{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#حکایت گویند: دهقانی مقداری گندم در دامن لباس پیرمرد فقیر

#حکایت گویند: دهقانی مقداری گندم در دامن لباس پیرمرد فقیری ریخت پیرمرد خوشحال شد و گوشه های دامن را گره زد و رفت!
درراه با پرودرگار سخن می گفت:
( ای گشاینده گره های ناگشوده، عنایتی فرما و گره ای از گره های زندگی ما بگشای )
در همین حال ناگهان گره ای از گره هایش باز شد و گندمها به زمین ریخت!
او با ناراحتی گفت:
من تو را کی گفتم ای یار عزیز
کاین گره بگشای و گندم را بریز!
آن گره را چون نیارستی گشود
این گره بگشودنت دیگر چه بود؟
نشست تا گندمها را از زمین جمع کند , درکمال ناباوری دید دانه ها روی ظرفی از طلا ریخته اند!
ندا آمد که:
تو مبین اندردرختی یا به چاه
تو مرا بین که منم مفتاح راه

👤پروین اعتصامی #فردوس_برین
دیدگاه ها (۴)

#حکایت گویند در عصر سلیمان نبی پرنده ای برای نوشیدن آب به سم...

عجب درس میدهد این زندگانی.. عجب سر میدهد شور جوانی.تمام لحظه...

تبلیغ #سه_بعدی طراحی آشپزخانه در روزنامه! #فردوس_برین

آقایان بالای 45 سال از سنجد غافل نباشندپروستات بعد از سن 45 ...

حکایت (گره باز کردن خداوند)این گره بگشودنت دیگر چه بود ؟! پی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط