{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

... سرش کچل بود...

... سرش کچل بود...
لباسش با بقیه مردم عادی فرق میکرد.
انگار حس خجالتی در وجودش بود...
و اما..↑↓
کاش به مرخصی نمیومد...→
تا دلیل رفتن به سربازیش را...←
دست در دست کسی دیگر نمیدید...♥♡
salamati hame sarbaza
دیدگاه ها (۱۰)

رمان عشق ممنوع

بقیش (با هشدار)پاهایش بی حس شده بودند و تنها کاری که میکرد ا...

تناسخ به دنیایی دیگر پارت ۴۳

برده عمارت جئون

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 228♡⁠。⁠)⁩با دل ...

Part.5

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 55لیویا صداش رو بالا...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 139♡⁠。⁠)⁩قلبم ا...

سینا، با آن بدنِ لرزان و ذهنی که انگار دارد از هم می‌پاشد، ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط