رمان: آخرین رقص در قصر
رمان: آخرین رقص در قصر
#𝗧𝗵𝗲_𝗟𝗮𝘀𝘁_𝗗𝗮𝗻𝗰𝗲_𝗶𝗻_𝘁𝗵𝗲_𝗣𝗮𝗹𝗮𝗰𝗲
Part_8
فصل سوم: مردی پشت پیشخوان
The Man Behind the Counter
━━━━━━━━━━━━━━━━━━
غروب در شهر
غروب، شهر مرزی آرامآرام رنگ دیگری به خود میگرفت.
چراغهای کوچک مغازهها روشن شده بودند و صدای موسیقی از مهمانخانهها و tavernهای شهر به گوش میرسید.
در یکی از خیابانهای سنگفرششده، لینو با قدمهایی آرام حرکت میکرد.
شنل تیرهاش روی شانهها افتاده بود و موهای قهوهای زیتونیاش زیر نور چراغها روشنتر به نظر میرسید.
امروز روز سختی بود.
تمرین با شوالیههای شمالی، بررسی گزارشهای مرزی و چند ساعت همراهی با ولیعهد.
و حالا...
فقط یک نوشیدنی میخواست.
لینو مقابل مهمانخانهای ایستاد که از پنجرههایش نور گرم بیرون میتابید.
تابلوی چوبی بالای در، نام مکان را نشان میداد.
«ماه نقرهای»
او وارد شد.
━━━━━━━━━━━━━━━━━━
پشت پیشخوان
فضای مهمانخانه گرم و دلنشین بود.
چند نفر مشغول بازی بودند، گروهی با صدای بلند میخندیدند و موسیقی آرامی در سالن جریان داشت.
لینو به سمت پیشخوان رفت.
مردی با موهای فندقی و چشمان سیاه پشت آن ایستاده بود.
هان.
او در حال تمیز کردن یک جام شیشهای بود که نگاهش به مشتری تازه افتاد.
ـ عصر بخیر. چی میل دارید؟
لینو روی صندلی نشست.
ـ یه نوشیدنی ساده.
هان جام را کنار گذاشت.
ـ ساده یعنی چی؟
لینو نگاهش کرد.
ـ چیزی که زیاد شیرین نباشه.
هان لبخند زد.
ـ بالاخره یکی پیدا شد که سلیقهی درست داشته باشه.
لینو ابرویش را بالا برد.
ـ شما معمولاً با مشتریها اینقدر صمیمی هستید؟
ـ فقط با اونهایی که از همون اول معلومه دردسر ندارن.
ـ از کجا مطمئنید من دردسر ندارم؟
هان نوشیدنی را مقابلش گذاشت.
ـ چون هنوز چیزی خراب نکردید.
لینو لبخند کوچکی زد.
ـ هنوز.
هان خندید.
ـ این جواب رو دوست داشتم.
━━━━━━━━━━━━━━━━━━
گفتوگویی غیرمنتظره
لینو جرعهای از نوشیدنیاش نوشید.
هان در حال مرتب کردن بطریها بود که متوجه شد مرد مقابلش، برخلاف بیشتر مشتریها، چندان اهل صحبت نیست.
اما سکوتش آزاردهنده نبود.
هان پرسید:
ـ زیاد به اینجا میاید؟
ـ نه.
ـ پس مهمون شهر هستید؟
لینو برای لحظهای مکث کرد.
ـ میشه گفت.
هان سر تکان داد.
ـ شهر ما چیز خاصی نداره. بازار، چند مهمانخانه، آدمهای پرحرف...
لینو نگاهش را به او دوخت.
ـ و یک صاحب مهمانخانهی پرحرف.
هان دستش را روی سینه گذاشت.
ـ این توهین بود؟
ـ تعریف نبود.
هان خندید.
ـ خب، حداقل صادقید.
لینو جامش را روی پیشخوان گذاشت.
ـ همیشه.
هان با کنجکاوی به او نگاه کرد.
ـ اسم شما چیه؟
ـ لینو.
ـ هان.
لینو سر تکان داد.
ـ میدونم.
هان متعجب شد.
ـ از کجا؟
ـ روی تابلو نوشته شده.
هان به تابلوی کوچک پشت پیشخوان نگاه کرد.
سپس خندید.
ـ درست میگید. چه حواسپرتیای!
لینو برای نخستین بار، لبخندش کمی واضحتر شد.
━━━━━━━━━━━━━━━━━━
در سوی دیگر شهر
در همان ساعت، بنگچان و هیونجین در خانه مشغول بررسی خریدهای روزانه بودند.
آیان روی صندلی نشسته بود و به کیسهی شیرینیها نگاه میکرد.
بنگچان گفت:
ـ آیان، اونها برای فرداست.
ـ فردا هم میتونم شیرینی بخورم.
هیونجین سرش را بالا آورد.
ـ اون منطق نیست.
آیان یکی از شیرینیها را برداشت.
ـ این هم منطق نیست که من گرسنه باشم.
چان آهی کشید.
ـ من باید برم بیرون.
هیونجین پرسید:
ـ کجا؟
ـ یه سری کار دارم.
آیان با دهان پر گفت:
ـ منم میام.
ـ نه.
ـ چرا؟
ـ چون تو شیرینی میخوری و کار دیگه ای نمیکنی و تودست و پا هم هستی
آیان با اعتراض گفت:
ـ این اتهام بیاساسه!
هیونجین خندید.
ـ آیان، تو حتی موقع خواب هم به شیرینی فکر میکنی.
آیان به او نگاه کرد.
ـ حسودیت میشه؟
بنگچان شنلش را برداشت و از خانه خارج شد.
#𝗧𝗵𝗲_𝗟𝗮𝘀𝘁_𝗗𝗮𝗻𝗰𝗲_𝗶𝗻_𝘁𝗵𝗲_𝗣𝗮𝗹𝗮𝗰𝗲
Part_8
فصل سوم: مردی پشت پیشخوان
The Man Behind the Counter
━━━━━━━━━━━━━━━━━━
غروب در شهر
غروب، شهر مرزی آرامآرام رنگ دیگری به خود میگرفت.
چراغهای کوچک مغازهها روشن شده بودند و صدای موسیقی از مهمانخانهها و tavernهای شهر به گوش میرسید.
در یکی از خیابانهای سنگفرششده، لینو با قدمهایی آرام حرکت میکرد.
شنل تیرهاش روی شانهها افتاده بود و موهای قهوهای زیتونیاش زیر نور چراغها روشنتر به نظر میرسید.
امروز روز سختی بود.
تمرین با شوالیههای شمالی، بررسی گزارشهای مرزی و چند ساعت همراهی با ولیعهد.
و حالا...
فقط یک نوشیدنی میخواست.
لینو مقابل مهمانخانهای ایستاد که از پنجرههایش نور گرم بیرون میتابید.
تابلوی چوبی بالای در، نام مکان را نشان میداد.
«ماه نقرهای»
او وارد شد.
━━━━━━━━━━━━━━━━━━
پشت پیشخوان
فضای مهمانخانه گرم و دلنشین بود.
چند نفر مشغول بازی بودند، گروهی با صدای بلند میخندیدند و موسیقی آرامی در سالن جریان داشت.
لینو به سمت پیشخوان رفت.
مردی با موهای فندقی و چشمان سیاه پشت آن ایستاده بود.
هان.
او در حال تمیز کردن یک جام شیشهای بود که نگاهش به مشتری تازه افتاد.
ـ عصر بخیر. چی میل دارید؟
لینو روی صندلی نشست.
ـ یه نوشیدنی ساده.
هان جام را کنار گذاشت.
ـ ساده یعنی چی؟
لینو نگاهش کرد.
ـ چیزی که زیاد شیرین نباشه.
هان لبخند زد.
ـ بالاخره یکی پیدا شد که سلیقهی درست داشته باشه.
لینو ابرویش را بالا برد.
ـ شما معمولاً با مشتریها اینقدر صمیمی هستید؟
ـ فقط با اونهایی که از همون اول معلومه دردسر ندارن.
ـ از کجا مطمئنید من دردسر ندارم؟
هان نوشیدنی را مقابلش گذاشت.
ـ چون هنوز چیزی خراب نکردید.
لینو لبخند کوچکی زد.
ـ هنوز.
هان خندید.
ـ این جواب رو دوست داشتم.
━━━━━━━━━━━━━━━━━━
گفتوگویی غیرمنتظره
لینو جرعهای از نوشیدنیاش نوشید.
هان در حال مرتب کردن بطریها بود که متوجه شد مرد مقابلش، برخلاف بیشتر مشتریها، چندان اهل صحبت نیست.
اما سکوتش آزاردهنده نبود.
هان پرسید:
ـ زیاد به اینجا میاید؟
ـ نه.
ـ پس مهمون شهر هستید؟
لینو برای لحظهای مکث کرد.
ـ میشه گفت.
هان سر تکان داد.
ـ شهر ما چیز خاصی نداره. بازار، چند مهمانخانه، آدمهای پرحرف...
لینو نگاهش را به او دوخت.
ـ و یک صاحب مهمانخانهی پرحرف.
هان دستش را روی سینه گذاشت.
ـ این توهین بود؟
ـ تعریف نبود.
هان خندید.
ـ خب، حداقل صادقید.
لینو جامش را روی پیشخوان گذاشت.
ـ همیشه.
هان با کنجکاوی به او نگاه کرد.
ـ اسم شما چیه؟
ـ لینو.
ـ هان.
لینو سر تکان داد.
ـ میدونم.
هان متعجب شد.
ـ از کجا؟
ـ روی تابلو نوشته شده.
هان به تابلوی کوچک پشت پیشخوان نگاه کرد.
سپس خندید.
ـ درست میگید. چه حواسپرتیای!
لینو برای نخستین بار، لبخندش کمی واضحتر شد.
━━━━━━━━━━━━━━━━━━
در سوی دیگر شهر
در همان ساعت، بنگچان و هیونجین در خانه مشغول بررسی خریدهای روزانه بودند.
آیان روی صندلی نشسته بود و به کیسهی شیرینیها نگاه میکرد.
بنگچان گفت:
ـ آیان، اونها برای فرداست.
ـ فردا هم میتونم شیرینی بخورم.
هیونجین سرش را بالا آورد.
ـ اون منطق نیست.
آیان یکی از شیرینیها را برداشت.
ـ این هم منطق نیست که من گرسنه باشم.
چان آهی کشید.
ـ من باید برم بیرون.
هیونجین پرسید:
ـ کجا؟
ـ یه سری کار دارم.
آیان با دهان پر گفت:
ـ منم میام.
ـ نه.
ـ چرا؟
ـ چون تو شیرینی میخوری و کار دیگه ای نمیکنی و تودست و پا هم هستی
آیان با اعتراض گفت:
ـ این اتهام بیاساسه!
هیونجین خندید.
ـ آیان، تو حتی موقع خواب هم به شیرینی فکر میکنی.
آیان به او نگاه کرد.
ـ حسودیت میشه؟
بنگچان شنلش را برداشت و از خانه خارج شد.
- ۲۲۸
- ۱۵ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط