{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#حکمت_خدا

#حکمت_خدا

دهقانی مقداری گندم در دامن لباس پیرمرد فقیری ریخت پیرمرد خوشحال شد و گوشه های دامن را گره زد و رفت!
درراه با پرودرگار سخن می گفت:

ای گشاینده گره های ناگشوده، عنایتی فرما و گره ای از گره های زندگی ما بگشای

در همین حال ناگهان گره ای از گره هایش باز شد و گندمها به زمین ریخت!
او با ناراحتی گفت:
من تو را کی گفتم ای یار عزیز
کاین گره بگشای و گندم را بریز!
آن گره را چون نیارستی گشود
این گره بگشودنت دیگر چه بود؟
نشست تا گندمها را از زمین جمع کند , درکمال ناباوری دید دانه ها روی ظرفی از طلا ریخته اند!
ندا آمد که:
تو مبین اندردرختی یا به چاه
تو مرا بین که منم مفتاح راه❤ ️
دیدگاه ها (۱)

گویند:دهقانی مقداری گندم در دامن لباس پیرمرد فقیری ریخت. پیر...

گویند:دهقانی مقداری گندم در دامن لباس پیرمرد فقیری ریخت پیرم...

دهقانی مقداری گندم در دامن لباس پیرمرد فقیری ریخت پیرمرد خوش...

روزی دهقانی مقداری گندم در دامن لباس پیرمرد فقیری ریخت پیرمر...

#حکایت گویند:دهقانی مقداری گندم در دامن لباس پیرمرد فقیری ری...

#حکایت گویند: دهقانی مقداری گندم در دامن لباس پیرمرد فقیری ر...

گره گشا... گویند: روزی دهقانی مقداری گندم در دامن لباس پیرمر...

دهقانی مقداری گندم در دامن لباس پیرمرد فقیری ریخت پیرمرد خوش...

گویند:دهقانی مقداری گندم در دامن لباس پیرمرد فقیری ریخت پیرم...

گویند:دهقانی مقداری گندم در دامن لباس پیرمرد فقیری ریخت پیرم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط