو بست رفت سراغ طرف و حالا روزنامه ها دارن خبر گمشدن اون بابا رو تیتر مینویسن
*
تهیونگ
با خشم بهت خیره شده بود درحالی که روی تخت درمانگاه دراز کشیده بودی سرمی به دستت وصل بود
ا.ت"تهیونگا من کاری کردم؟"
تهیونگ"نه چطور؟*بم و عصبی"
ا.ت"آخه طوری بهم خیره شدی که انگار میخوای سر به تنم نباشه"
پوفی کشید و سرشو با دو دست گرفت"ببخشید ا.ت.فقط منتظرم سرم دستت تموم شه.آخه یه سری مسائل هست که باید بهشون رسیدگی کنم*خشن"
*
جونگکوک
توی سالن هایب نشستید و سرشو روی میز جلوتون گذاشته و به تو خیره شده"خوبی ا.تی؟"
ا.ت"جونگکوکا این بار هزار میلیاردمه که میپرسی!"
جونگکوک"دلم آروم نمیگیره"
ا.ت"اون بدبختو که راهی بیمارستان کردی،منو هم که دکتر دید و گفت طوریم نیست.انقد خودتو نگران نکن"
جونگکوک"باید میکشتمش!واقعاً یه فاجعه ست که حیوونی مثل اون هنوز زنده ست!"
درخواستی
نامجون"خودت میگی کی بود یا خودم بفهمم؟"
ا.ت"استف کیم"
نامجون"حرومزاده ی چشم سفید!من باهاش خوب بودم!"
ا.ت"نامی تقصیر تو نیست!"
نامجون"البته که تقصیر منه!اگه من حواسم بهت بود اینجوری تیکه پاره ت نمیکردن!نگران نباش.کاری میکنم زجر بکشه!"
*
جین"بهت گفتم با خودمون برگرد!"
ا.ت"خب تمریناتم مونده بود سوکجینا!من که از قصد نمیخواستم کتک بخورم!"
جین".......حق با توعه.معذرت میخوام.حساب اون یارو رو میذارم کف دستش.استراحت کن تا برگردم"
*
یونگی
با دیدنت چشماش گرد شد دویید سمتت و نشوندت رو کاناپه با انگشت شست اشک رو از گونه ت پاک کرد"ا.ت چی شده؟!"
نگرانی توی چشماش کاملاً مشخص بود
ا.ت"اون استف جدیده.کار اونه.باهاش دعوام شد"
یونگی"دوست داری کجا خاکش کنم؟"
*
هوسوک
اون پسر مهربون همیشگی حالا مثل یه قاتل روبه روت نشسته بود و انگار منتظر فرصت بود تا گردن طرفو بشکنه
ا.ت"هوپیا آرومی؟"
هوسوک"آره*با حرص"
ا.ت"من خوبم خب؟طوری نشده"
هوسوک"میدونم*با حرص"
ا.ت پس چرا عصبانی ای؟"
درحالی که رگ های مغزش زده بیرون"عصبانی نیستم.استراحت کن برمیگردم"
*
جیمین
متعجب زل زده بود بهت.این ماجرا از سطح تحملش بالاتر بود پس فقط کشیدت تو بغلش و شروع به گریه کرد.طوری که انگار تمام اون زخم ها رو خودش ورداشته باشه بعد از اینکه زخمات رو بست رفت سراغ طرف و حالا روزنامه ها دارن خبر گمشدن اون بابا رو تیتر مینویسن
*
تهیونگ
با خشم بهت خیره شده بود درحالی که روی تخت درمانگاه دراز کشیده بودی سرمی به دستت وصل بود
ا.ت"تهیونگا من کاری کردم؟"
تهیونگ"نه چطور؟*بم و عصبی"
ا.ت"آخه طوری بهم خیره شدی که انگار میخوای سر به تنم نباشه"
پوفی کشید و سرشو با دو دست گرفت"ببخشید ا.ت.فقط منتظرم سرم دستت تموم شه.آخه یه سری مسائل هست که باید بهشون رسیدگی کنم*خشن"
*
جونگکوک
توی سالن هایب نشستید و سرشو روی میز جلوتون گذاشته و به تو خیره شده"خوبی ا.تی؟"
ا.ت"جونگکوکا این بار هزار میلیاردمه که میپرسی!"
جونگکوک"دلم آروم نمیگیره"
ا.ت"اون بدبختو که راهی بیمارستان کردی،منو هم که دکتر دید و گفت طوریم نیست.انقد خودتو نگران نکن"
جونگکوک"باید میکشتمش!واقعاً یه فاجعه ست که حیوونی مثل اون هنوز زنده ست!"
درخواستی
- ۳.۱k
- ۱۸ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط