برده عمارت جئون
پارت ¹³³
اون شب برای من خیلی سخت گذشت.
حتی خودم رو الکی به خواب زدم تا بلکه جونگکوک بیاد و نازم و بخره اما اون شب بدون اون گذشت.
روز بعد هم سر و کله اش پیدا نشد.
دکتر بعد از اینکه معاینه ام کرد گفت:
-مشکل خاصی برات پیش نیومده فقط یکم ریه هات آسیب دیده که زود برطرف میشه و چیز خاصی نیست
فردا میتونی بری خونه،مرخصی
سوال بزرگی توی ذهنم دست و پا میزد و مثل خوره مغزم رو میخورد.
با تردید نگاهی به پرونده ی توی دست دکتر انداختم و پرسیدم:
-دکتر...چیز خاصی توی آزمایشم نیست؟
یعنی داروی خاصی نمیخوام؟
دکتر لبخندی زد و پرونده ام رو با دقت چک کرد و گفت:
-نه...فقط بارداری و نباید هر دارویی رو مصرف کنی
بیشتر مراقب خودت باش دختر...
پس توی آزمایش هام نشون داده بود که باردارم،جونگکوک هم میدونست.
اون مرد به حدی ریز بین و حساس بود که شک نداشتم کلمه به کلمه آزمایش هام رو میخوند ولی چرا هیچ واکنشی به بچه اش نشون نمیداد.
من یه بچه ازش گرفته بودم حتما خوشحال میشد که الان یه بچه ی دیگه داره.
ولی اون همه سکوت از طرفش حس بدی بهم میداد.
به ذهنم خطور کرد که بچه ی من رو نمیخواد اما فورا پس زدمش.
جونگکوک عاشق بچه بود،حتی اگه اون رو ازم میگرفت هم عاشقانه بزرگش میکرد.
من رفتارش رو با بوگوم دیده بودم.
حالا بیشتر منتظرش بودم تا بیاد و در مورد بچه حرف بزنیم.
دیگه داشتم از اومدنش ناامید میشدم.
غروب بود که بالاخره در باز شد و مامان حنا یواشکی داخل اومد.
در حالیکه مثل یه خلافکار در رو پشت سرش میبست لبخند دستپاچه ای زد و جلو اومد و گفت:
-از دیروز صبح عین دزدا کشیک میکشم که نگهبان بره بتونم بیام ببینمت
الان که رفت فورا اومدم
دستش رو گرفتم و با گریه لبخند زدم:
-باورم نمیشه اومدید
فکر کردم منو فراموش کردید
مامان حنا خم شد و گونه ام رو بوسید:
-گریه نکن قشنگم
مگه میشه فراموشت کنم
ولی جونگکوک و که میشناسی
قدقن کرده بیایم دیدنت
و بعد یه جعبه کوچیک فلزی روی پتو گذاشت و گفت:
-اینو بخور جون بگیری
اومدی خونه واست غذای مقوی میپزم
من فعلا برم مادر،تا خبر به گوش جونگکوک نرسیده
-خیلی خوشحالم کردید که اومدید
شب آخر هم چشمام به در خشک شد اما جونگکوک نیومد که نیومد.
نمیدونستم برای مرخص شدنم میاد یا نه.
شایدم برای مخفی کردن بچه از دستم عصبی بود و نمیخواست توی بیمارستان بلایی سرم بیاره.
وقت رفتن که رسید پرستار سرم و در آورد و گفت:
-دکتر مرخصت کرده عزیزم
میتونی بری خونه
با نگرانی به در نگاهی انداختم و پرسیدم:
-پول ترخیصم چی؟
-مثل اینکه دانشگاه تسویه کرده
تا نیم ساعت دیگه اتاق و باید تحویل بدی
به همراهت بگو بیاد کمکت و لباسات و برات بیاره
اون شب برای من خیلی سخت گذشت.
حتی خودم رو الکی به خواب زدم تا بلکه جونگکوک بیاد و نازم و بخره اما اون شب بدون اون گذشت.
روز بعد هم سر و کله اش پیدا نشد.
دکتر بعد از اینکه معاینه ام کرد گفت:
-مشکل خاصی برات پیش نیومده فقط یکم ریه هات آسیب دیده که زود برطرف میشه و چیز خاصی نیست
فردا میتونی بری خونه،مرخصی
سوال بزرگی توی ذهنم دست و پا میزد و مثل خوره مغزم رو میخورد.
با تردید نگاهی به پرونده ی توی دست دکتر انداختم و پرسیدم:
-دکتر...چیز خاصی توی آزمایشم نیست؟
یعنی داروی خاصی نمیخوام؟
دکتر لبخندی زد و پرونده ام رو با دقت چک کرد و گفت:
-نه...فقط بارداری و نباید هر دارویی رو مصرف کنی
بیشتر مراقب خودت باش دختر...
پس توی آزمایش هام نشون داده بود که باردارم،جونگکوک هم میدونست.
اون مرد به حدی ریز بین و حساس بود که شک نداشتم کلمه به کلمه آزمایش هام رو میخوند ولی چرا هیچ واکنشی به بچه اش نشون نمیداد.
من یه بچه ازش گرفته بودم حتما خوشحال میشد که الان یه بچه ی دیگه داره.
ولی اون همه سکوت از طرفش حس بدی بهم میداد.
به ذهنم خطور کرد که بچه ی من رو نمیخواد اما فورا پس زدمش.
جونگکوک عاشق بچه بود،حتی اگه اون رو ازم میگرفت هم عاشقانه بزرگش میکرد.
من رفتارش رو با بوگوم دیده بودم.
حالا بیشتر منتظرش بودم تا بیاد و در مورد بچه حرف بزنیم.
دیگه داشتم از اومدنش ناامید میشدم.
غروب بود که بالاخره در باز شد و مامان حنا یواشکی داخل اومد.
در حالیکه مثل یه خلافکار در رو پشت سرش میبست لبخند دستپاچه ای زد و جلو اومد و گفت:
-از دیروز صبح عین دزدا کشیک میکشم که نگهبان بره بتونم بیام ببینمت
الان که رفت فورا اومدم
دستش رو گرفتم و با گریه لبخند زدم:
-باورم نمیشه اومدید
فکر کردم منو فراموش کردید
مامان حنا خم شد و گونه ام رو بوسید:
-گریه نکن قشنگم
مگه میشه فراموشت کنم
ولی جونگکوک و که میشناسی
قدقن کرده بیایم دیدنت
و بعد یه جعبه کوچیک فلزی روی پتو گذاشت و گفت:
-اینو بخور جون بگیری
اومدی خونه واست غذای مقوی میپزم
من فعلا برم مادر،تا خبر به گوش جونگکوک نرسیده
-خیلی خوشحالم کردید که اومدید
شب آخر هم چشمام به در خشک شد اما جونگکوک نیومد که نیومد.
نمیدونستم برای مرخص شدنم میاد یا نه.
شایدم برای مخفی کردن بچه از دستم عصبی بود و نمیخواست توی بیمارستان بلایی سرم بیاره.
وقت رفتن که رسید پرستار سرم و در آورد و گفت:
-دکتر مرخصت کرده عزیزم
میتونی بری خونه
با نگرانی به در نگاهی انداختم و پرسیدم:
-پول ترخیصم چی؟
-مثل اینکه دانشگاه تسویه کرده
تا نیم ساعت دیگه اتاق و باید تحویل بدی
به همراهت بگو بیاد کمکت و لباسات و برات بیاره
- ۴۸.۰k
- ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۷۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط