My Arirang

My Arirang
Part ۲۵

جونکوک: واقعاً خوشحالم که محافظ خوبی مثل تو گیر آوردم محافظ قبلی من که الان محافظ پدرمه فرمانده نامجون بود ،،، اونم خیلی آلفای ...

تهیونگ: ( خیلی ناگهانی و تقریباً خشن) اونم بوسیدی؟

جونکوک کمی از شنیدن صدای آلفا شک شد و سکوت کرد ... احساس کرد فضا ناگهان بینشون سنگین شد ...

جونکوک: نه ، من و ... فرمانده نامجون دوستیم

تهیونگ: ...

جونکوک: ...
.
.
.

جونکوک:(افکار) چرا جوابش رو دادم؟ چرا بعدش ادامه نمی‌دیم حرفو؟ ... چرا احساس کردم ناراحت شد ،مگه کار بدی کردم ...


جونکوک: فرمانده

تهیونگ: ( در حالی که مسیر رو میبینه) بله شاهزاده

جونکوک: کارم ناراحتت کرد؟

تهیونگ: ( به سرعت و بدون فکر جواب دادن) نه ...

جونکوک: بهم دروغ میگی

تهیونگ: نه

جونکوک: پس چرا نگام نمیکنی آلفا ...


تهیونگ از لحن کمی شیرین جونکوک تعجب کرد ... چرا یک لحظه احساس کرد انگار اومگا میخواد از دلش دربیاره .


تهیونگ با تعجب به جونکوک نگاه کرد و آروم گفت

تهیونگ: ( با لحنی خنده دار و کمی شیطنت آمیز ) میترسم دوباره بوسم کنی !

جونکوک تقریباً از جواب ناگهانی و غیر منتظره آلفا خندید یک خنده بلند واقعی ...

جونکوک؛ ببخشید فکر کنم شُکَت کردم ...

تهیونگ: میشه یه درخواست بکنم

جونکوک: بگو

تهیونگ: لطفاً یادتون نره که من آلفا هستم ...

جونکوک کمی از حرف معنا دار آلفا کمی معذب شد ولی ظاهراً آلفا از این معذب کردن راضی بود ... شاید واقعاً زیاد روی کرده بود


اما چرا احساس نمی‌کرد در قبال آلفا زیاد روی کرده ...
.
.
.
( امارت جئون ـــ کاخ شرقی)
.
.
.

حدوداً چند ساعتی میشد که برگشته بودند اما دیگه حرفی زد بدل نشد ...

جونکوک به اتاق رفت ولی احساس خوبی نداشت

تهیونگ بعد تحویل دادن و جای‌گذاری محافظان شب به اقامتگاه خودش رفت ...


حتی بدون خداحافظی! چرا باید اینجوری میکرد ،مگه چیکار کردم که برام قیافه میگیره!!!!


جونکوک با قدرت مشتی به بالشت نرم زیر سرش کوبید ... احساس گرما میکرد پس تصمیم گرفت لباسشو دربیاره
.
.
.

جونکوک به آرومی لباسش رو از تنش خارج کرد و داشت در اتاق قدم میزد و به دنبال لباسش میگشت اما به شکل عجیبی احساس میکرد کسی داره اونو تماشا می‌کنه ...

براش عجیب بود حتی به اطراف نگاهی انداخت و لی درک نمی‌کرد چرا چنین احساسی داره با اینکه در اتاق تنها بود ...

حس عجیبی داشت آروم به سمت گنجه جلوی تخت رفت که ،،، ناگهان صدای شمشیر شنید و به سمت صدا نگاه کرد که ....
.
.
.

تهیونگ گره دستش رو دور گردن فرد غریبه محکم تر کرد و در کنار گوش او پچ زد ...


تهیونگ: میبینم که محل تماشای منو اشغال کردی ... جیکت دربیاد با دستام می‌کشمت!


فرد مهاجم غریبه سعی کرد دست مرد رو باز کنه که دست تهیونگ روی فک مرد جوری محکم شد که می‌توانست خفش کنه ...


تهیونگ: ( زمزمه) بهتره نفس هم نکشی ،،، داری شاهزادرو میترسونی ...

فرد مهاجم ناگهان سعی کرد با کشیدن شمشیر به تهیونگ حمله کنه که با فرو رفتن همون شمشیر در گَلوش به وسیله تهیونگ شروع به خِر خِر و تقلا شد که ...


( صدای دویدن و رسیدن فردی به صحنه ...)


تهیونگ که در تاریکی بود کمی سر بالا آورد و با چشم های طلایی به اومگای سلطنتی چشم دوخت که با یک لباس باز جلوی او ایستاده بود و به او که سرتا پا خونی بود تماشا میکرد ...


تهیونگ به آرومی ایستاد و جسد مرد رو رها کرد و جلوی اومگا ایستاد ....


جونکوک برای اولین بار احساس میکرد که داره آلفایی رو از تهیونگ میبینه که بقیه در این سرزمین می‌دیدند ...

«یک هیولا...»
دیدگاه ها (۰)

Fabric of Love~P5ویو بار*صدای خنده های مرد ها و زن های مست ت...

𝓥𝓸𝓻𝓸𝓳𝓪𝓴 𝓮 𝓶𝓪𝓷⁶تهیونگ با سرعت خودش رو به دانشگاه رسوند و مستق...

ممنون که میخونین این داستان واقعی نیست

Heir of Light and Darknesspart : 19جونگ‌کوک هنوز دست تهیونگ ...

عشق بی پایان

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ ماشین جلوی ساختمون بزرگی ت...

🖤 پشت نیمکت آخر ادامه پارت از ۱۰: «پدری که برگشت...»ناگهان ص...

(:♡ رز ابی من part .2.اول عکسارو بخونید بعد متنو بخش دوم ♡~~...

𓆩 پارت ۸۳ 𓆪 🖤مرد با نگرانی به جیمین نگاه کرد.ـ وقتش رسیده حق...

سکوت 🖤🥀𓆩 پــارت سی‌وششم 𓆪 🖤🥀اسما با شنیدن آن صدا بی‌اختیار ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط