فیک تاج سلطنتی (The Royal Crown)
پارت ۱۷
این مدل برای محکم نگهداشتن مو مناسب بود؛ بهخصوص اگر اولیویا موهایش را نیمهباز یا به شکل گیسوی جمعشده درست میکرد.
بعد به **سنجاق ماه و برگهای فیروزهای** رسیدم.
در قسمت بالاییاش، هلال ماه نقرهای قرار داشت. وسط هلال، یک مروارید سفید میدرخشید و زیر آن، دو برگ سبزآبی آویزان بود؛ برگهایی که شبیه قطرههای دریا بودند. زنجیرهای نازک و تیره هم میانشان حرکت میکردند.
این یکی برای من یادآور شب بود.
شبی که با اولیویا شطرنج بازی کرده بودیم و تا صبح، بدون اینکه متوجه شویم، کنار هم خوابمان برده بود.
بعد، **سنجاقسر گل لیلیوم قرمز** را دیدم.
گلبرگهای سرخ و نیمهشفافش کشیده و خمیده بودند؛ مثل شعلههایی که به جای سوزاندن، شکوفه زده باشند. ساقهی طلاییرنگش بلند بود و از زیر گل، زنجیرهایی با مهرههای قرمز و طلایی آویزان بودند.
این سنجاق هم نقش تزئینی داشت و هم موها را ثابت نگه میداشت. اما واقعیت این بود که آن را انتخاب کردم چون گل قرمز و جسورش به اولیویا میآمد.
اولیویا ظاهرش لطیف بود.
اما درونش؟ آتش داشت.
بعد از میان چند بادبزن، یک **بادبزن دستی کرم و طلایی با خطهای شرقی** انتخاب کردم.
بدنهی بادبزن از چوبهای باریک زرشکی تیره ساخته شده بود. روی بخش کاغذی آن، نوشتههای خوشنویسیشدهی شرقی با جوهر مشکی قرار داشت و حاشیههایش طلایی بود.
بادبزن برای روزهای گرم، مراسمهای رسمی و حتی مخفیکردن لبخند یا حرفهای پنهانی کاربرد داشت.
و من کاملاً مطمئن بودم اولیویا بیشتر از خنککردن خودش، از آن برای نادیدهگرفتن آدمهایی مثل هانز استفاده میکند.
مثلاً بادبزن را جلوی صورتش میگیرد، آرام به من نگاه میکند و پشتش میگوید: *«هانز دوباره داره حرف مفت میزنه، نه؟»*
بعد سراغ بزرگترین زیور رفتم؛ **هلال موی دایرهای با شکوفههای سفید، یشم سبز و منگولهی آبی.**
این وسیله یک حلقهی بزرگ نقرهای داشت که روی موهای جمعشده قرار میگرفت. روی حلقه، گلهای سفید ریز، برگهای سبز یشمی و تزئینات طلایی کار شده بود. از پایین آن رشتههای بلند مروارید، مهرههای سبز اشکیشکل و یک منگولهی ابریشمی به رنگ آبی روشن آویزان بود.
این مدل برای موهای بلند و آرایشهای رسمی عالی بود؛ زمانی که موها نیمهباز یا جمع میشدند، حلقه پشت سر مینشست و آویزها روی موها میریختند.
با خودم تصور کردم اگر اولیویا آن را بزند، وقتی راه میرود منگولهی آبی آرام روی موهایش تکان میخورد.
و سریع به خودم گفتم که نباید اینقدر دقیق تصورش کنم.
بعد، یک **سنجاقسر قلب صورتی با مروارید و آویزهای نقرهای** انتخاب کردم.
قلب صورتی و براق بود؛ انگار از شیشه یا سنگ نیمهشفاف ساخته شده باشد. دورش مرواریدهای سفید کوچک و نگینهای شفاف دیده میشد. پایین آن، زنجیرهای نقرهای و آویزهای مرواریدی قرار داشتند.
اول میخواستم آن را برندارم.
چون قلب، معنای زیادی داشت.
زیادی واضح بود.
زیادی خطرناک بود.
اما بعد یاد لبخند اولیویا افتادم و آن را هم در جعبه گذاشتم.
آخرین وسیله، **سنجاقسر سبز یشمی با طرح پیچک و قطرهی آویز** بود.
رنگش سبز عمیق و براق بود؛ شبیه سنگ یشم. بالای آن حالت پیچخورده و برگمانند داشت، مثل پیچکی که دور یک شاخه بالا رفته باشد. از کنارش زنجیر ظریفی آویزان بود که در انتهایش یک مهرهی گرد سبز و یک آویز کوچک اشکیشکل دیده میشد.
این سنجاق هم برای ثابتکردن موها بود، اما به خاطر رنگ خاصش، با لباسهای سبز، آبی یا حتی سفید خیلی زیبا میشد.
پیرمرد وقتی دید من همهی اینها را برداشتهام، چشمهایش گرد شد.
`پیرمرد: پسرجان… همهشون رو میخوای؟`
به جعبهها نگاه کردم.
`- آره.`
`پیرمرد: برای یه نفر؟`
`- برای شاهدخت.`
پیرمرد لبخند عجیبی زد؛ از آن لبخندهای مرموزی که آدمهای پیر میزنند، چون فکر میکنند همهچیز را فهمیدهاند.
`پیرمرد: شاهدخت خیلی خوششانسه.`
پولش را از حقوق خودم حساب کردم.
`- امیدوارم خوشش بیاد.`
پیرمرد جعبهها را با دقت در پارچهای نرم پیچید.
وقتی به قصر برگشتم، بستهها را محکم و بااحتیاط در دست گرفته بودم.
نمیخواستم کوچکترین ضربهای به آنها بخورد. بعضی آویزها ظریف بودند و بعضی سنجاقها اگر بد حمل میشدند، ممکن بود خم شوند.
اما درست در راهروی اصلی، صدایی را شنیدم که واقعاً دلم نمیخواست بشنوم.
`@ تا این موقع بدون پرنسس کجا بودی؟ نکنه جاسوسی؟`
هانز.
آرام برگشتم.
لبخند پلیدش روی صورتش بود و نگاه چندشش، به جای صورتم، روی بستههای دستم چرخید.
`- رفتم برای شاهدخت خرید کنم.`
هانز یک قدم جلو آمد.
`@ باید بررسی شه.`
بستهها را عقبتر بردم.
`- نمیشه. شکستنی توشه. فکر نکنم شاهدخت خوشش بیاد وسایلشون بشکنه.`
او خندید؛ خندهای خشک و آزاردهنده.
`@ منم فکر نمیکنم خوشحال بشن به خاطر جاسوسی تو.`
این مدل برای محکم نگهداشتن مو مناسب بود؛ بهخصوص اگر اولیویا موهایش را نیمهباز یا به شکل گیسوی جمعشده درست میکرد.
بعد به **سنجاق ماه و برگهای فیروزهای** رسیدم.
در قسمت بالاییاش، هلال ماه نقرهای قرار داشت. وسط هلال، یک مروارید سفید میدرخشید و زیر آن، دو برگ سبزآبی آویزان بود؛ برگهایی که شبیه قطرههای دریا بودند. زنجیرهای نازک و تیره هم میانشان حرکت میکردند.
این یکی برای من یادآور شب بود.
شبی که با اولیویا شطرنج بازی کرده بودیم و تا صبح، بدون اینکه متوجه شویم، کنار هم خوابمان برده بود.
بعد، **سنجاقسر گل لیلیوم قرمز** را دیدم.
گلبرگهای سرخ و نیمهشفافش کشیده و خمیده بودند؛ مثل شعلههایی که به جای سوزاندن، شکوفه زده باشند. ساقهی طلاییرنگش بلند بود و از زیر گل، زنجیرهایی با مهرههای قرمز و طلایی آویزان بودند.
این سنجاق هم نقش تزئینی داشت و هم موها را ثابت نگه میداشت. اما واقعیت این بود که آن را انتخاب کردم چون گل قرمز و جسورش به اولیویا میآمد.
اولیویا ظاهرش لطیف بود.
اما درونش؟ آتش داشت.
بعد از میان چند بادبزن، یک **بادبزن دستی کرم و طلایی با خطهای شرقی** انتخاب کردم.
بدنهی بادبزن از چوبهای باریک زرشکی تیره ساخته شده بود. روی بخش کاغذی آن، نوشتههای خوشنویسیشدهی شرقی با جوهر مشکی قرار داشت و حاشیههایش طلایی بود.
بادبزن برای روزهای گرم، مراسمهای رسمی و حتی مخفیکردن لبخند یا حرفهای پنهانی کاربرد داشت.
و من کاملاً مطمئن بودم اولیویا بیشتر از خنککردن خودش، از آن برای نادیدهگرفتن آدمهایی مثل هانز استفاده میکند.
مثلاً بادبزن را جلوی صورتش میگیرد، آرام به من نگاه میکند و پشتش میگوید: *«هانز دوباره داره حرف مفت میزنه، نه؟»*
بعد سراغ بزرگترین زیور رفتم؛ **هلال موی دایرهای با شکوفههای سفید، یشم سبز و منگولهی آبی.**
این وسیله یک حلقهی بزرگ نقرهای داشت که روی موهای جمعشده قرار میگرفت. روی حلقه، گلهای سفید ریز، برگهای سبز یشمی و تزئینات طلایی کار شده بود. از پایین آن رشتههای بلند مروارید، مهرههای سبز اشکیشکل و یک منگولهی ابریشمی به رنگ آبی روشن آویزان بود.
این مدل برای موهای بلند و آرایشهای رسمی عالی بود؛ زمانی که موها نیمهباز یا جمع میشدند، حلقه پشت سر مینشست و آویزها روی موها میریختند.
با خودم تصور کردم اگر اولیویا آن را بزند، وقتی راه میرود منگولهی آبی آرام روی موهایش تکان میخورد.
و سریع به خودم گفتم که نباید اینقدر دقیق تصورش کنم.
بعد، یک **سنجاقسر قلب صورتی با مروارید و آویزهای نقرهای** انتخاب کردم.
قلب صورتی و براق بود؛ انگار از شیشه یا سنگ نیمهشفاف ساخته شده باشد. دورش مرواریدهای سفید کوچک و نگینهای شفاف دیده میشد. پایین آن، زنجیرهای نقرهای و آویزهای مرواریدی قرار داشتند.
اول میخواستم آن را برندارم.
چون قلب، معنای زیادی داشت.
زیادی واضح بود.
زیادی خطرناک بود.
اما بعد یاد لبخند اولیویا افتادم و آن را هم در جعبه گذاشتم.
آخرین وسیله، **سنجاقسر سبز یشمی با طرح پیچک و قطرهی آویز** بود.
رنگش سبز عمیق و براق بود؛ شبیه سنگ یشم. بالای آن حالت پیچخورده و برگمانند داشت، مثل پیچکی که دور یک شاخه بالا رفته باشد. از کنارش زنجیر ظریفی آویزان بود که در انتهایش یک مهرهی گرد سبز و یک آویز کوچک اشکیشکل دیده میشد.
این سنجاق هم برای ثابتکردن موها بود، اما به خاطر رنگ خاصش، با لباسهای سبز، آبی یا حتی سفید خیلی زیبا میشد.
پیرمرد وقتی دید من همهی اینها را برداشتهام، چشمهایش گرد شد.
`پیرمرد: پسرجان… همهشون رو میخوای؟`
به جعبهها نگاه کردم.
`- آره.`
`پیرمرد: برای یه نفر؟`
`- برای شاهدخت.`
پیرمرد لبخند عجیبی زد؛ از آن لبخندهای مرموزی که آدمهای پیر میزنند، چون فکر میکنند همهچیز را فهمیدهاند.
`پیرمرد: شاهدخت خیلی خوششانسه.`
پولش را از حقوق خودم حساب کردم.
`- امیدوارم خوشش بیاد.`
پیرمرد جعبهها را با دقت در پارچهای نرم پیچید.
وقتی به قصر برگشتم، بستهها را محکم و بااحتیاط در دست گرفته بودم.
نمیخواستم کوچکترین ضربهای به آنها بخورد. بعضی آویزها ظریف بودند و بعضی سنجاقها اگر بد حمل میشدند، ممکن بود خم شوند.
اما درست در راهروی اصلی، صدایی را شنیدم که واقعاً دلم نمیخواست بشنوم.
`@ تا این موقع بدون پرنسس کجا بودی؟ نکنه جاسوسی؟`
هانز.
آرام برگشتم.
لبخند پلیدش روی صورتش بود و نگاه چندشش، به جای صورتم، روی بستههای دستم چرخید.
`- رفتم برای شاهدخت خرید کنم.`
هانز یک قدم جلو آمد.
`@ باید بررسی شه.`
بستهها را عقبتر بردم.
`- نمیشه. شکستنی توشه. فکر نکنم شاهدخت خوشش بیاد وسایلشون بشکنه.`
او خندید؛ خندهای خشک و آزاردهنده.
`@ منم فکر نمیکنم خوشحال بشن به خاطر جاسوسی تو.`
- ۳۳.۵k
- ۲۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط