{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گویند:

گویند:
دهقانی مقداری گندم در دامن لباس پیرمرد فقیری ریخت پیرمرد خوشحال شد و گوشه های دامن را گره زد و رفت!
درراه با پرودرگار سخن می گفت:
( ای گشاینده گره های ناگشوده، عنایتی فرما و گره ای از گره های زندگی ما بگشای )
در همین حال ناگهان گره ای از گره هایش باز شد و گندمها به زمین ریخت!
او با ناراحتی گفت:
من تو را کی گفتم ای یار عزیز
کاین گره بگشای و گندم را بریز!
آن گره را چون نیارستی گشود
این گره بگشودنت دیگر چه بود؟
نشست تا گندمها را از زمین جمع کند , درکمال ناباوری دید دانه ها روی ظرفی از طلا ریخته اند!
ندا آمد که:
تو مبین اندر درختی یا به چاه
تو مرا بین که منم مفتاح راه
دیدگاه ها (۳)

روزی مردی با مشاهده آگهی شرکتی بزرگ برای استخدام یک سرایدار ...

ﺑﭽﻪ ﮐﻪ ﺑﻮﺩﻡﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻡ ﭘﺪﺭﻫﺎ ﻭ ﻣﺎﺩﺭﻫﺎ ﻣﺜﻞ ﺳﺎﻋﺖ ﺷﻨﯽ ﻫﺴﺘﻨﺪﺗﻤﺎﻡ...

...

نوشته پشت کتاب جرج جرداق مسیحی در مورد حضرت علی(ع) :O"Ali,If...

گویند:دهقانی مقداری گندم در دامن لباس پیرمرد فقیری ریخت پیرم...

‍ گویند:دهقانی مقداری گندم در دامن لباس پیرمرد فقیری ریخت پی...

گویند:دهقانی مقداری گندم در دامن لباس پیرمرد فقیری ریخت پیرم...

#حکمت_خدادهقانی مقداری گندم در دامن لباس پیرمرد فقیری ریخت پ...

دهقانی مقداری گندم در دامن لباس پیرمرد فقیری ریخت پیرمرد خوش...

روزی دهقانی مقداری گندم در دامن لباس پیرمرد فقیری ریخت پیرمر...

گویند:دهقانی مقداری گندم در دامن لباس پیرمرد فقیری ریخت. پیر...

گویند:روزی دهقانی مقداری گندم در دامن لباس پیرمرد فقیری ریخت...

گویند:روزی دهقانی مقداری گندم در دامن لباس پیرمرد فقیری ریخت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط