پارت ۶
پارت ۶
وقتی دیدم دازای و اون دختره دارن میرن بیرون منم باهاشون رفتم که دازای برگشت و
÷:چرا داری با ما میای بیرون؟
×:خ..خیلی وقته تو این خونه هستم میخوام حال و هوام عوض بشه....ل..لطفا
&:ناناص میدونی بیرون وحشتناک تر از داخله؟
پر از جنازه و کشت و کشتار میتونی تحمل کنی؟
×:م...
÷:تو بیرون نمیای چویا همینجا بمون و با گل های تو حیاط سرگرم شو
×:وقتی این حرفو زد از اینکه نجاتش دادم داشتم منصرف میشدم رفتم رو مبل سالن به اون بزرگی نشستمو به در و دیوار خیره شدم
خدایی اینا کین رو هوا.......(لرزیدن)یییی مور مورم شد
رفتم سمت زیرزمینی که مطمئن بودم رفتم به اونجا کار اشتباهی بود اما درشو باز کردم و رفتم داخل از رفتن به اونجا منصرف شدم واقعا منصرف شدم.....
∆:واییی خدایا یه سرگرمی اومده پیشم؟
(خندیدن با صدای بلند)
×:خواستم فرار کنم هر چه سریع تر ولی اون یارو منو گرفت شروع کرد به گاز گرفتن گردنم و خوردن خونم هیلی داشت میخورد....حتی دازای هم انقدر نمیخورد
و.......ولم ک...ن ع...وضیی
∆:هه....عجب خونی داری پسر خیلی وقت بود خون نخورده بودم
÷:به سرعت رفتم داخل اون زیرزمین و دیدم چویا زیر دست اون یارو داره بیهوش میشه
∆:وقتی دیدمش سریع این کوتوله رو بهش پس دادم و نیشخندی زدم که اونو برداشت و دوباره روی در بعد چندین سال طلسم گذاشت
÷:بخاطر سم اون یارو داشت تبدیل به شیطان میشد که به سویی گفتم سریع اون پادزهر رو بیاره وقتی آورد سر چویا رو بالا گرفتم دارو رو توی دهنش ریختم بخاطر درد چشماش رو بهم فشار میداد بلندش کردم و گذاشتم رو تخت کنارش همینجوری نشسته بودم که مبادا چیزیش بشه
&:نشسته بودم یه گوشه و به دازای و چویا خیره شده بودم فقط اون هیولا رو نفرین میکردم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
جر خوردمಠ﹏ಠ
وقتی دیدم دازای و اون دختره دارن میرن بیرون منم باهاشون رفتم که دازای برگشت و
÷:چرا داری با ما میای بیرون؟
×:خ..خیلی وقته تو این خونه هستم میخوام حال و هوام عوض بشه....ل..لطفا
&:ناناص میدونی بیرون وحشتناک تر از داخله؟
پر از جنازه و کشت و کشتار میتونی تحمل کنی؟
×:م...
÷:تو بیرون نمیای چویا همینجا بمون و با گل های تو حیاط سرگرم شو
×:وقتی این حرفو زد از اینکه نجاتش دادم داشتم منصرف میشدم رفتم رو مبل سالن به اون بزرگی نشستمو به در و دیوار خیره شدم
خدایی اینا کین رو هوا.......(لرزیدن)یییی مور مورم شد
رفتم سمت زیرزمینی که مطمئن بودم رفتم به اونجا کار اشتباهی بود اما درشو باز کردم و رفتم داخل از رفتن به اونجا منصرف شدم واقعا منصرف شدم.....
∆:واییی خدایا یه سرگرمی اومده پیشم؟
(خندیدن با صدای بلند)
×:خواستم فرار کنم هر چه سریع تر ولی اون یارو منو گرفت شروع کرد به گاز گرفتن گردنم و خوردن خونم هیلی داشت میخورد....حتی دازای هم انقدر نمیخورد
و.......ولم ک...ن ع...وضیی
∆:هه....عجب خونی داری پسر خیلی وقت بود خون نخورده بودم
÷:به سرعت رفتم داخل اون زیرزمین و دیدم چویا زیر دست اون یارو داره بیهوش میشه
∆:وقتی دیدمش سریع این کوتوله رو بهش پس دادم و نیشخندی زدم که اونو برداشت و دوباره روی در بعد چندین سال طلسم گذاشت
÷:بخاطر سم اون یارو داشت تبدیل به شیطان میشد که به سویی گفتم سریع اون پادزهر رو بیاره وقتی آورد سر چویا رو بالا گرفتم دارو رو توی دهنش ریختم بخاطر درد چشماش رو بهم فشار میداد بلندش کردم و گذاشتم رو تخت کنارش همینجوری نشسته بودم که مبادا چیزیش بشه
&:نشسته بودم یه گوشه و به دازای و چویا خیره شده بودم فقط اون هیولا رو نفرین میکردم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
جر خوردمಠ﹏ಠ
- ۷.۶k
- ۰۷ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط