{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

📚 داستان | سهمی که از عشق نداشت

📚 داستان | سهمی که از عشق نداشت

دیروز، بلورخانم، همسر احمدآقا، از دنیا رفت.

خیلی دلم گرفته بود. رو به عزیز کردم و گفتم:
«طفلک احمدآقا... حتماً بعد از رفتن بلورخانم خیلی دلتنگش می‌شه.»

عزیز اشک‌های نشسته بر گونه‌اش را پاک کرد و آرام گفت:
«آره عزیزم، شاید... اما خوب شد که مُرد!»

از تعجب دهانم باز مانده بود. هنوز نپرسیده بودم چرا که خودش ادامه داد:

«من و بلور از بچگی با هم دوست بودیم. سال آخر دبیرستان بود که دلش پیش سالار، پسر رحمان چلویی، گیر کرد. برق چشم‌های بلور وقتی سالار رو می‌دید، هیچ‌وقت از یادم نمی‌ره. انگار لیلی و مجنون زمانه‌ی خودشون بودن.

عشقشون ورد زبون همه‌ی اهل محل شده بود. سالار به خواستگاری بلور اومد، اما... اما پدرش رضایت نداد.

اون روزها مثل امروز نبود که دختر و پسر بتونن برای زندگی خودشون تصمیم بگیرن. پدر بلور مخالف بود و همین مخالفت کافی بود تا سرنوشتش رو جور دیگه‌ای بنویسن. مجبورش کرد با احمدآقا ازدواج کنه؛ مردی که شاید می‌تونست همسرش باشه، اما هیچ‌وقت نتونست جای عشقش رو توی دلش بگیره.

البته حالا هم خیلی چیزها عوض نشده؛ فقط اسم‌ها عوض شدن. گاهی هم آدم‌ها هوس‌هاشون رو عشق صدا می‌کنن و خیال می‌کنن عاشق شدن...

بگذریم!

جز من، هیچ‌کس از راز دل بلور خبر نداشت. هیچ‌کس نمی‌دونست که تمام این سال‌ها، درست وقتی که کنار احمدآقا زندگی می‌کرد، گوشه‌ای از قلبش هنوز پیش سالار جا مونده بود.

بلور زندگی کرد، همسر شد، شاید مادر شد، خندید و روزها رو یکی پس از دیگری گذروند؛ اما انگار هیچ‌وقت نتونست از زیر بار داغ اون جدایی بلند بشه.

داغی کهنه که هرگز سرد نشد؛ زخمی که سال‌ها زیر لباس زندگی پنهان موند و دیروز، سرانجام، از پا انداختش.»

عزیز دیگر چیزی نگفت. نگاهش را به پرنده‌ی تنهایی دوخت که روی سیم برق نشسته بود؛ انگار او هم چیزی برای گفتن داشت، اما کسی زبانش را نمی‌فهمید.

من از پنجره به پسر بلورخانم نگاه می‌کردم که زیر درخت انجیر نشسته بود و سیگار می‌کشید. دود سیگار در هوا گم می‌شد و او همچنان همان‌جا مانده بود؛ درست مثل کسی که نمی‌دانست با جای خالی یک آدم چه باید کرد.

عزیز ناگهان پرسید:
«سالار هنوزم توی کوچه نشسته؟»

گفتم:
«آره عزیز، هنوز همون‌جاست. داره سیگار می‌کشه.»

عزیز دیگر چیزی نگفت.

اما من به فکر فرو رفتم.

به بلورخانمی که تمام عمرش را با مردی زندگی کرده بود که سهم زندگی‌اش شده بود، اما نه سهم دلش.

به سالاری که شاید تمام این سال‌ها، در گوشه‌ای از همان محله، با خاطره‌ی دختری زندگی کرده بود که روزگاری تمام دنیایش بود.

و به عشقی که نه به وصال رسیده بود و نه توانسته بود از خاطره‌ها رخت ببندد.

آن‌وقت بود که با خودم فکر کردم:

شاید عزیز راست می‌گفت؛ شاید خوب شد بلورخانم مُرد.

آخر، گاهی یک بار مردن، از هر روز مردن آسان‌تر است؛ از هر روز بیدار شدن با حسرت، از هر شب سر گذاشتن بر بالشی که اشک‌ها خیسش کرده‌اند، از هر بار زنده شدن خاطره‌ای که هیچ راهی برای رسیدن به آن نمانده است.

بلورخانم یک بار مُرد؛
اما شاید سال‌ها بود که هر روز، ذره‌ذره، در حسرت عشقی می‌مُرد که هرگز سهمش نشد.

و چه تلخ است زندگی کردن با کسی که همسرت است،
وقتی تمام عمر، دلت جای دیگری مانده باشد...

بعضی عشق‌ها به وصال نمی‌رسند؛
فقط تا آخر عمر، در سکوت آدم زندگی می‌کنند.

✍🏼 مریم عباسی



💯
دیدگاه ها (۰)

نمی‌دونم، اما شبای مهتابی یه جور دیگه‌ان...انگار سکوت، حرف‌ه...

بعضیا انقدر درگیر زندگی بقیه‌ان که آدم واقعاً دلش می‌سوزه؛ چ...

کاش خدا به هیچ‌کس غمِ از دست دادنِ عزیزش رو نده که بعدش بخوا...

🥀 قسمت هفتم آخرین حرف فاطمه...گوشی رو به فاطمه دادن...دس...

کاش می‌شد... از بوها، صداها، آغوش‌ها و جای خالی آدم‌ها عکس گ...

⭕️ چرا جعفری سیگار می‌کشد؟!اوایل سال ۱۳۶۱ بود. یک روز تلفن خ...

╭─── 🩸🌹 ───╮رزهای خونینپارت شانزدهمساعت ده شب، ماشین تهیونگ ...

رها🦋 پاییز دارد نزدیک می شود..🍂آرام و بی صدابا چمدانی پر از ...

داداشممن هنوز هم گاهی دلم می‌خواهد در را باز کنم و صدایت را ...

🎙️🖤🥀بعضی صداها خاموش می‌شن، اما خاطره‌شون هیچ‌وقت از دل‌ها ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط