رمان : فقط به من نگاه کن
رمان : فقط به من نگاه کن
#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲
Part_30
فصل چهاردهم | کسی که جا مانده بود
چند دقیقه بعد، اعضا در سالن جمع شدند.
قرار شد کسی بهتنهایی جایی نرود.
چان و لینو مشغول بررسی نقشهی قدیمی خانه شدند؛ نقشهای که از کشوی میز پیدا کرده بودند. چانگبین و هان هم تمام درهای طبقهی پایین را بررسی کردند.
سونگمین کنار پنجره ایستاده بود و آیان تلاش میکرد تلفن خاموشش را روشن کند.
فلیکس روی مبل نشسته بود.
هیونجین روبهرویش قرار داشت.
هر دو ساکت بودند.
سرانجام فلیکس گفت:
ـ میتونم یه سؤال بپرسم؟
هیونجین سرش را بلند کرد.
ـ بپرس.
ـ اون شبی که قبل از کارآموزشدن به این خونه اومدی...
هیونجین کمی صاف نشست.
ـ چی؟
ـ گفتی اسم منو میدونستی، ولی هیچوقت منو ندیده بودی.
ـ آره.
ـ کسی دربارهی من بهت گفته بود؟
هیونجین به فکر فرو رفت.
ـ فکر میکنم.
ـ کی؟
ـ نمیدونم.
فلیکس با ناراحتی خندید.
ـ تو برای هر سؤال من یه جواب داری که درواقع جواب نیست.
هیونجین نگاهش را پایین انداخت.
ـ خودم هم میدونم.
ـ پس چرا بهم نمیگی چی یادت میاد؟
ـ چون نمیخوام چیزی رو بهت بگم که مطمئن نیستم واقعیت داشته باشه
فلیکس برای چند لحظه ساکت ماند.
این بار از جوابش عصبانی نشد.
شاید چون برای اولین بار، هیونجین هم بهاندازهی او سردرگم به نظر میرسید.
ـ باشه
هیونجین انتظار داشت فلیکس دوباره سؤال کند.
اما او فقط بلند شد و به طرف پنجره رفت.
ـ فلیکس؟
ـ هوم؟
ـ ازم ناراحتی؟
فلیکس پرده را کمی کنار زد.
بیرون، حیاط در تاریکی فرو رفته بود. شاخههای درخت زیر نور ماه حرکت میکردند و سایههایشان روی دیوار میافتاد.
ـ هنوز تصمیم نگرفتم.
هیونجین با وجود شرایط، لبخند خیلی کمرنگی زد.
ـ حداقل صادقی.
فلیکس برگشت و نگاهش کرد.
ـ برعکس بعضیها!!!
لبخند هیونجین محو شد.
ـ فلیکس...
ـ شوخی کردم.
اما هیچکدام نخندیدند.
فلیکس دوباره به پنجره نگاه کرد.
ـ هیونجین، تو فکر میکنی ما قبلاً همدیگه رو دیدیم؟
هیونجین نفسش را آهسته بیرون داد.
ـ نمیدونم.
فلیکس چشمهایش را بست.
ـ منم نمیدونم.
بعد از مکث کوتاهی، اضافه کرد:
ـ ولی بعضی وقتها وقتی بهت نگاه میکنم، حس میکنم یه چیزی رو فراموش کردم.
هیونجین دیگر حرکت نکرد.
انگار جملهی فلیکس چیزی را در او بیدار کرده بود؛ چیزی که مدتها پشت دری بسته مانده بود.
لبهایش از هم باز شدند.
اما قبل از اینکه حرفی بزند، صدای هان سالن را پر کرد.
ـ بچهها!
همه به سمتش برگشتند.
هان وسط راهرو ایستاده بود و یک کاغذ در دست داشت.
ـ فکر کنم باید اینو ببینید.
چان جلو رفت.
ـ چی پیدا کردی؟
ـ زیر در اتاق آخر طبقهی بالا بود.
لینو کاغذ را از دستش گرفت.
ـ چرا خودت نیاوردیش داخل؟
هان با حالتی کاملاً جدی جواب داد:
ـ چون روی کاغذ نوشته بود «تنها بخوانید» و من هنوز اونقدر احمق نشدم که دستورهای این خونه رو اجرا کنم.
چانگبین زیر لب گفت:
ـ برای اولین بار یه تصمیم درست گرفتی.
ـ ممنون. لطفاً این لحظه رو ثبت کنید.
لینو کاغذ را باز کرد.
روی آن فقط یک جمله نوشته شده بود.
«آنچه هیونجین به یاد نمیآورد، فلیکس از آن میترسد.»
سکوت.
کاغذ از دست لینو پایین نیفتاد، اما انگشتانش محکمتر دور آن جمع شدند.
بنگچان آهسته پرسید:
ـ این نوشته رو کی گذاشته؟
هان سرش را تکان داد.
ـ وقتی پیداش کردم، راهرو خالی بود.
فلیکس به کاغذ خیره مانده بود.
هیونجین به او نگاه میکرد.
چانگبین بالاخره گفت:
ـ شاید یکی از خودمون این کار رو کرده. شاید میخواد ما رو بترسونه.
ـ پس چرا اسم فلیکس و هیونجین رو نوشته؟ ـ آیان پرسید.
هیچکس پاسخی نداشت.
فلیکس یک قدم جلو رفت و کاغذ را از لینو گرفت.
آن را از نزدیک بررسی کرد.
بعد ناگهان مکث کرد.
ـ این خط...
هیونجین به سمتش برگشت.
ـ چی؟
فلیکس کاغذ را کمی بالاتر آورد.
ـ این دستخط رو یه جایی دیدم.
قلب هیونجین بیدلیل تندتر زد.
ـ کجا؟
فلیکس چشمهایش را ریز کرد.
ـ نمیدونم. فقط آشناست.
چان پرسید:
ـ شبیه دستخط یکی از ماست؟
فلیکس سرش را تکان داد.
ـ نه.
نگاهش ناخواسته روی هیونجین متوقف شد.
ـ فکر کنم قبلاً توی یه نامه دیده بودمش.
هیونجین آهسته پرسید:
ـ چه نامهای؟
فلیکس لبهایش را به هم فشرد.
ـ یادم نمیاد.
دوباره همان جمله.
دوباره همان فراموشی.
#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲
Part_30
فصل چهاردهم | کسی که جا مانده بود
چند دقیقه بعد، اعضا در سالن جمع شدند.
قرار شد کسی بهتنهایی جایی نرود.
چان و لینو مشغول بررسی نقشهی قدیمی خانه شدند؛ نقشهای که از کشوی میز پیدا کرده بودند. چانگبین و هان هم تمام درهای طبقهی پایین را بررسی کردند.
سونگمین کنار پنجره ایستاده بود و آیان تلاش میکرد تلفن خاموشش را روشن کند.
فلیکس روی مبل نشسته بود.
هیونجین روبهرویش قرار داشت.
هر دو ساکت بودند.
سرانجام فلیکس گفت:
ـ میتونم یه سؤال بپرسم؟
هیونجین سرش را بلند کرد.
ـ بپرس.
ـ اون شبی که قبل از کارآموزشدن به این خونه اومدی...
هیونجین کمی صاف نشست.
ـ چی؟
ـ گفتی اسم منو میدونستی، ولی هیچوقت منو ندیده بودی.
ـ آره.
ـ کسی دربارهی من بهت گفته بود؟
هیونجین به فکر فرو رفت.
ـ فکر میکنم.
ـ کی؟
ـ نمیدونم.
فلیکس با ناراحتی خندید.
ـ تو برای هر سؤال من یه جواب داری که درواقع جواب نیست.
هیونجین نگاهش را پایین انداخت.
ـ خودم هم میدونم.
ـ پس چرا بهم نمیگی چی یادت میاد؟
ـ چون نمیخوام چیزی رو بهت بگم که مطمئن نیستم واقعیت داشته باشه
فلیکس برای چند لحظه ساکت ماند.
این بار از جوابش عصبانی نشد.
شاید چون برای اولین بار، هیونجین هم بهاندازهی او سردرگم به نظر میرسید.
ـ باشه
هیونجین انتظار داشت فلیکس دوباره سؤال کند.
اما او فقط بلند شد و به طرف پنجره رفت.
ـ فلیکس؟
ـ هوم؟
ـ ازم ناراحتی؟
فلیکس پرده را کمی کنار زد.
بیرون، حیاط در تاریکی فرو رفته بود. شاخههای درخت زیر نور ماه حرکت میکردند و سایههایشان روی دیوار میافتاد.
ـ هنوز تصمیم نگرفتم.
هیونجین با وجود شرایط، لبخند خیلی کمرنگی زد.
ـ حداقل صادقی.
فلیکس برگشت و نگاهش کرد.
ـ برعکس بعضیها!!!
لبخند هیونجین محو شد.
ـ فلیکس...
ـ شوخی کردم.
اما هیچکدام نخندیدند.
فلیکس دوباره به پنجره نگاه کرد.
ـ هیونجین، تو فکر میکنی ما قبلاً همدیگه رو دیدیم؟
هیونجین نفسش را آهسته بیرون داد.
ـ نمیدونم.
فلیکس چشمهایش را بست.
ـ منم نمیدونم.
بعد از مکث کوتاهی، اضافه کرد:
ـ ولی بعضی وقتها وقتی بهت نگاه میکنم، حس میکنم یه چیزی رو فراموش کردم.
هیونجین دیگر حرکت نکرد.
انگار جملهی فلیکس چیزی را در او بیدار کرده بود؛ چیزی که مدتها پشت دری بسته مانده بود.
لبهایش از هم باز شدند.
اما قبل از اینکه حرفی بزند، صدای هان سالن را پر کرد.
ـ بچهها!
همه به سمتش برگشتند.
هان وسط راهرو ایستاده بود و یک کاغذ در دست داشت.
ـ فکر کنم باید اینو ببینید.
چان جلو رفت.
ـ چی پیدا کردی؟
ـ زیر در اتاق آخر طبقهی بالا بود.
لینو کاغذ را از دستش گرفت.
ـ چرا خودت نیاوردیش داخل؟
هان با حالتی کاملاً جدی جواب داد:
ـ چون روی کاغذ نوشته بود «تنها بخوانید» و من هنوز اونقدر احمق نشدم که دستورهای این خونه رو اجرا کنم.
چانگبین زیر لب گفت:
ـ برای اولین بار یه تصمیم درست گرفتی.
ـ ممنون. لطفاً این لحظه رو ثبت کنید.
لینو کاغذ را باز کرد.
روی آن فقط یک جمله نوشته شده بود.
«آنچه هیونجین به یاد نمیآورد، فلیکس از آن میترسد.»
سکوت.
کاغذ از دست لینو پایین نیفتاد، اما انگشتانش محکمتر دور آن جمع شدند.
بنگچان آهسته پرسید:
ـ این نوشته رو کی گذاشته؟
هان سرش را تکان داد.
ـ وقتی پیداش کردم، راهرو خالی بود.
فلیکس به کاغذ خیره مانده بود.
هیونجین به او نگاه میکرد.
چانگبین بالاخره گفت:
ـ شاید یکی از خودمون این کار رو کرده. شاید میخواد ما رو بترسونه.
ـ پس چرا اسم فلیکس و هیونجین رو نوشته؟ ـ آیان پرسید.
هیچکس پاسخی نداشت.
فلیکس یک قدم جلو رفت و کاغذ را از لینو گرفت.
آن را از نزدیک بررسی کرد.
بعد ناگهان مکث کرد.
ـ این خط...
هیونجین به سمتش برگشت.
ـ چی؟
فلیکس کاغذ را کمی بالاتر آورد.
ـ این دستخط رو یه جایی دیدم.
قلب هیونجین بیدلیل تندتر زد.
ـ کجا؟
فلیکس چشمهایش را ریز کرد.
ـ نمیدونم. فقط آشناست.
چان پرسید:
ـ شبیه دستخط یکی از ماست؟
فلیکس سرش را تکان داد.
ـ نه.
نگاهش ناخواسته روی هیونجین متوقف شد.
ـ فکر کنم قبلاً توی یه نامه دیده بودمش.
هیونجین آهسته پرسید:
ـ چه نامهای؟
فلیکس لبهایش را به هم فشرد.
ـ یادم نمیاد.
دوباره همان جمله.
دوباره همان فراموشی.
- ۱۴۲
- ۲۵ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط