{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

از وقتی پدر رفت، سال‌ها از کنارم گذشتند؛ تلخ، زهرآگین و س

از وقتی پدر رفت، سال‌ها از کنارم گذشتند؛ تلخ، زهرآگین و سنگین. خانه هنوز سرپاست، اما تکیه‌گاهی که باید باشد، نیست. هر بار زمین خوردم، جای دست‌هایش خالی ماند؛ هر بار ترسیدم، کسی نگفت «من هستم». کم‌کم فراموش شدم
کم‌کم همه فراموشم کردند، انگار نه انگار روزی کسی بودم که دلش به بودنشان گرم می‌شد. حالا شب‌ها با خاطره‌ای زندگی می‌کنم که نه می‌گذرد، نه می‌گذارد زندگی کنم.


#پدر #ایران #ویسگون #ویسگونی #ویسگون♾️ #ویسگون💡 #پدری
دیدگاه ها (۰)

🖤 قسمت دوم آخرین حرف‌های یک پدربیماری پدر فاطمه روزب...

بعضی عشق‌ها شبیه لحظه‌ای کوتاه‌اند؛ می‌آیند، قلب را به تپش م...

ایا همیشه تنفر باقی می‌ماند؟✨پارت۳✨_________________🌘🌗🌖🌕🌔🌓🌒_...

پارت ۵۰ — بعد از اویونگی بعد از برگشتن به پایتخت، تقریباً هی...

معاملهp24جونگ‌کوک چند لحظه ساکت ماند. هنوز بی‌جان روی دست‌ها...

🌱پاییز که می‌رسد،جهان آهسته‌تر نفس می‌کشد؛انگار خداوند، پیش ...

😘❤️💔😘پاییز که می‌رسد،جهان آهسته‌تر نفس می‌کشد؛انگار خداوند، ...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❷❹_بخش اول_ گر عشق تو مارا به جهنم بکشدمشتاق عذاب...

🌿 قسمت پنجم وقتی فاطمه ماند و بچه‌هایش...فاطمه هنوز جو...

یکی از شو کرونای درخواستی داشت

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط