... سرش کچل بود...

... سرش کچل بود...
لباسش با بقیه مردم عادی فرق میکرد.
انگار حس خجالتی در وجودش بود...
و اما..↑↓
کاش به مرخصی نمیومد...→
تا دلیل رفتن به سربازیش را...←
دست در دست کسی دیگر نمیدید...♥♡
salamati hame sarbaza
دیدگاه ها (۱۰)

رمان عشق ممنوع

بقیش (با هشدار)پاهایش بی حس شده بودند و تنها کاری که میکرد ا...

Ayane

•~رمان «عشق زیر نور استیج»~•[رمان تهیونگ]Part 1:همنوایی در س...

𝑭𝒐𝒓𝒈𝒊𝒗𝒆 𝑴𝒆Part 6جین از وقتی اون پیام رو دیده بود مدام به رین...

Part.5

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 55لیویا صداش رو بالا...

patt67. . (smat) بعد چند ثانیه یه انگشت دیگه رو هم به بقیه ا...

My Arirang Part ۲۵جونکوک: واقعاً خوشحالم که محافظ خوبی مثل ت...

پارت بیست و هشتم《Custom kiss》 +همینک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط