پارت بیست و هشتم

پارت بیست و هشتم

پارت بیست و هشتم
《Custom kiss》
+همینکه خواستم بلند شم...

+دستم توسط مردی به خود کشیده شد و...

+قفسه ی سینه ام به شدت به سینه های مرد روی تخت برخورد کرد...

+سرم رو بالا گرفتم و چشمان نیمه باز که روی من ثابت مانده بود رو روی خودم دیدم...

+مردک هوشیاری خودش رو بدست آورده بود...

+ولی گویا که نمی دونست کجاست!

+ضربان قلب خفیفی که میتونستم از توی قفسه ی سینه اش حس کنم...

+انگشتای که مثل یخ سرد...

+ مثل نم نم بارون خیس بودن رو میتونستم دور مچ دستم حس شون کنم...

+با دست آزادم..از لبه ی تخت گرفتم و گفتم...

+بب..ببخشید آقا..شما حالتون خوب نیست..با..باید استراحت کنید...تا ضربان قلب تون درست بزنه...

+اَ..اَلان..که مَم..من روتونم نمی..نمی تونید درس..درست نفس بک..بکشید...

+از شدت اینکه نکنه بخاطر وزنی که افتادم روش، نتونه درست نفس بکشه...

+ترسیدم و با هق هق کردن جمله ام رو بزور تموم کردم...

+همینکه خواستم بلند شدم..دستم پس کشیده شد...

+و با کله محکم به قفسه ی سینه مرد برخورد کردم...

+ضربان قلبش که داشت تند تند می کوبید رو میتونستم حس کنم...

+با خودم تعجب کرده بودم که این مرد تا چند ثانیه پیش نمی تونست حتی نفس بکشه اما الان...

+اصلا انگار نه انگار...

+با ترس چشمام رو بالا گرفتم که...

+با ی دست جای خودش و من رو عوض کرد...

+روم خیمه زد..و دستام رو برد بالا و از اونجا قفل شون کرد...

+با ترس اینکه نکنه بلای سرم بیاره دستام شروع به لرزیدن کرد...

+مرد بلاخره تصمیم گرفت لب به حرف زدن بکنه و بگه...


×من..من اینجا چی..چیکار میکنم؟
نفس نفس میزد..


+شُ..شُما..رو چچ..چند نفر...دا..داشتن..دُن..دُنبال...می..میکردن...که..که زخ...زخمی اف..افتادید..تو..توی مغا..مغازه ام...مَم..مَنم..شُ..شُمارو...

+حرفم توسط حرفش قطع شد...


×بسه...کافی دیگه...


+دیدم داره خودش رو کنترل میکنه و بعد پرسید...


×نفهمیدی کجا رف..رفتن؟


+با ترس جواب دادم...

+نه...

+دیدم کمی به این طرف و اون طرف نگاه میکنه و بعد به من...

+چشماش اول به سمت لبام رفت و بعد چشم تو چشم شد...

+لبخند زد که بنظرم ازش بعید بود...


×ممنون...


+با تعجب بهش نگاه کردم، حس میکردم قرار الان کاسه ی چشمام از حدقه بزنه بیرون...

+اما اون خیلی ریلکس بود..انگار براش عادی بود...

+با شناخت کوتاهی که ازش داشتم اون مردی نبود که راحت لبخند رو لب داشته باشه...

+ و بگه ممنون

+توی فکر لبخندش بودم که اومد جلو...

+به حدی که نفسامون بهم برخورد میکرد و فقط کافی بود تا کمی سرم رو تکون بدم تا...



^ادامه دارد^
#فیک_رمان_بی_تی_اس_Custom_kiss_از_تهکوک_کوکوی_ویکوک
دیدگاه ها (۰)

پارت ۶۲

پارت: 22 (بخش3) **زاویه دید: زین**نگاهش اومد بالا و تو تاریک...

شاهکاری به نام دروغ

/عشق فراموش شده/[p7] ...

It was a mistake....Song for part one : Creepin by the weekn...

### 🩸 پارت چهارم: بازتابی بدون چهرهتاریکی مطلق. حتی نوک انگش...

### پارت ۶: وقتی دیوارها می‌ریزندصحن اتاق هنوز گرم بود از تم...

دختر و پارتی

#عشق_ممنوعه_شبپارت نهم | رازی که مخفی بودزن مرموز کنار در ای...

پارت۱۰انگشت‌هایِ ایزوکو خیلی آرام، مثل پر، روی پوستِ زبر و د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط