تولد آلفا p³⁰
تولد آلفا p³⁰
آلفا ها:
نامجون: خوب تهیونگ تعریف کن چه خبرا؟
تهیونگ: کاری که نمیکنم، بیشتر جلسه های آنلاین داریم با رئیس های مختلف شرکت.
یونگی: خوب چرا اون وقت؟
تهیونگ: کوک میگم که تنها توی خونه میمونه میترسه. خوب حقم داره، اون فقط ۲۵ سالشه و بارداره و خوب نیست تنها توی این خونهی بزرگ تنها بمونه.
نامجون: فقط دوماهه، بعد از این آزادی.
همه چی خوب و وقت ناهار شد.
همه نشستن دور میز ناهار تا ناهارو سرو کنن ولی گوشی یونگی زنگ خورد.
جیمین: یونگی گوشیت زنگ میخوره از شرکته!
تهیونگ و نامجون : چی؟
یونگی: گوشی رو بده من.
جیمین: بگیرش.
یونگی: الو؟ او سلام خوبی رولد! چی؟ چه اتفاقی افتاده؟ باید آقای تهیونگ و ببینه؟
تهیونگ: یونگی کیه؟
یونگی: امممم یه لحظه! خ..خیلی خوب باشه الان میام. گفتم باشه انقدر شلوغش نکن گفتم میایم.
جیمین: یونگی چیزی شده؟
یونگی: امممم.. ظاهرا یه مهمون خیلی ناخونده و بدجنس داریممم..ههههه
نامجون: مثل آدم حرف بزن چی شده؟
یونگی: هوووو..د..دنیل برگشته و دنبال تهیونگ میگرده.
کوک: چ...چی گفتی تو الان؟ دنیل؟! وای نه!
تهیونگ: عزیزم آروم باش!
کوک: اون...اون دوباره برگشته ته، میخواد دوباره زندگیمون و نابود کنه!
جین: نترس کوک، برات بده! ما هوات و داریم.
*فلش بک*
کوک: چرا نمیفهمییییی، من تورو نمیخواااام (داد و بلند)
دنیل: کوک گوش کن، اون عوضی هیچی نیس!
کوک: اون عوضی قرار جفت من شه!
دنیل: ببین من تورو خوشبخت میکنم! با بچه هامون..
کوک: من قرار نیست با تو ازدواج کنم که بچه دار هم شیم!
دنیل: خیلی خوب باشه!
یک سال بعد
ویو کوک
الان یک سالی میشه دنیل گم شده و منم با تهیونگ ازدواج کردم. امروز قرار شد که با تهیونگ برم شرکت. برای همین هم توی ماشین بودیم تا برسیم به شرکت ولی...ولی دنیل هم اونجا بود.
کوک: د...دنیل وای نه
تهیونگ: نترس عزیزم منم اینجام!
کوک: تهیونگ تروخدا چیزی نگو
تهیونگ: اما...
کوک: لطفاااا
تهیونگ: خیلی خوب باشه.
کوک: چیکار داری اینجا دنیل؟
دنیل: فکر نمیکردم که واقعا بخوای این کار و انجام بدی! هه، واقعا؟
کوک: من خوب کاری کردم ، و از زندگیم هم راضیم!
دنیل: ای کاش یکم واقع بین بودی!
کوک: من واقع بین هستم، واقع بین هستم که با تهیونگ ازدواج کردم.
دنیل: اونننن...
کوک: اون نه ایشون، این الان شوهر منه.
دنیل: خیلی خری!
تهیونگ: حرف دهنت و بفهم.
کوک: ته آروم باش.
تهیونگ: دیگه نمیتونم این عوضی داره هرچی که میخواد میگه.
کوک : ته...
تهیونگ: ببین من الآن یک ساله که با کوک ازدواج کردم و اصلا هم نیاز ره یک مزاحم و هرزه ای مثل تو توی زند،یم ندارم، حالا گمشو برو بیرووووون (داد وحشت ناک)
دنیل: چی؟....
تهیونگ: برو بیرووون
آلفا ها:
نامجون: خوب تهیونگ تعریف کن چه خبرا؟
تهیونگ: کاری که نمیکنم، بیشتر جلسه های آنلاین داریم با رئیس های مختلف شرکت.
یونگی: خوب چرا اون وقت؟
تهیونگ: کوک میگم که تنها توی خونه میمونه میترسه. خوب حقم داره، اون فقط ۲۵ سالشه و بارداره و خوب نیست تنها توی این خونهی بزرگ تنها بمونه.
نامجون: فقط دوماهه، بعد از این آزادی.
همه چی خوب و وقت ناهار شد.
همه نشستن دور میز ناهار تا ناهارو سرو کنن ولی گوشی یونگی زنگ خورد.
جیمین: یونگی گوشیت زنگ میخوره از شرکته!
تهیونگ و نامجون : چی؟
یونگی: گوشی رو بده من.
جیمین: بگیرش.
یونگی: الو؟ او سلام خوبی رولد! چی؟ چه اتفاقی افتاده؟ باید آقای تهیونگ و ببینه؟
تهیونگ: یونگی کیه؟
یونگی: امممم یه لحظه! خ..خیلی خوب باشه الان میام. گفتم باشه انقدر شلوغش نکن گفتم میایم.
جیمین: یونگی چیزی شده؟
یونگی: امممم.. ظاهرا یه مهمون خیلی ناخونده و بدجنس داریممم..ههههه
نامجون: مثل آدم حرف بزن چی شده؟
یونگی: هوووو..د..دنیل برگشته و دنبال تهیونگ میگرده.
کوک: چ...چی گفتی تو الان؟ دنیل؟! وای نه!
تهیونگ: عزیزم آروم باش!
کوک: اون...اون دوباره برگشته ته، میخواد دوباره زندگیمون و نابود کنه!
جین: نترس کوک، برات بده! ما هوات و داریم.
*فلش بک*
کوک: چرا نمیفهمییییی، من تورو نمیخواااام (داد و بلند)
دنیل: کوک گوش کن، اون عوضی هیچی نیس!
کوک: اون عوضی قرار جفت من شه!
دنیل: ببین من تورو خوشبخت میکنم! با بچه هامون..
کوک: من قرار نیست با تو ازدواج کنم که بچه دار هم شیم!
دنیل: خیلی خوب باشه!
یک سال بعد
ویو کوک
الان یک سالی میشه دنیل گم شده و منم با تهیونگ ازدواج کردم. امروز قرار شد که با تهیونگ برم شرکت. برای همین هم توی ماشین بودیم تا برسیم به شرکت ولی...ولی دنیل هم اونجا بود.
کوک: د...دنیل وای نه
تهیونگ: نترس عزیزم منم اینجام!
کوک: تهیونگ تروخدا چیزی نگو
تهیونگ: اما...
کوک: لطفاااا
تهیونگ: خیلی خوب باشه.
کوک: چیکار داری اینجا دنیل؟
دنیل: فکر نمیکردم که واقعا بخوای این کار و انجام بدی! هه، واقعا؟
کوک: من خوب کاری کردم ، و از زندگیم هم راضیم!
دنیل: ای کاش یکم واقع بین بودی!
کوک: من واقع بین هستم، واقع بین هستم که با تهیونگ ازدواج کردم.
دنیل: اونننن...
کوک: اون نه ایشون، این الان شوهر منه.
دنیل: خیلی خری!
تهیونگ: حرف دهنت و بفهم.
کوک: ته آروم باش.
تهیونگ: دیگه نمیتونم این عوضی داره هرچی که میخواد میگه.
کوک : ته...
تهیونگ: ببین من الآن یک ساله که با کوک ازدواج کردم و اصلا هم نیاز ره یک مزاحم و هرزه ای مثل تو توی زند،یم ندارم، حالا گمشو برو بیرووووون (داد وحشت ناک)
دنیل: چی؟....
تهیونگ: برو بیرووون
- ۱۳.۵k
- ۲۳ شهریور ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط