{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روزی دهقانی مقداری گندم در دامن لباس پیرمرد فقیری ریخت پی

روزی دهقانی مقداری گندم در دامن لباس پیرمرد فقیری ریخت پیرمرد خوشحال شد و گوشه های دامن را گره زد و رفت!
درراه با پرودرگار سخن می گفت:
( ای گشاینده گره های ناگشوده، عنایتی فرما و گره ای از گره های زندگی ما بگشای )
در همین حال ناگهان گره ای از گره هایش باز شد و گندمها به زمین ریخت!
او با ناراحتی گفت:
من تو را کی گفتم ای یار عزیز - کاین گره بگشای و گندم را بریز!
آن گره را چون نیارستی گشود - این گره بگشودنت دیگر چه بود؟
نشست تا گندمها را از زمین جمع کند , درکمال ناباوری دید دانه ها روی ظرفی از طلا ریخته اند!
تو مبین اندر درختی یا به چاه - تو مرا بین که منم مفتاح راه
(مولانا)
دیدگاه ها (۹)

ﭼﻮﺏ ﺗﻨﺒﻴﻪ ﺧﺪﺍ ﻧﺎﻣﺮﺋﻴﺴﺖ ...ﻧﻪ ﻛﺴﻲ ﻣﻴﻔﻬﻤﺪ ,ﻧﻪ ﺻﺪﺍﻳﻲ ﺩﺍﺭﺩ ...ﻳﻚ...

از کفر من تا دین تو،راهی به جز تردید نیست!دلخوش به فانوسم مک...

نیست یاری تا بگویم راز خویش ناله پنهان کرده ام در ساز خویش ...

من اشک را به خاطر گرمیش ، ناله را به خاطر نوایش ، دنیا را به...

گویند:دهقانی مقداری گندم در دامن لباس پیرمرد فقیری ریخت پیرم...

‍ گویند:دهقانی مقداری گندم در دامن لباس پیرمرد فقیری ریخت پی...

گویند:دهقانی مقداری گندم در دامن لباس پیرمرد فقیری ریخت پیرم...

گویند:دهقانی مقداری گندم در دامن لباس پیرمرد فقیری ریخت پیرم...

گویند:دهقانی مقداری گندم در دامن لباس پیرمرد فقیری ریخت. پیر...

دهقانی مقداری گندم در دامن لباس پیرمرد فقیری ریخت پیرمرد خوش...

#حکمت_خدادهقانی مقداری گندم در دامن لباس پیرمرد فقیری ریخت پ...

گویند:روزی دهقانی مقداری گندم در دامن لباس پیرمرد فقیری ریخت...

گویند:روزی دهقانی مقداری گندم در دامن لباس پیرمرد فقیری ریخت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط